دیشبی خواب استاد کلانتری را می دیدم که در روبیکا وبینار مدرسه ی نویسندگی را ادامه می دهد.
درس می دهد،شعر میخواند،کتاب معرفی میکند و مانفیستِ نویسندگی در جنگ را نوشته است.
در این بین گریزی به کمبود دارو هم میزند و همسرم برای پاچه خواری وصل میشود و میگوید: استاد اگر دارو لازم داشتید تعارف نکنیددد.
از کجا دوا شناس شده بود؛ خدا میداند.
در خواب هر مهملی تبدیل به واقعیت میشود و شاید این اتفاق قریب نیست.