
دیشب، ماه قایم شده بود و ساعتها لباسِ قرمز به تن داشت ولی برای کسی اهمیت نداشت.
صدایِ موتور و ماشین هنوز از کوچه و خیابان میآمد، انگاری چراغِ ستونها بیشتر خودنمایی میکردند.
به یادِ گذشتگانم میافتم، نه فقط آنهایی که خاطراتشان با من عجین شده؛ گذشتهتر.
آنهایی که فقط اسمشان را میدانم یا شاید از زیرِ دستِ راویانِ خاطرات جا ماندهاند.
ماهگرفتگی برای آنها چه معنی داشت؟
صدایِ جیغِ زنان، گریهی بچهها، استغفارِ مردان، قربانی کردنِ حیواناتِ بیزبان.
برای آیندگانم چطور؟
تورِ فضایی با سفینهی مَستر همراه با لیدریِ قُزمیتی از منظومهی گردنهی زحل و ماندن دراقامتگاهِ بومگردیِ بیبی سهگردن.
۱۴۰۴/۶/۱۷