
حنانه به گوشیِ مامان زنگ زد و بوقهای پشتِ سر هم خبر از این میداد که هیس اهالیِ خانه خوابند و ناگهان در بوقِ سیزدهمی، گوشی برداشته شد و الویی بلند با پسزمینهی جلزوپلز روغنِ داغ؛ خبر از نیمروی صبحانه میداد.
به مامان خبر داد که امروز نمیتواند خودش را به ناهار برساند و تعارفی پاره کرد و گفت: مامان؛ ظرفهای ناهار رو بگذارید من بشورم.
و مامان هم در مقابل تعارفی شرحه شرحه کرد و گفت: نه عزیزم تازه صبحانه میخوریم و شما خستهای.
حنانه به صفحهی خاموش شدهی موبایل لبخندی زد و بدونِ توجه به چایی که آبزیپو شده بود به سوختنِ نوبتِ ظرفشستنش میاندیشید.
قانونی که مامان بر عهدهی همهی اعضای خانواده گذاشتهبود تا به نوعی اخلاقیات را به مغزِ آنها میخکوب کند.
حنانه با گامهایی تند و درحالیکه مقنعه را سایبانِ سر خود کرده بود به درِ خانه رسید. بوی قورمه سبزیِ همسایه با زمختیِ دستهکلیدِ داخلِ کیف یکی شده بود.
واردِ خانه شد و کاش زمان به عقب برمیگشت.
ناهار قورمهسبزی بود با مهمانِ اضافه.
و ظرفهای برنج، خورشت، ماست، دوغ و ترشی که به همراه ماهیتابه نیمرویِ صبحانه در سینک خودنمایی میکرد.
#داستانک
۱۴۰۴/۶/۴