امروز از شدت کمایدگی در نوشتن، سری به پوشهی جرقه در گوگلنتم زدم.(پیشنهاد استاد کلانتری برای فراموش نشدن ایدهها در ذهن)
و جدا از خندهدار بودن بعضیایدهها؛ آن بعضیدیگرها چه شکلی به مخیلهام رسید؟
و موضوع امروز هم از همانهاست.
چند وقت پیش کتاب "مدیر مدرسه" از جلال آل احمد عزیز را میخواندم که اول داستان راجع به یکی از شخصیتها یعنی معلم کلاس چهارم صحبت میکرد که مردی چهارشانه و هیکل و کلاسبالا که رویای رفتن به آمریکا داشت و شبها بعد از تعطیل شدن از دو شیفت صبح و عصر مدرسه، کلاس زبان میرفت.( خیلی وقت پیشها، مدارس دوشیفته بودند یعنی دانشآموز هم شیفت صبح باید سر کلاس میرفت و هم شیفت عصر)
و در وسط داستان، معیوب میشود و پایش میشکند.
سرنوشتش از مدرسه و اهالیش جدا میشود.
حالا به نظر شما معلم کلاس چهارم قصهی ما در نهایت به آمریکا رفت یا نرفت؟
پینوشت: خواندن کتاب" مدیر مدرسه" را پیشنهاد میکنم. کتابی ساده و در قالب طنز که از سختیهای معلمی در زمان خودش صحبت میکند.
البته که بیشتر مشکلاتی که میگوید بیشتر و پیشرفتهتر هم شدهاند.
۵تیرماه ۱۴۰۵
پاراگراف|حنانهسندگل