جــنــونــــ🎶🃏
#P8
طبقه ی دوم کلا راهرو بود با نه تا اتاق کوچیک
یکی از درا با بقیه فرق داشت
میدونستم اتاق منه
بلاخره برای پاچه خواری کردن چیزی کم نمیزارن
در اتاق رو باز کردم و داخل رفتم
نسبت به اتاق های دیگه بزرگتر بود
فقط سری تکون دادم
کوله م رو گوشه ای انداختم
لباسام رو عوض کردم ولی بجای کت قرمز یه کت مشکی پوشیدم
از آینه نگاهی به خودم کردم و موهای خرمایی و فر رنگم رو جمع کردم و با یه کش بستم
از توی جعبه لنز های شفاف رو بیرون کشیدم و داخل چشمام گذاشتم که باعث شد چشمای سبز آبیم بیشتر برق بزنه
کلاه لبه دار مشکیم رو با کلاه قرمز رنگم عوض کردم....
از در اتاق که بیرون اومدم هاکان(doctor) از اتاق کناری بیرون اومد
من رو دید سلام کرد که در جوابش سری تکون دادم
انگار که همه اتاق های خودشون رو پیدا کرده بودن که کسی نبود
از پله ها که پایین اومدم مکس رو دیدم که دستش رو توی جیب شلوارش فرو برده بود و عمیقا توی فکر بود
صدای پای هاکان که اومد برگشت و باهام چشم تو چشم شد
ریلکس چند قدم جلو رفتم و مقابلش که رسیدم لب زدم:
-سوئیچ موتور؟!
تعجب کرد ولی با نگاه سرد و برنده م به خودش اومد و عادی گفت:
+واسه چی میخوای؟
یه جوری نگاهش کردم که ابرو هاش بالا پرید و آروم از توی جیبش سوئیچ رو درآورد
دستش رو دراز کرد و سوئیچ رو به سمتم گرفت...
بدون اینکه دستم به دستش بخوره سوئیچ رو برداشتم و سمت در حرکت کردم...
نسبت بهش بیتفاوت بودم...
حتی یاد خاطرات گذشته نیافتادم...
کسی که من رو به یه قرون فروخت حتی ارزش فکر کردن هم نداره...
موتور سنگین و سیاه رو روشن کردم و کلاه کاسکت رو روی سرم گذاشتم
روشنش کردم و با یه گاز به سمت بیرون حرکت کردم
از راه جنگلی زدم بیرون و رفتم روی آسفالت
سرعتم رو بیشتر کردم و راه چهل دقیقه ای رو بیست دقیقه رفتم
داخل شهر رسیدم موتور رو یه جای کور پارک کردم و کلاه کاسکت رو درآوردم و کلاه خودم رو سرم کردم
خیلی نامحسوس توی شهر حرکت میکردم
بلاخره به جای مورد نظر رسیدم
وقتی وارد مغازه شدم کمی کلاهم رو جلو تر کشیدم
+یه کاپوچینو میخواستم
و بعدش نشستم روی میز.....
کاپوچینو رو آورد و ذره ذره خوردمش
با حس کردن جسم فلزی توی دهنم لب هام کش پیدا کرد
آفرین کارشون خوب بود
میدونستم مکس دنبالمه...
پس حرکت اضافه ای نکردم
از مغازه بیرون زدم و دوباره سوار موتور شدم
تا نیمه شب تو خیابونا بودم و راه ها و البته افکارم رو متر میکردم
بیحوصله وارد خونه شدم دیدم همه نشستن و دارن بگو بخند میکنن...
همینطور که سمت پله ها حرکت میکردم لب زدم
-فردا ساعت پنج توی حیاط حاضر باشید.
کاملا دستوری گفته بودم و جای اعتراض نداشت
*
همه با چشمای نیمه باز و پف کرده مقابلم بودن
مثل همیشه و با استایل همیشگیم وایساده بودم...
با پوزخند نظاره گرشون بودم...
بوی گند حماقت و نادانی از صد کیلومتری تشخیص داده میشد...
سری تکون دادم و رفتم سمت سطل گوشه ی حیاط و با آب سرد پرش کردم
برگشتم سمتشون و جلوشون گذاشتمش
+اگه نمیخواید با این آب سرد برید حموم خودتون رو جمع و جور کنید و آبی به دست و صورتتون بزنید
همه چشماشون تا انتها باز شد و نوبت نوبت به صورتشون آب زدن
گلوم رو صاف کردم
+تا نهار روی مبارزه و تیراندازی و قوای جسمانی کار میکنیم
کسی که ضعیف باشه از همین الان بای بای
همه شوکه نگاهم کردن اما من بیتوجه با صدای بلندی لب زدم
+گرم کنید که کلی کار داریم
همه شروع کردن به گرم کردن...روم رو برگردوندم و به اطراف خیره شدم...
بعد چند دقیقه صدای رامونا اومد:
-تموم شد
سری تکون دادم
+میریم جنگل
هاکان اعتراض کرد
-اما بارون میباره و جنگل لیزه
برگشتم سمتش و اخمام رو توی هم گره زدم
+بچه من وقتی داشتم آموزش میدیدم توی زمستون درحالی که برف میبارید برای حفظ جونم چهل دقیقه توی آب یخ رودخونه موندم...حالاهم نمیخوام حرف اضافه بشنوم بدویید
شیوانی و آنوتونیو با بهت و همزمان گفتن:
=واقعااااا؟
آروم سری تکون دادم
+آره...زود
راه افتادیم...تقریبا رسیدیم دم درختا
برگشتم سمتشون
+اینجا شیش راه وجود داره
هرکدوم از یه راه میره، یه کلبه وسط جنگل هست و راهش مستقیمه
اگه بطور میانگین از اینجا تا اونجا برید یک ساعت و نیم راه
تا چهل دقیقه دیگه فرصت دارید توی اون کلبه باشید که اگه نباشید همین امشب با هواپیما برمیگردید سازمان
زمانتون از ده دقیقه دیگه شروع میشه
چهره هاشون بهت و استرس رو فریاد میزد مخصوصا الکس...جاسوسمون
سریع نگاهم رو اطراف چرخوندم و خونسرد گفتم:
+فقط یه نکته میگم اونم اینکه هرچیزی رو از روی ظاهرش قضاوت نکنید
نمک و شکر همرنگن....تلاش کنید
بعدم عقب گرد کردم و با سرعت از بین درختا گم شدم
بهشون دروغ گفتم
تا کلبه فقط نیم ساعت راه
فقط میخوام اراده شون رو بسنجم
پونزده دقیقه بعد درحالی که یکی از پاهام روی اون یکی بود توی کلبه بودم