جــنــونــــ🎶🃏
#P5
دنیا دور سرم میچرخید و هر لحظه حس میکردم قراره تمام محتویات معده م رو بیرون بریزم...
سعی کردم بیتفاوت باشم
آروم از روی تخت بلند شدم و به سمت کمد حرکت کردم
بیحوصله لباسام رو درآوردم و چپوندم توی کمد و تیشرت و شلواری بیرون کشیدم و پوشیدم
سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم و آبی به دست رو صورتم زدم...
بیجون سمت کیفم حرکت کردم و از داخل قوطی مسکن خواب آور رو بیرون آوردم
دوتا بیرون کشیدم و بدون آب خوردم
به محض خوردنش حس کردم معدم سوخت و اسید بالا اومد...حس سوزش گلوم رو نمیتونستم نادیده بگیرم...
هر لحظه سردردم بیشتر میشد
روی تخت بدون توجه به دردم مچاله شدم....
کم کم قرص ها اثر کرد و بدنم بیحس شد
و چند دقیقه بعد چشمام روی هم افتاد و توی عالم بیخبری فرو رفتم
****
یقه اسکی مشکیم رو پوشیدم و همراهش یه شلوار پاکتی مشکی...
بعدش اووکت زرشکیم رو که بیشتر به اناری شباهت داشت رو همراه کلاه لبه دار ستش پوشیدم و در آخر دستکش و بوت های پاشنه بلند مشکیم که جنسشون چرم بود..
استایل همیشگیم...
لیلا همیشه به این استایلم میخندید و آرامش هم میگفت با این تیپ شبیه یکی از کاراکتر توی یه انیمیشن میشدم
اسمش چی بود....
فکر کنم کارمن بود
زیاد بهش فکر نکردم و بعد از پوشیدن این لباس من توی بعد تیره ی وجودم فرو میرفتم
از در اتاق بیرون زدم تیز نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و با ندیدن کس به سمت در خروجی رفتم و بیرون زدم...
بدون اینکه جلب توجه کنم از کناره ها به سمت فرودگاه خصوصی سازمان رفتم بیشتر شبیه یه محوطه بود....
رسیدم و خیلی بی سر و صدا بدن توجه به بقیه روی یه صندلی پشتی نشستم و یکی از پاهام رو روی اون یکی انداختم و ارنجم رو روی پاهام گذاشتم و انگشت شستم روگوشه ی لبم گذاشتم و به اطراف چشم دوختم
همه رو زیر نظر گرفتم هر حرکت مشکوکی رو
همشون باد هوا بودن
یادم نمیره چه دعوایی با استاد راه انداختم سر اینکه گفت باید یه گروه با خودت ببری
گفت که مثل یه آموزشه....
ولی خب.....من عمرا حتی یه کلمه هم باهاشون حرف نمیزدم
آمار همشونم در آوردم سه تا پسر و دو تا دختر که همشونم توخالی و باد هوا بودن
یه یسری مشنگ که فکر میکردن خیلی حالیشونه
همشونم سگ های دستی این سازمان بدرد نخور بودن
حیف که استاد خیلی واسم زحمت کشید وگرنه از ریشه ی همشون پایین میرفتم
این حرومیا
فهمیدم که یکی از بچه های گروه که زیادی سوسول بود از پشت سر داره بهم نزدیک میشه
بدون اینکه واکنشی نشون بدم یا تغیر حالت بدم به کارم ادامه دادم
نشست کنارم و بهم خیره شد....
هیچ واکنشی نشون ندادم فقط نگاهم رو به اطراف دقیق تر کردم
بعد چند دقیقه عجیب گفت:
-میدونی خیلی راجبع بهت شنیدم
اهمیتی ندادم که دوباره بدون اینکه بهش بر بخوره با ذوق بیشتری شروع کرد به حرف زدن
-میدونی من همیشه آرزو داشتم جنون رو ببینم ....تو محشری همه راجبع بهت میگن و البته خیلی زیاد راجبع به پرونده هایی که حل....
دست رو بالا آوردم که حرفاش رو قطع کردم
و بیتوجه از جام بلند شدم......
استاد اومد و همه به سمتش رفتن بعد چند ثانیه که همه جمع شدن منم به سمتشون رفتم و دورتر از همه وایسادم.....
استاد خیلی مرموز همه رو نگاه کرد...
از اون نگاه های خاص خودش...
تک ابرویی بالا انداخت و گفت
-سلام خیلی خوش اومدید....لازم بر توضیح اضافه نیست همه ی اطلاعات مربوط به خودتون رو براتون ارسال کردم
اسم اعضای گروه رو میگم برای آشنایی
به یه دختر لاغر و تقریبا قد بلند و بور اشاره کرد و با همون لحن گفت
-fox از ایتالیا
بعد به یه دختر دیگه که جا افتاده تر بود و کوتاه اما چهار شونه با چشم ها و موهای مشکی اشاره کرد
- sneak از هند
به اون پسره که چند دقیقه پیش کنارم نشسته بود اشاره کرد یه پسر قد متوسط با هیکلی ریز
- enginier از آمریکا
به یه پسر دیگه کنارش اشاره گرد قد بلند تر و هیکلی تر بود و چشم و ابرو مشکی
- Doctor از ترکیه
یه پسر بور و چشم رنگی که اونم هیکلی بود
-sleep از روسیه
در آخر نگاه خاص و مرموزی بهم انداخت و ادامه داد
-فکر نکنم جنون نیازی به معرفی داشته باشه..... به هر حال موفق باشید من فقط میخوام چند نکته رو بگم
هر اشتباه مساویه با حذف شدن
همتون غیر از جنون که یه کاراگاه شخصیه و خودش کار میکنه،مامورای غیر رسمی و آموزش دیده ی سازمان غیر دولتی [ QCH ] هستید مواظب باشید
و همینطور رهبری گروه به عهده ی جنونه...
بعد از حرفش همونطوری که بهم یاد داده بود و حالا واسه منم یه عادت شده بود نگاهش رو تیز توی محوطه و روی همه ی افراد گردوند
یه دفعه صدای نازکی که مطلق به مار خوش خط و خال گروه بود گفت
-استاد اسم ماموریت چیه؟
استاد با حالت زیرکانه ای نگاهم کرد...
بیتفاوت سری تکون دادم و همزمان عقب گرد کردم و یه کلمه گفتم
+U.M
از پله های هواپیما بالا رفتم و .....