ویرگول
ورودثبت نام
نوامبر
نوامبرمی‌نویسم تا فریاد نشم.
نوامبر
نوامبر
خواندن ۱ دقیقه·۴ روز پیش

عاشق من بودی؟

ادعاهایت بوی تند ادبیات می‌داد؛ نه بوی حقیقت، می‌گفتی اگر دنیا در یک کفه ترازو باشد و من در کفه دیگر، جهان را به کام نابودی می‌کشی. از جان‌فشانی می‌نوشتی؛ چنان که گویی اگر خنجری به تنت فرو می‌کردم، به‌جای خون، واژه‌های ستایش‌گر از زخمت بیرون می‌زد. چه توصیفات شکوهمندی… افسوس که تمامش، داستانی پرشور بود برای یک مخاطب غایب،

اما بیا بی‌نقاب حرف بزنیم، تو هیچ‌گاه "من" را ندیدی. تو تنها در خلوت خوفناکت، در آن سیاهی که هیچ‌کس نبود تا به تو نگاه کند، به من برخوردی. من صرفا اولین جسم متحرکی بودم که در مدار تنهایی‌ات ظاهر شد،، مثل آن غریزه‌ی کور حیوانی که نخستین سایه‌ی متحرک را مادر می‌انگارد. تو نه عاشق من، که معتاد حضور من شدی.

تو عاشقِ من نبودی، تو شیفته‌ی مقام عاشق بودی. تو با من زندگی نکردی، تو مرا در دفترچه‌هایت مصرف کردی. من برای تو نه یک انسان، که یک سوژه بودم؛ یک منبع الهام که باید می‌بود تا تو بتوانی دردهای شیک و شاعرانه بسازی.

شاید برای همین بود که رفتنم را به سکوت برگزار کردی. نبودن من، خوراک باکیفیت‌تری برای قلمت بود. حالا در کنج تنهاییت می‌نشینی، از فقدان من مرثیه می‌بافی، از صدایم که برایت موسیقی جنون بود، از لبخندی که به قول خودت شب‌های تاریکت را می‌درید… تو از من یک اسطوره می‌سازی تا در دایره‌ی امن نوشته‌هایت، برای همیشه داغدار بمانی،

اما بگو… این بار نه برای مخاطبان داستان‌هایت، نه برای دفتری که شاهد اشک‌هایِ جوهری‌ات است؛ در گوشم بگو
اگر من واقعی، گوشت و پوست و استخوان بودم… آیا باز هم مرا می‌خواستی؟ یا من فقط یک خلاء بودم که باید با نوشتنم پُر می‌شد؟

اگر واقعا عاشق بودی، چرا گذاشتی بروم؟

نویسندهاوخیال
۱۰
۱
نوامبر
نوامبر
می‌نویسم تا فریاد نشم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید