ویرگول
ورودثبت نام
نسترن پیریان
نسترن پیریاننوشتن، اولین راه برای درمان!
نسترن پیریان
نسترن پیریان
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

جَمَنده

این داستان‌ مربوط به سه سال گذشته می‌باشد.

از آنجایی که تمام اقوام و خویشاوندانم علاقه شدیدی به فرهنگیان دارند، تمام جد و آباد بنده در مدرسه‌ام بودند و هستند تا به امروز!

چهارشنبه گذشته طبق معمول زنگ اول را خواب ماندم و دیرتر به مدرسه رفتم. زنگ آیفون را که فشردم، مستخدم مدرسه با لهجه خاص و غلیظش گفت: «بِیییی خَلَ جان، چقدر دِیر آمدی!»

با یک لبخند پاسخش را دادم و وارد حیاط مدرسه شدم. به در سالن ورودی که رسیدم، عمه‌ام را دیدم که با قیافه همیشه ترسناک و قلدرانه‌اش به سمتم می‌آید!

به او که رسیدم، گفت: «نسترن، چرا انقدر دیر اومدی؟» پاسخ دادم: «خواب موندم، عمه!» ناگهان با نگاهی ترسناک چنگی به دستم زد و دستم را گرفت و کشان‌کشان مرا به سمت دفتر برد. مرا به جلوی میز معاون برد و در حین آنکه مدیر و معاون هم در حال بازخواست کردنم بودند، اما نه به حد و اندازه عمه‌ام! عمه جان گفت: «یک تعهد از او بگیرید تا دیگر دیر نیاید!»

باز دمش گرم! معاون گفت: «نه، در این حدها هم نیست دخترمان!» اما من که خودم می‌دانم در همین حدها هستم و هر روز خدا دیر می‌روم، آنقدر دیر می‌روم که به صف نرسم، اما نمی‌دانم چه می‌شود که به کلاس هم نمی‌رسم...

همکلاسی‌ام که آمده بود تا پروژکتور را به کلاس ببرد و حین برگشت به کلاس با من همراه شده بود، پرسید: «این جَمَنده عمت بود مثلاً؟!» ماندم چه پاسخی بدهم، آهسته گفتم: «آره.» جلوتر که رفتیم، سرپرست کارگاه دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «ناراحت نباش. دویست تومان به حقوق عمه‌ات افزودند!» و من هم لبخندی از ته دل زدم.

سه روز است فکرم درگیر است که چه می‌شود گاهی آدم‌ها تا این حد جوگیر می‌شوند و نمی‌دانند در آن لحظه چه رفتاری انجام می‌دهند؟

مدرسهکلاسخوابعمه
۶
۵
نسترن پیریان
نسترن پیریان
نوشتن، اولین راه برای درمان!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید