روزهاست که با سردرد از خواب بیدار میشوم. مانند مرغها زود میخوابم، شاید از مرغ هم آن طرفتر.
پنج عصر میخوابم تا آخر شب.
انگار روحم تمام تلاشش را میکند برای ندیدن آدمها.
هر بار که میروم اخبار را بخوانم، اسم عراقچی و شمخانی و ترامپ و نتانیاهوی سگ پدر را میبینم، پشیمان میشوم. پشیمان از اینکه قرار بود نبینم، نشنوم، نخوانم. پس اینجا چه میکنم؟
سرم دارد میترکد. انگار مسگرهای مغزم یک چکش به قابلمه مسی خود میزنند و یکی به سینی مسی همسایه. میخواهم بگویم در سرم یک چیزی فراتر از جنگ مسگرها اتفاق میافتد. از این خواب، از احتمال جنگ، از سنگ و کاغذ، قیچیای که هیچکس نمیفهمد دست نیمه باز و بسته در این بازی، معنایی ندارد، عاصی و حیرانم.
دلم میخواهد در فضا معلق بمانم ولی دیگر یک لحظه ایرانی نمانم.
صداها در گوشم فریاد میزنند. پدر سپهر روزهاست که در سرم حرف میزند.
عمو محسن را به طرز وحشتناکی گرفته بودند؛ روزهاست غصه او را میخورم.
نگران بودم او را بزنند.
دلم برای مامورهایی که آخرش نفهمیدم کی و کدام کثیفزادهای آنها را زیر گرفت، میسوزد.
ایکاش این حال تاسیان تمام شود. این ابر سیاه از قلبها و آسمان ایران خارج شود و گرد غم تهنشین شود. این سرای ماتم فراموش شود.
من دلم میخواست با آمدن خورشید، امید بیاید، روشنایی برای دلهایمان بیاید. سردی خاک مرده تاثیرش را بگذارد و همه چیز خاموش و ساکت شود.
فیالحال بیاید منتظر باشیم خورشید بیاید.