یبار بابا بهم میگفت خودتو با کسایی که شبو خوابیدن مقایسه نکن، حتی اداشونو هم در نیار.
اونموقع فهمیدم بابام خیلی منو میفهمه، مسئله اینه که حواسش باشه، وقت داشته باشه برای من و بخواد بفهمه یا نه؟
راستش دیروز خیال مامانو راحت کردم، بهش گفتم راحت باش لیلی خانم، ما حالمون خوبه، میخندیم، میرقصیم، امشب مثل بقیه پانتومیم بازی میکردیم، یجوری که انگار نه انگار خانی اومده و خانی رفته!. بهش گفتم نگران نباش این اورثینکامون نصفش بخاطر نبودن باباست، با نبودن تو کنار اومدیم.
رفتم باهاش حرف زدم چون بیبی میگفت به مرده زیاد که فکر کنی تو قبر میشینه از دست شما..!
اون روز که اینو گفت همهی شبو خواب دیدم مردهها تو قبر نشستن و از من کمک میخوان!
صبحش که از حسین راجب این فوبیا سوال میپرسیدم بابا اومد یهو گفت خدا خیرت بده بیبی این چیه به بچه گفتی آخه!
فرداش سالگرد مامان بود و فکر کنم شیش هفت سالم بود و از شدت ترس از سنگ قبرا گردن بابا رو سفت چسبیده بودم و میگفتم منو پایین نزاریا..!
الان خیلی سال میگذره از اون روزا اونقدر زیاد که دیشبم خواب دیدم بیبی هم تو قبر نشسته، اونقدر که دیگه نه حسینو میبینم و نه میتونستم توی این نیمچه مراسم سالگرد امسال هم از گردن بابا آویزون شم!