روزهاست که دلم میخواهد از تو بگویم، اما میترسم.
در این ایام کذایی هم کارم به جایی رسیده است که پدرم دیروز از من میپرسید: «چه باید کرد؟»
دلم میخواست بگویم: مگر آن زمان که برای به دنیا آوردنم خوشحال و ذوقمرگ بودید، از من پرسیدید چه باید کرد که حالا میپرسید؟
قلبم درد میکند، چون قلبم درد میکند؛ خانه را غرق در ظلمات و خودم را غرق در پستوهای خانه میکنم.
کتاب را نمیخوانم، عکسها و فیلمها را نمیبینم.
جواب حرفها و پیامهای دوستانم را نمیدهم و مهمان هم نمیخواهم.
همهی اینها بهخاطر این است که قلبم درد میکند!
تا حالا قلبتان درد گرفته؟ حتما گرفته.
در این دنیا آدم بیدرد قلب اصلاً وجود ندارد.
من نشستهام و خیره به ماسک موی صورتیام هستم که یکهو دلم میخواهد بزنم زیر کاسه و کوزههای خودم و شروع کنم به گریه کردنهای بیوقفه.
من با کسی حرف نمیزنم، اما انگار یکی یکهو دلش میخواهد بیاید و بزند زیر کاسه و کوزههای من و حرفها بزند که قلب دردم بیشتر شود.
راستش چپ میروم و راست به تو فکر میکنم.
به اینکه تا کجا قرار است از داشتنت پشیمان نشوم. به اینکه دقیقاً کِی دلم میخواهد برگردم به این عقب و یا که میخواهد پرت شوم به آن جلو!؟
آن روز در کافه خوارزم، پاهایم را روی هم انداخته بودم و خیره به فنجان داغ چای گفتم: «صبر کن، باران بگیرد، میروم. یا که پایم جان بگیرد، میروم.»
و تو در مقابل من نشسته بودی و خیره به اقیانوسی از سیاهی میز گفتی:
«آبرویم میرود با چشم تر، صبر کن، باران بگیرد، میروم.»
حالا امروز، اینجا باران گرفته است.
بهانهای نیست برای نرفتن و حتی هیچ بهانهای نیست برای ماندن.
باید رفت.
به قول بزرگی، راه رفتنی را باید رفت.
من به تو، به آن روزی که از من میخواهی بروم، فکر کردم. به اینکه عشق یک روز میمیرد و من از مردنش بیشتر از مرگ مادرم غمگین میشوم.
به اینکه عشق دروغ کدام هزار پدری بود که اینگونه دست انداخته در گلوی سیل آدمها.
به اینکه کی سن و سالام به اینجا رسید.
ده روز دیگر میشود ۲۱ سالم؛ اما هنوز زخمهایی دارم که هیچگاه سر بسته نمیشوند.
فکر میکنم باز هم از همه گفتم که فقط از تو نگویم.
میترسم، من را که نه؛ اما امیدوار هستم ترس را بفهمی!