ویرگول
ورودثبت نام
نسترن پیریان
نسترن پیریاننوشتن، اولین راه برای درمان!
نسترن پیریان
نسترن پیریان
خواندن ۲ دقیقه·۶ روز پیش

حیوان استرس زاده!

تق‌توق، دنگ‌دنگ، شرق شروق، بنگ‌بنک..! صداها، صداها، صداها. تمام راه و چاه‌های مغزم درد می‌کنند. دلم می‌خواهد یا یکباره تمام شوم یا دوباره از نو شروع! این وسط یک حیوان زشت و بدبو درست وسط قفسه سینه‌ام نشسته و صبح‌ها تا دقایق زیادی لنگ و لگدهایش را روانه‌ی تن بیچاره‌ام می‌کند. بوی بدش را تا ساعت‌ها بعد از شروع صبح احساس می‌کنم. احساس می‌کنم همه آن موجود سبز بد رنگ را در من می‌بینند. مدام با خودم می‌گویم حالا چه فکری می‌کنند؟ واقعیت هم این بود که می‌دیدند؟ آن بچه دیو دست و پا دار استرس‌زاده را می‌دیدند. عمو می‌دیدش که می‌گفت نگران هیچ چیز نباش. بابا نبود، من هستم. استاد درس مهندسی اینترنت می‌دیدش که می‌گفت: نگران نباش، من در نمره دادن دست سبک هستم! زنعمو می‌دیدش که می‌گفت: خودم برایت حلش می‌کنم. تو نگران چیزی نباش. دوست‌هایم، آن‌ها بارها دیده بودندش. وقت خندیدن، وقت رقصیدن، وقت حرف زدن و اعلام نظر، بارها و بارها دیده بودندش!

حالا این زندگی با یک جانور مجبور زاده چه می‌شود؟ امروز حتی برای خانم تلفنچی هم اضطراب کشیدم. هر بار که گفت مشترک مورد نظر قادر به پاسخگویی نمی‌باشد، قد دیو سینه‌ام یک سانت بلندتر شد. می‌ترسم آنقدر بزرگ بشود که اینجا دیگر جایی برای من نباشد. یعنی ممکن است؟ بله، ممکن است. اگر همینطور ادامه بدهم، بله، ممکن می‌شود.

حالا که این‌ها را می‌گویم، دلم صبحانه می‌خواهد. خامه و مربا و نان داغ. قبلش یک فنجان چای تازه دم و قبل‌ترش هم برای چند لحظه سکوت و صاف نشستن و گوش کردن به نفس‌هایی که از همیشه ناآرام‌ترند. باید بلند شد، باید ادامه داد. و این انتخاب من بود که ادامه‌ی راه را در نور بروم یا در تاریکی. امیدوار هستم سوپری آقای عرفانی باز باشد.

و احتمالا امروز را اینگونه شروع می‌کنم: در خیابان برای بیست و یکمین بار به معشوقه‌ام زنگ می‌زنم. در راه خریدن یک خامه و چند کیلو بادمجان برای خانه هستم. و قد آن حیوان استرس‌زاده‌ی سینه‌ام یک متری کوتاه‌تر شده

باشد.

شروعاسترسزندگیصدااضطراب
۱۰
۰
نسترن پیریان
نسترن پیریان
نوشتن، اولین راه برای درمان!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید