همیشه اونطور که فکر میکنید نیست،مرگ همیشه درمان نیست!این اولین نوشته من است.شاید مطالب دیگری راجب مرگ و خدا و قتل و یا ایده های ذهنم و یا هر چیز دیگری که در ذهنم بچرخد را بنویسم،با من باشید!

چرا اینگونه است جو اتاق؟چرا هیچکس صدایم را نمیشنود؟چرا وسایلم را جمع میکنن؟چرا مادرم فریاد میزند و گریه میکند؟مگر چه شده است؟
مامان من اینجام رو به رویت چطور مرا نمیبینی؟چرا انقدر بلند اسممو صدا میزنی و به دنبالم میگردی؟مگر مرده ام؟
فکر کنم مرده ام.فکر کنم واقعا نیستم.بدنم انجاست و من اینجا!یعنی خواب میبینم؟
امبولانس میرسد و من را میبرند با پارچه ای سفید!ولی با بدنم نمیروم کنار مادرم مینشینم مگر چه شده؟من هنوز جوون بودم.چرا اینگونه جانم را از دست دادم؟
در حال شیمی درمانی بودم.قرار بود تا فردا مرخص بشم.پس چه شد؟چرا نشدم،چرا مردم؟
مردم تک به تک کنار مادرم و پدرم مینشینند و تسلیت میگویند مرگ من را
در گوشه ای از اتاق باهم پچ پچ میکنند و این گونه پشت من حرف میزنند:
_خوب است راحت شد،دیگر درد نمیکشد
_مطمئنم او هم الان راحت شده و خوشحالست از این موضوع
_دختر خوبی بود
_بهشتی میشود بهشت بهتر از این دنیاست!
هنوز توی شوک هستم!چه میگویید؟راحت شدم؟من مگر چند سالم بود.هنوز جوان بودم.ارزو داشتم.میدانید چه ارزو هایی داشتم؟میدونستید اهدافم چه بود؟
من راحت نشدم.من دردی نمیکشیدم.چون میدانستم خوب میشم و بعد از ان برای رسیدن به اهدافم تلاش میکنم. چه فانتزی هایی که نداشتم!
●میخواستم مثل بقیه بچه ها درس بخوانم،رشته تربیت بدنی را انتخاب کنم و اون شور هیجانی که خواهرم تعریف میکرد را تجربه کنم
●میخواستم در کاراته موفق شوم.مدال طلا المپیک را بیاورم و معروف بشم.
●میخواستم مهاجرت کنم و دنیا را ببینم خودم مستقل زندگی کنم و هروز روتین تکراری خودم را انجام بدم.
●صبح زود بیدار شوم،صبحانه بخورم،کشش انجام دهم،پادکست گوش بدهم و در همان حین تختم را مرتب کنم،حمام بروم و اون روتین های حمامی که مادرم در موبایلش نشان میداد را انجام دهم،روتین پوستی انجام دهم اما چه شد اینگونه تمام شد زندگیه من،من دیگر نیستم!
●میخواستم با درامد خودم خانه بخرم،ماشین بخرم،لباس بخرم و..
●و اما مهم ترین خواسته ام که باید بهش میرسیدم عشق بود.درست است عشق! میخواستم مانند هم سن و سال هایم وارد رابطه بشم و این عشق حتی دروغینش را تجربه کنم،میخواستم افسردگی بگیرم و بعد دوباره روی پای خودم وایستم.میخواستم با کسی که دوستش دارم و دوستم دارد روزها را بگذرانم و باهم بخندیم.
اولین بوسه،اولین دست گرفتن،و این اولین ها....
همیشه با دوستم راجب مرگ حرف میزدیم و او میگفت مرگ چیز حقی است.یعنی چه که مرگ حقه با کلی ارزو اگر بمیری دیگر...
من پر از امید بودم ولی الان دیگر امید هایم نابود شد،همه چیز تمام شد!