
شبیه به برکه ای ساکنم که شکل مردابی گلآلود به خود گرفته و بی روح و بی همهمه در گوشه ای از این جنگل آدمخوار دنیا آرام و تنها نشسته! تاریکم و خاموش درست مثل لحظه ای قبل از آغاز یک انفجار بزرگ! اما همچنان در عمق وجودم چشمه ای را حس میکنم که میجوشد و آبی زلال دارد، رقص این قلم افسارگسیخته بر روی زمین چوگان ورق روحم را تازه میکند، گویی دلم هوای خنکای نسیم بهاری به وقت سحر را دارد.
اما در اصل، داخل این سر پر مشغله، رویایی به خون کشیده شده دارم که سیل خونابش طناب افکارم را به مو رسانده و ازین بابت هرلحظه مرا بیم سقوط است. اظطراب و نگرانی و خیال بیشازحد مثل خوره به جان مغزم افتاده و هرثانیه بیدرنگ تیشه بر دیوارهای آیینه کاری شده باورهایم میزند.
مرا طاقت این همه فلاکت و بدبختی پیر کرد...
چه شد در من که بدینسان و بدینگونه از نبض زندگی طرد شدم؟
چشمانم را که میبندم به داخل سیاهچاله افکارِ شوم و پلید و عجیب و غریبم کشیده میشوم، گویی در چشم به هم زندنی میلیون ها کیلومتر از خودم دورتر میشوم و برمیگردم. نفس نفس زنان از خواب غفلتم میپرم و با صورتی تباه و غرق به عرق زل به آیینه روبه رو میزنم.
کیست او که در آیینه به من نگاه میکند؟! دیگر برایم ناآشناست، احساس غریبی را دارم که در وطن خود بیگانه تلقی میشود. من این جسم و جان و روح را نمیشناسم. گاهی فکر میکنم چه میشد اگر تنها یک نفر بودم در جهان؟! دیگران بمیرند یا نباشند، بانگ بلند سکوت در عالم طنین افکند و آرامش حکم فرما باشد. فقط من باشم و من.
اما گاهی نیز کاملا عکس این ماجرا به سرم میزند! چه میشود که جهان سیر خود را طی کند و هرکسی خوش و خرم برای خود در باتلاق سرنوشتش دست و پا بزند و تنها من نباشم؟! تنها من نباشم و هنوز صدای طوطیان در قفس و کلاغ های آزاد در باغ به گوش جهان برسد!
میل به دومی در من نسبت به اولی بیشتر است. به ترک این زندگانی که فکر میکنم همیشه جانبش را درنظر میگیرم.، گاه از یک ساختمان بلند، گاه در دره های عمیق و گاه در دل کویر خشک و برهوت، گاه در اقیانوسی بی انتها و گاه سپردن خود به تیغ قلم سرنوشت.
اگر میدانستم و یقین داشتم که پس از مرگ غم و اندوه نیز به پایان میرسند بیدرنگ مرگ را در آغوش میگرفتم و دستانم را به دورش حلقه میکردم تا دیگر مرا رها نکند، دوست دارم در آن لحظه سر بر شانه اش بگذارم و به اندازه سالیان متمادی از جور بشر بگریم و خود را خالی کنم. اما افسوس که اینها خیال هایی پوچ و بیهوده اند که جایی در واقعیت ملموس زندگی منطقی و نکبتی ما ندارد.
اگر حقیقت داشته باشد که روزی قبل از تولد زندگی ام را به من نشان داده اند پس چرا من آنرا انتخاب کردم و پا در این مهلکه نهادم؟! چه دیدم که مشتاق به آمدن شدم؟ چگونه این همه سیاهی و تباهی و بیحاصلی را ندیدم؟
گاه دوست دارم کبوتری باشم آزاد و رها، رها از هر بند و قفسی، رها از هر شاخه و برگی، رها از مغناطیس جاذبه زمین، رها در آسمان و معلق در هوا، در پرواز. میخواستم به هرجا که دلم میخواهد سفرکنم و کسی نباشد تا بازخواستم کند رها باشم از بند مرز ها، رها از استبداد و حتی رها از منطق.
باور دارم اگر پرنده ای هم بودم شاهین این بخت شوم هر لحظه بر بالای سرم درحال پرواز و عرض اندام بود تا حتی برای لحظه ای هم که شده احساس آرامش نکنم.
قاتلی امید مرا کشته و من بر سر قبرش چنان بهتزدهام که دیگر حرفی برای گفتن، جانی برای شنیدن و شوقی برای حرکت ندارم. در سرم این فکر است که کیست این قاتل بیرحم امیدم؟
آیا سرنوشتم؟ بازی های سیاست؟ زندگی در این برهوت که مغز مردمانش را خاکگرفته؟ یا خودم؟!
گاهی احساس میکنم ذهنم بدل به اتاقی شده که هیچ پنجرهای روبه بیرون ندارد، فقط دیوارهایی بلند و نمور که صدای خودم هم در آن پژواک دارد. هر فکری که از سرم میگذرد، مثل قطرهای اسید روی دیوار باورهایم میچکد و آنها را میفرساید. گاهی دلم میخواهد ذهنم را خاموش کنم، مثل چراغی که با یک فوت خاموش شود و در تاریکی مطلق آرام بگیرم. اما این چراغ لعنتی مدام سوسو میزند و با نور کمرنگش، سایههای وهمناک میسازد که تا عمق جانم نفوذ میکنند. من نه خوابم، نه بیدار. در مرزیام که زمان در آن کش میآید و هر ثانیهاش چون سالی سنگین بر شانهام آوار میشود. حس میکنم از من چیزی نمانده جز پوستهای که با باد هم میلرزد، و روحی که سالهاست تبعید شده به ناکجای بیحسی. من ماندهام و طنین گامهای بلند اندوه که بیوقفه در راهروهای ذهنم قدم میزند.
دلم میخواهد فقط یک بار فقط یک بار بتوانم با تمام توان فریاد بزنم آن قدر بلند که استخوانهای سقف این زندان ترک بردارد، آن قدر عمیق که بغضهای هزار ساله ی گورهای خاموش را بیدار کند، اما گلویم پر از سنگ است صدایم در تاریکی گم می شود، فریادم پیش از خروج از لبانم در من خفه میشود.
لبخندم مصنوعی است شبیه نقابی که آن قدر به صورتم چسبیده که پوست واقعی ام را فرسوده کرده، دیگر یادم نمی آید آخرین بار کی از ته دل خندیدم یا بی دغدغه گریستم. اشکهایم در طوفان ذهنم تبخیر میشوند پیش از آن که بر گونه هایم جاری شوند. من در آستانه ی هیچ ایستاده ام، نه رفتنی در کار است و نه ماندنی ارزش دارد. تنها چیزی که با من مانده صدایی ست مبهم در اعماق مغزم که گاه نجوا می کند: تو هنوز اینجایی اما برای چه؟
دیشب در میانه ی کابوسی که شباهتی غریب به بیداری داشت نوری لرزان از شکاف دیواری پوسیده وارد ذهنم شد.
نه آن قدر روشن که مرا نجات دهد نه آن قدر ضعیف که نادیده اش بگیرم فقط بود، بی ادعا، بیفریاد، بی فروغ، شاید آن چشمه ای ست که جایی در آغاز متن از آن نوشتم؛ همان جایی که هنوز چیزی زنده میجوشید گرچه زیر آوار تردید و وحشت دفن شده بود، با خود گفتم شاید هنوز تمام نشده ام.
شاید هنوز میتوانم در ویرانه ی ویران ذهنم دستی به دل خود بکشم و بپرسم تو هنوز هستی؟ این سوال مثل تیشه ای به جان آن سکوت عمیق افتاد و برای لحظه ای کوتاه اما زنده صدای طپش قلبم را شنیدم، آرام، نامنظم اما واقعی. انگار چیزی در من هنوز باور دارد که میشود برخاست اگر نه به قصد پرواز دست کم برای یک قدم فقط یک قدم رو به خود...
اما آن نور هم دوام نیاورد مثل خیال گم شده ای در مه محو شد خاموش شد فروریخت و من بار دیگر در دل همان سیاهی فرو رفتم حتى عميق تر حتى سردتر از قبل، حس میکنم هر بار که چیزی در من به تکاپو می افتد چیزی دیگر در مقابلم برافراشته میشود، عظیم تر و بی رحم تر گویی تاریکی در من هوشیار است، منتظر کوچکترین لرزش امید تا با تمام قوا حمله کند و هر نشانه ای از بیداری را در نطفه خفه کند. من دوباره گم شدم؛ در پیچ و خم افکاری که شبیه مارهای مرده اند، بی جان اما سمی. دستم به جایی بند نیست پاهایم زیر خاکستر رویاهایم دفن شده و ذهنم مثل آینه ای شکسته که تکه هایش فقط چهره ای تحریف شده و نا آشنا از من را باز می تاباند.
هیچ کس نمی فهمد که چه ترسی دارد زندگی کردن وقتی مرگ مثل دوستی صمیمی هر شب کنار تختت مینشیند و با نگاهش لالایی میخواند!
در من هیولایی هست که آرام نمی گیرد؛ با هر تپش قلبم گرسنه تر میشود و با هر دم و بازدمم بزرگتر. نمیدانم چند بار در این سالها خودم را در ذهنم کشته ام، بی هیاهو بیخون بی مراسم. فقط یک خط در خاطره ها، محو شده، او دیگر نیست، اما صبح که بیدار می شوم هنوز هستم هنوز در این جسم خاک گرفته زندانی ام با تنی که به هیچ جا تعلق ندارد و دلی که از تپیدن خسته است.
باید اعتراف کنم... بعضی شبها دلم میخواهد جهان را خاموش کنم نه با خشمی بیرونی که با سکوتی مطلق.
طوری که همه چیز یکباره از حرکت بایستد؛ زمین، آسمان، مردم، زمان، حتی خودم. این همه سر و صدا این همه رفت و آمد این همه تظاهر کلافه ام کرده، دلم میخواهد در آغوش تاریکی فرو بروم و هیچ چیز را نشنوم، نبینم، نخواهم، فقط محو شوم. مثل برفی که بی صدا میبارد و در گرمای زمین ناپدید میشود؛ بی آن که کسی حتی متوجه آمدنش شده باشد.
در میانه ی این خلا گاهی صدایی میشنوم، صدایی که نه از بیرون که از اعماقم بر میخیزد، آن قدر نزدیک است که حس می کنم از رگ گردن هم به من نزدیکتر است و آن قدر دور که انگار از کهکشانی فراموش شده می آید.
او با من حرف میزند نه آرام نه با خشونت. فقط با لحنی آمیخته از ترحم و تمسخر:
باز برگشتی؟ فکر کردی میتونی فرار کنی؟ فکر کردی اون چشمه ای که حسش کردی واقعیه؟ یه مشت آب مرده بود توی دل مردابی پوسیدت احمق.!
سرم را پایین میاندازم چیزی برای گفتن ندارم هیچ دفاعی هیچ واژه ای که تیزتر از نگاه او باشد.
می گوید:
چقدر حقیری... نه برای این که ضعیفی برای این که هنوزم امیدواری، هنوز خیال میکنی قراره نجات پیدا کنی!؟
اما بگو کی به دادت رسید؟ چند بار فریاد زدی و هیچکس نشنید؟ چند بار خواستی که تموم بشه، اما این صبح لعنتی خورشید دوباره طلوع کرد؟
نفس عمیقی میکشم نه از سر آرامش که برای نجات از خفگی اما هوا هم اینجا سنگین است انگار ذراتش از جنس بغضند.
او میچرخد سایه اش بلندتر از سقف غار ذهنم میشود.
زمزمه میکند:
تو به دنیا نیومدی که زندگی کنی... تو فقط به آزمون بی نتیجه ای، تجربه ای شکست خورده، پرونده ای بایگانی شده در دفترچه ی اشتباهات خلقت.
نمیدانم چرا گوش میدهم چرا در برابرش نمی ایستم شاید چون راست میگوید شاید چون دیگر هیچ کس با من این قدر صادق نیست حتی خودم!
لحظه ای سکوت میانمان میافتد. سکوتی غریب و ترسناک.
و بعد...
او آرام میگوید:
اما هنوز وقتش نشده! هنوز باید بیشتر بسوزی، هنوز باید تماشاگر سقوطت باشی، زجر بکشی اما نمیری چون مرگ برای تو زیادیه. مرگ رهاییه تو سزاوار این هستی که به حیات بی ارزشت ادامه بدی.
و صدایش محو میشود درست مثل نوری که آن شب دیدم.... و من میمانم و پژواک این جمله در ذهنم:
مرگ برای تو زیادیست...
زمان از میان انگشتانم میریزد بی آنکه اثری از خودش بگذارد. در ساعتی که نه شب است و نه روز چشم باز میکنم اما نمیدانم بیدارم یا هنوز در خوابم اطرافم دیگر آن اتاق تاریک و نمور نیست حالا در بیابانی ایستاده ام خاکستری بی صدا بینهایت آسمانش نه روشن است و نه تاریک خورشیدی دارد که نمی تابد و ماهی که نور ندارد. قدم بر میدارم اما جای پاهایم پشت سرم محو میشود، گویی هر ردی از بودنم را جهان پس میزند.
از دور سایه ای را میبینم قامتش شبیه من است اما چشم هایش را که میبینم انگار سالهاست که همه چیز را دیده اند؛ درد ،زخم ،امید ،شکست ،مرگ و چیزی فراتر جلو می آید. من نمیترسم. فقط ماتم...
با صدایی زمزمه وار میپرسد:
هنوز دنبال معنا میگردی؟ خیال میکنی قراره پاسخی باشه برای این آشوب تو ذهنت؟
لب باز میکنم اما صدایی نمی آید فقط ذهنم می پیچد من که هستم؟ تو کیستی؟ چرا در منی؟ یا من در تو؟!
می خندد اما نه از ته دل، نه انسانی، صدای خنده اش مثل ترک برداشتن شیشه است در سکوت.
میگوید: تو مرا ساختی از قطعات شکسته ات، از لحظاتی که هیچ کس نبود، از بغضهایی که فروخوردی، از فکرهایی که شبانه در اتاقت چرخیدند، من خمیره ی توأم، اما شکل نگرفته. من تو ام در آینده ای که اگر نرسی من خواهم شد.
دست میبرد و تکه ای از خودش را به من میدهد؛ چشمی از آینه زبانی از زهر و قلبی از خاکستر
میگوید بپذیرم تا کامل شوی یا مرا انکار کن و هیچ وقت نفهم که چه چیزی درونت میجوشد
زمین میلرزد نه از زلزله از واهمه، واهمه ای درون زاد.
به خودم می آیم. اتاقم، همان دیوارهای خیس، همان سکوت.
اما آینه ترک خورده و در انعکاسش من نیستم.! اوست.
و به من لبخند میزند.
اکنون آرامشی تباه بر ذهن و جانم سایه افکنده سکوتی عجیب نه از جنس آرامش که از تبار مرگ، گویی صدای قلبم را سال هاست کسی نشنیده و نفسهایم نه در سودای بقا که در خستگی بی پایان تکرار است، هر تپش شبیه کوبیدن چکشیست بر تابوتی بی صاحب. من اینک نه در جستجوی نجاتم، نه در تمنای پایان، تنها مسافری ام گمشده در میان ابدیت خاموشی.
دیگر آن تصویر مبهم در آینه برایم نا آشنا نیست؛ با آن چشم های بی سو، با آن دهانی که قرنهاست سخنی نگفته، با آن صورتی که شبیه ماسکی ترک خورده بر چهره ی یک سایه افتاده، او من است. من اویم و شاید ما هر دو هیچ کدام نیستیم.
در من چیزی شکسته که دیگر ترمیم پذیر نیست. چیزی مرده که بوی گندش تا مغز استخوانم خزیده و زنده است... این مردگیِ زنده عجیب ترین احساس بشر است.
گاه در میان سکوت شب صدایی میشنوم نه از بیرون که از درون،آرام، کش دار و خفه...
فراموش کن... همه چیز را ... خودت را ... بودنت را ...
و من فرمان برداری ام که با تمام هستی به فراموشی رفته
اکنون تاریکی دیگر خصم من نیست، معشوق من است. در آغوشش مأوا گرفته ام، در سینه اش تنیده ام و مرا گرم میکند. بی نیاز از نور، بی نیاز از فهم، بی نیاز از واژه...
و اگر روزی فرجامی باشد برای این بودنِ تلخ دوست دارم با چشمانی بسته در دل زمینی سرد چنان آرام بخوابم که گویی هرگز نبوده ام؛ بی آن که کسی مرا به یاد آورد بی آن که ردی ازمن بر کف جهان مانده باشد.
امشب شب آخر است. شبِ بی صدا، بی فریاد، بی اشک.
نه از آن شبها که خواب در آغوشش آرام میگیرد که از آن شبهایی که حتی سایه ها نیز پشت پلک هایم نمیلولند.
هوای اتاق سنگین است شبیه مرگی که هنوز نیامده اما پیشاپیش همه جا را از حضور خویش لبریز کرده.
دیگر حتی آن صدای درونم نیز خاموش شده آن "او"ی همیشه حاضر آن سایه ی لابه لای وهم و واهمه حالا ساکت است. گویی او نیز منتظر است. با چشمانی نیمه باز که تماشاگر لحظه ی واپسین من باشد.
شمعی میسوزد نه ازبرای روشنایی، برای وداع شعله ای بی رمق، شبیه آخرین نفس کودک بیماری که دیگر توان گریستن هم ندارد.
و من نشسته ام آرام با دستی لرزان و قلمی خسته بر لبه ی صندلی ای چوبی که سالها پیش در رویاهای کودکی ام آن را جایگاه قهرمانان میدانستم.
عجب خیال خامی بود....
برگههای کاغذ سفیدند مثل بوم جنازه ای که هنوز دفن نشده. اما دیگر نیازی نیست چیزی بنویسم همه چیز گفته شده. همه چیز تکراری و کهنه شده، همه چیز پوسیده..
صدای تیک تاک ساعت از نبضم بلندتر است. ثانیه ها میگذرند بی آنکه بپرسند میخواهم یا نه و من از آن سوی پلک هایم به چیزی مینگرم که دیده نمیشود.
مرگ را حس میکنم، نه چون سرما، نه چون سیاهی، چون آسودگی... آن چنان نرم و ساکت که گویی مادرانه مرا در آغوش میگیرد، بی هیچ حرفی بی هیچ حساب و کتابی در آن لحظه ی بی پایان تنها یک زمزمه در گوشم میپیچد آن چنان آهسته که به همه چیز شک میکنم
خسته بودی... حالا بخواب ...
و دیگر هیچ نمی ماند.
نه من.
نه او
نه حتى سایه ای بر دیوار
فقط سكوت.
سکوتی که تا همیشه ادامه خواهد داشت.
پایان_