شب تنهایی ما را سحری گویا نیست
تلخی طالع ما را شکری گویا نیست
هر چه دیدیم و کشیدیم همه از دست دل است
طرب از کوی دلم را گذری گویا نیست
سخنی خواهم و گویم که مرا درد چه بود
هر چه گویم بخدا که نظری گویا نیست
من تنها و خدا و خانه و خلوت و شب
اندر این ظلمت فانی، قمری گویا نیست
مِی بنوشم که تو را در سحر از یاد برم
وز همان راز مگویام اثری گویا نیست
در سکوتِ شبِ هجران فقط تار خوش است
واندر این خلوت خالص، بشری گویا نیست
میروم از پس این راه و خدایا زنهار
که در این کوچهٔغربت منظری گویا نیست
تو کجایی که مرا از خودم آزاد کنی؟
همچنان منتظرم، خبری گویا نیست
دست بردم به قلم نام تو تحریر کنم
قلمم هست ولی، دفتری گویا نیست
اشک دادم به گل عشق ولی رشد نکرد
اشک و آه سحرم را، ثمری گویا نیست