ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیدامن زنده ام به رنج...!
آیدا
آیدا
خواندن ۳ دقیقه·۳ ساعت پیش

برزخِ باقی ماندگان

مرگ؛ این واژه‌یِ بی‌شرمِ دندان‌گرد، این لعنتیِ گریزپا، چه شد که این‌چنین بی‌محابا دست در تار و پودِ جانم برد و رشته‌یِ پیوندم را با زندگی برید؟ چرا باید باشد؟ چرا این چرخه‌یِ عبث، مدام تکرار می‌شود؟ خداوندا، اگر قرار بر این بود که به آغوشِ کشیدنِ دوباره‌اش در محضرِ توست، چرا ابتدا این‌چنین بی‌تابانه به هستی‌ام پیوندش زدی؟ چرا اصلاً تیشه به ریشه‌یِ بودنش زدی؟

چگونه تاب بیاورم که تکرارِ خنده‌هایش، دیگر نه در گوشِ جان، که در بایگانیِ تاریکِ خاطراتم غبار بگیرد؟ چطور می‌توان به این سکوتِ کرکننده عادت کرد، آن‌گاه که عطشِ شنیدنِ صدایش، تمامِ روحم را خراش می‌دهد؟

خدایا، این چه نمایشِ بی‌رحمانه‌ای‌ست که به راه انداخته‌ای؟ یعنی عدالتِ تو در این سکوتِ مطلقِ آسمان خلاصه شده؟ اگر برگزیدی‌اش تا در جوارِ خودت مأوا گیرد، چرا مرا در این برزخِ جان‌کاه جا گذاشتی؟ مرا اینجا رها کردی تا تماشاگرِ تقلاهایِ بی‌پایانِ خویش باشم؟ تا هر دم، در تکرارِ این مرگِ تدریجی، در لحظه‌لحظه‌یِ زجر کشیدن و جان کندنِ خویش، شاهدِ فنایِ مطلقِ خویش باشم؟

آخر، این تماشاخانه‌یِ متروک، چه معنایی جز تحقیرِ من دارد؟ من مانده‌ام و سنگینیِ یادگاری‌هایی که هر لحظه بر سینه‌ام آوار می‌شوند. من مانده‌ام با تصویری که از چشمانم پاک نمی‌شود و صدایی که در هیاهویِ خیابان‌ها، همچنان به دنبالِ صاحبش می‌گردد. تو مرا به بندِ حافظه کشیده‌ای تا در سلولِ انفرادیِ نبودن‌هایش، حکمِ ابدِ دلتنگی‌ام را امضا کنم. و این، نه تقدیری است که بتوانی آن را عدالت بنامی، که زنجیری است بر پایِ اراده‌یِ من، تا هرگز نتوانم از این ویرانه‌یِ خاطره، قدم به دنیایِ بی‌او بگذارم.

آیا این رسمِ وفاداری است که من باید در این مخروبه‌یِ سرد، پاسدارِ مشتی خاکستر باشم؟ من به بندِ تنهایی خو نگرفته‌ام؛ من به اسارتِ غیبتِ او درآمده‌ام. هر غروب که خورشید با رنگِ خونینِ خویش در پسِ افقِ بی‌حاصلِ من فرو می‌رود، حس می‌کنم که این شهر، نه زیست‌گاهی برایِ زندگان، که گورستانی است که در آن، هر لحظه جنازه‌یِ یک آرزو را دفن می‌کنم.

به کدام‌یک از این ستاره‌ها باید نگریست و از کدام‌یک باید پرسید که آن‌سویِ این پرده‌یِ سیاه، چه می‌گذرد؟ آیا او نیز در آن‌سویِ بی‌پایان، به دنبالِ سایه‌ای از من می‌گردد؟ یا اینکه آنجا، در قلمرویِ سکوتِ تو، چنان غرقِ آرامش شده که دیگر نه از تپش‌هایِ مضطربِ قلبِ من خبری دارد و نه از طعمِ تلخِ این دوری؟

خدایا، اگر این تقدیر، جُرمِ من است، پس چرا حکم را او کشید؟ چرا تیغِ مرگ، گردنِ او را برید و زخمِ آن بر گلویِ من نشست؟ من اکنون در میانه ایستاده‌ام؛ نه راهی به سویِ او دارم که پیوندِ دوباره‌مان را در ملکوتِ تو بجویم، و نه توانی برایِ زیستن در دنیایی که خالی از طنینِ حضورِ اوست.

این «بودن»ِ من، بدونِ او، شبیه به تکرارِ یک دیالوگ در نمایشنامه‌ای‌ست که پرده‌هایش افتاده و تماشاچیانش رفته‌اند. تنها من مانده‌ام و صحنه‌ای که دیگر هیچ نوری بر آن نمی‌تابد. تو مرا در این برزخِ میانِ زمین و آسمان، معلق نگه داشته‌ای؛ نه آن‌قدر نزدیک که به او برسم، و نه آن‌قدر دور که فراموشش کنم. و این، یعنی نهایتِ بی‌رحمیِ آن‌که خود را رحمان می‌خواند.

خدایا خَستم واقعن توانی نمونده برام، نمی‌خوای تمومم کنی خودم دست به کار شَم؟

، یعنی نهایتِ بی‌رحمیِ آن‌که خود را رحمان می‌خواند.

غروب خورشیدمرگزندانخودکشی
۰
۰
آیدا
آیدا
من زنده ام به رنج...!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید