ویرگول
ورودثبت نام
آیدا
آیداشبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
آیدا
آیدا
خواندن ۲ دقیقه·۳ روز پیش

برای تو که نیستی

خسته‌ام... خسته‌تر از آنی که زمانی هدفی در دل داشتم و برای تحققش می‌جنگیدم. دیگر تلاشی نیست، انگیزه‌ای نیست، حتی مهم نیست چه بر سرِ این دنیا می‌آید. گویی حتی مرگ هم آغوشی گشوده برای پذیرشِ جسم و روحِ خسته‌ی من.از ادامه‌ی این مسیرِ بی‌پایان، بریده‌ام. دلم می‌خواهد زندگی لحظه‌ای درنگ کند، تا این بارِ سنگینِ خستگی را از دوشِ روحم بردارم. از نقابِ "همه چیز خوب است" خسته‌ام؛ نقابی که مدت هاست بر چهره‌ی خسته‌ی من نشسته و جسم و روحم را در هم شکسته است.دردهای جسمی، چونان خاری در گلو، راه نفسم را بسته‌اند. پا درد‌هایی که امانم را بریده، بی‌حسیِ دست و پا، لرزشِ مداومِ تن، سردردهایِ مکرر، و تهوع‌هایی که گویی جان از تنم می‌گیرند. ضعف‌هایِ طاقت‌فرسا و سرگیجه‌هایِ پی‌درپی، مرا به زانو درآورده‌اند. من... دیگر تابِ تحمل ندارم.دلم تنگ است... تنگ برایِ روزهایی که خشم، این‌چنین شعله‌ور در سینه‌ام نبود. عصبانی‌ام از جهانی که بی‌خبر، مرا در این منجلابِ درد رها کرد. از کسی که رفت، بدونِ یک کلام خداحافظی، بدونِ یک آغوشِ آخر.حتی خواب هم دیگر پناهگاهم نیست. همان چند ثانیه‌یِ کوتاهِ فرو رفتن در تاریکی، با کابوس‌هایی هولناک بدل می‌شود. دلم دریا می‌خواهد، نه برایِ شنا، که برایِ غرق شدن... تا شاید در لحظه‌یِ خفگی، روحم پرواز کند؛ آرزویی که این روزها، تنها خواسته‌یِ من است.دلم آغوشی می‌خواهد... آغوشی که شاید، فقط شاید، مرا از این سرمایِ تنهایی بیرون بکشد.می‌دانی چیست؟ تناقضی در وجودم رخنه کرده. بخشی از من، مشتاقِ زندگی است؛ تشنه‌یِ خواندنِ کتاب، غرق شدن در موسیقی، تلاش برایِ ساختنِ آینده. اما همزمان، بخشی دیگر، خواستارِ پایانِ همه‌چیز است.

آه... این دل‌پیچه‌ها و تهوع‌هایِ لعنتی، نفسِ مرا بریده‌اند.

فکرِ تو، حتی شنیدنِ نامت، اشک را از چشمانم جاری می‌کند. اما این اشک‌ها، با خشم در هم آمیخته‌اند. عصبی‌ام از تو، که رفتی... بدونِ خداحافظی، بدونِ آغوش. وقتی من ساعت‌ها پشتِ شیشه‌یِ سردِ بیمارستان، جان می‌دادم و التماس می‌کردم که دوباره برگردی، تو در حالِ خداحافظی با جسم‌هایِ سوخته و بی‌جانِ ما بودی.چرا؟ چرا دلت برایِ من، برایِ ما، نسوخت؟ چرا ما را رها کردی؟ لعنتی، من دلتنگتم! حتی در خواب هم به سراغم نمی‌آیی؟ مگر از کی این‌قدر بی‌رحم شدی، ای خوش‌قلبِ من؟دلم برایِ خنده‌هایِ بلند و بی‌موقع‌ات، برایِ چشم‌هایِ کشیده‌یِ غمگینت، برایِ عطرِ تنت، برایِ بوسه‌هایِ نرمت، تنگ شده است.

.
.

آغوشخشمخواب
۱۶
۶
آیدا
آیدا
شبی شاید رها کردم جهانِ چون سرابم را کسی اینجا نمی‌فهمد من و حالِ خرابم را
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید