از کدامین زخم آغاز کنم،
وقتی تمامِ واژهها
بوی خونِ دل میدهند؟
من،
سالهاست بر شانههایم
گورستانِ آرزوهای خویش را حمل میکنم؛
با دستانی که دیگر
توانِ بغل کردنِ خوشبختی را ندارند،
و قلبی که آنقدر شکسته است
که صدای فرو ریختنش،
در هیاهوی دنیا
گم شده است.
زندگی،
هر بار از پنجرهای تازه آمد،
اما همیشه
چراغی را خاموش کرد
و رفت.
از من،
لبخندهایم را گرفت،
خوابهایم را ربود،
و مرا
همراهِ شبهایی گذاشت
که اشک،
تنها همصحبتِ پلکهایم بود.
چه بسیار بهارهایی
که پیش از شکفتن
در زمستانِ تقدیر یخ زدند.
چه بسیار رویاهایی
که هنوز نامِ زندگی را نیاموخته بودند،
اما
بر مزارشان فاتحه خواندم.
من،
آن مسافرم
که تمامِ جادهها
به اندوه ختم شدند.
آن پرندهام
که پیش از پرواز،
آسمانش را
به تاراج بردند.
هر زخم،
شعری شد
که هیچکس نخواند.
هر اشک،
رودی شد
که به هیچ دریایی نرسید.
و هر بغض،
کوهی شد
که هنوز
بر سینهام ایستاده است.
میگویند:
«زمان، همهچیز را درمان میکند...»
اما زمان،
فقط به دردهایم
چهرهای آشناتر بخشید؛
زخمهایم را پیر کرد،
نه بیدرد.
اکنون
من ماندهام
و قلبی
که هر تپشش
مرثیهایست
برای تمامِ آن چیزهایی
که روزی
تمامِ دنیایم بودند.
و اگر روزی
باد،
نامِ مرا از این جهان ببرد،
بر سنگِ مزارم بنویسید:
«اینجا کسی خفته است
که تمامِ عمر،
میانِ ویرانههای خویش
به دنبالِ تکهای از آرامش میگشت،
اما
پیش از رسیدن،
خودش
به یکی از خاطرههای غمگینِ دنیا
تبدیل شد...»

این روزها حالِ دلم چندان تعریفی ندارد...
هر بار که اشک، مهمانِ چشمهای خستهام میشود، بیاختیار قلم به دست میگیرم و مینویسم.نوشتن، تنها پناهِ این روزهای من است؛تنها جایی که میتوانم کمی از سنگینیِ قلبِ سوختهام را زمین بگذارم.
اگر این روزها زیاد مینویسم، اگر نوشتههایم یکی پس از دیگری منتشر میشوند، مرا ببخشید...
این روزها اشک، زودتر از همیشه راهِ چشمهایم را پیدا میکند و هر گریه، نوشته ای تازه از دلِ اندوههایم میسازد.
از صمیمِ قلب، ممنونم که با حوصله، همقدمِ واژههای تلخ، خاکستری و گاهی سیاهِ من میشین.
بودن و خواندنِ شما، برای من از آنچه که تصور میکنید ارزشمندتر است.