فرصتی نمانده است.
بیا همدیگر را بغل کنیم.
فردا
یا من تو را میکُشم
یا تو چاقو را در آب خواهی شست.
همین چند سطر،
دنیا به همین چند سطر رسیده است.
به اینکه انسان،
کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است.
اصلا،
این فیلم را به عقب برگردان.
آنقدر که پالتوی پوست پشت ویترین،
پلنگی شود
که میدود در دشت های دور.
آنقدر که عصا ها
پیاده به جنگل برگردند
و پرندگان
دوباره بر زمین.
زمین ...
نه!
به عقب تر برگرد.
بگذار خدا
دوباره دست هایش را بشوید.
در آینه بنگرد.
شاید
شاید تصمیم دیگری گرفت...
"گروس عبدالملکیان"

حتی آسمان هم سردرگم است. نمیداند که باید اشک بریزد یا لبخندی گرم بزند. پس فقط باد میوزد.
شب است و من به آسفالت کف خیابان مثل آدامسی جویده شده چسبیده ام. چون کفش های کهنه ام نیز سردرگمند. نمیدانند که خیابان را بالا بروند یا پایین. دنبال کسی بگردند یا فقط چرخ بزنند. یا شاید، از پایم در بیایند، گوشه ای کز کنند، بند هایشان را در دهان بجوند، و رفت و آمد آدم ها را تماشا کنند.
اگر نظر من را بخواهند، رک به آنها میگویم همچین غلظ بزرگی نکنید. بندهایتان را برای تماشای آدم ها زیر دندان، نخ کش نکنید. ارزشش را ندارند. اصلا ارزشش را ندارند.
ناگهان که باد میوزد، کفش ها را هم به حرکت وا میدارد. من هم به کفش هایم اعتماد میکنم و آرام قدم میزنم.
چشم هایم را میبندم. امشب هیچ بویی در خیابان نپیچیده و هیچ صدایی در هیچ گوشه ای به چشم نمیخورد. گفتم که، امشب همه سردرگمند.
باد اما آرام صورتم را نوازش میکند. دستی به موهایم میکشد و لباسم را صمیمانه میتکاند. در کتابی خوانده بودم عشق مثل باد است. وقتی که باد میوزد، نوازشت که میکند. چه چیزی حس میکنی؟ باد را با تمام وجودت احساس میکنی اما نمیبینی. درست مثل عشق. چند صفحه بعد نوشته بود باد مثل خداوند است. به نظرم آمد که نویسنده ی کتاب تشبیه دیگری بلد نیست. هیچ خلاقیتی ندارد. خب، اشتباه میکردم. آن نویسنده، از هر کسی بیشتر تشبیه میدانست.
چشم هایم را باز میکنم. خیابان سردرگم، جز من مهمان دیگری ندارد. چراغ ها برای خودشان سبز و قرمز میشوند. عابران پیاده را کنار چهار راه نگه میدارند. فریاد میزنند که داخل ورود ممنوع ها نشوید. من اما آرام خیابان را بالا میروم.
ماه درست بالا سرم ایستاده است، یا شاید هم نشسته است و مرا نگاه میکند. پس من هم می ایستم، یا مینشینم تا او را نگاه کنم. او را با آن چروک های غم انگیزش. با آن چاله های افسانه وارش.
جایی شنیده ام اگر با دقت به ماه نگاه کنی. یعنی اگر یک تلسکوپ بزرگ را برداری و به سمت ماه بگیری، میتوانی جای کفش های نیل آرمسترانگ را ببینی. با خودم فکر میکنم. اگر نیل آرمسترانگ، روی ماه بایستد و دقیق به زمین نگاه کند. یعنی تلسکوپی بزرگ را بردارد و به سمت زمین بگیرد چه چیزی را میبیند؟ مرا که در خیابانی ایستاده ام، یا نشسته ام و با او چشم در چشم شده ام؟
احتمالا او از دیدن من غمگین شود. و تلسکوپش را سمت فرد دیگری بگیرد. او را که نگاه کند. خشمگین شود. تلسکوپش را بچرخاند. فرد دیگری را ببیند. بترسد. فرد دیگری ببیند. ناامید شود. فرد دیگر... فرد دیگر... و بعد تلسکوپش را از روی نفرت به سمت دیگری پرتاب کند، و با آن چشم های کوچکش زمین بزرگ ما را نگاه کند.
چه چیزی میبیند؟ به نظرتان واقعا اقیانوس های آبی، جنگل های سرسبز و ابرهای سفید روی زمین را میبیند؟ فکر نمیکنم. او چیز های دیگری میبیند. او احتمالا چشم هایش را میبندد. رویش را از روی سطح زمین برمیگرداند. و میدود سمت همان چاله های افسانه ای و خودش را پرت میکند. درست مثل افسانه ها.
به هر حال، احتمالا نیل آرمسترانگ دلیل قانع کننده ای داشته که از زمین به مقصد ماه فرار کرده بوده...
من اما میترسم. از همه ی چیزهایی که میشود از دست آنها به ماه فرار کرد. از همه ی آدم هایی که روی زمین زندگی میکنند. نه. ناگهان میتوانم اشک بریزم. اشک بریزم برای آدم هایی که میترسند. بی دلیل گریه میکنند. لبخند های واقعی میزنند. کسی را در آغوش میکشند. بی صدا گوش میدهند. من میتوانم اشک بریزم برای آدم های معصوم. و چه کم پیدا میشوند این آدمها. اصلا آنها چه کسانی هستند؟ نمیدانم. اما اگر به یک باره کسی از آنها را ببینم، میدوم به سمتش. بغلش میکنم. دست های نرم یا چروکیده اش را آرام فشار میدهم. و همراه او فرار میکنم. دور میشوم از آدم ها. از بقیه انسان ها.
خیابان حالا دیگر خالی نیست. دسته ای از مردم گوشه ای ایستاده و نشسته اند. اسلحه هایشان را روی زمین گذاشته اند. زیر کفش هایشان سرخ است. بوی خون بی مهابا سیلی میزند. صدایشان را نمیشنوم. اما آرام با هم سخن میگویند. نزدیکتر که میشوم، تازه به جمعیت آنها پی میبرم. همه شان با دست هایی خونین، روبروی هم یا کنار هم قرار گرفته اند. میترسم از آنها.
باد میوزد. از گفتگویشان نمیترسم. از سکوتشان میترسم. از چیزی که درونشان خفته است. از آن آتشی که درونشان زبانه میکشد.
باد صورتم را نوازش میکند. مرا دارد سوق میدهد به طرف آنها. ناگهان او را میبینم. کودکی که آن گوشه نشسته است. و صورتش خونی است. و اشک میریزد. و میلرزد. به سمتش حرکت میکنم. کنارش می ایستم. دست های نرمش را فشار میدهم. او را بلند میکنم. به هم نیم نگاهی کوتاه می اندازیم. و به یک باره میدویم. فرار میکنیم از آن آدمها. میدویم و دور میشویم.
صدای قدم ها شدت میگیرد. نمیدانم چند نفر دیگر هم مثل من، دست کسی را گرفته اند و در حال دور شدن هستند. در حال دویدن. در حال فرار کردن. در حال فرار از دست انسان هایی که اسلحه هایشان را زمین گذاشته اند و با یکدیگر حرف میزنند. در حال دور شدن از کسانی که درونشان خشمی است، غضبی است که آتش میزند. که می کُشد.
ما اما میدویم. به سمت بهار. در جهت باد. جایی که امیدواریم باد ما را نوازش دهد. و راهنماییمان کند. تا یکدیگر را در آغوش بگیریم.
چون امروز احتمالا همان روزی است که کسی روی کره ماه، قبل از پریدن فریاد میکشد:
"جنگ تمام شده بود. حالا صلح است که آدم میکُشد..."