پتریکور·۴ روز پیشاز پیشم نرو...سرت را به شانهام چسبانده بودی. چیزی نمیگفتی. چیزی نمیگفتم. من آرام آرام داشتم غرق میشدم...
پتریکور·۱ ماه پیشنماندی پیشم، تا ابد...سرامیک ها، سفید و سرد زیر پایم میلغزند.با هر نفسم بخار سرد میدهم به آسمان.زانوهایم کف دستم را لمس میکنند.میدوم.می ایستم.میدوم به دنبال تو..…
پتریکور·۱ ماه پیشنتایج تصمیم خداوند...فرصتی نمانده است. بیا همدیگر را بغل کنیم. فردا یا من تو را میکُشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست.
پتریکوردرجرجیسِ نبی·۱ ماه پیشتن های تنها...تنهایی مثل باران است. از آسمان می آید. اما از درون ما بالا میرود.