Wei Yang
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

برای تو

فضای سرد و خفه سرد خونه باعث شد بوی ترش خون رو نادیده بگیره.

صدای نفس های مردانه و زمزمه های زنانه توی سرش میپیچید و باعث شده بود سرگیجه خفیفی بگیره.

گوشاش رو محکم نگه داشت،پلکهای سنگینش رو بست و جیغ کشید: کافیه کافیه کافیه.

به سمت در رفت با امیدی پر از ناامیدی دستگیره در فلزی رو چندین و چندبار فشار داد، با دست دیگش محکم به در ضربه میزد: بزار بیام بیررررون..

متوجه قطرات گرم اشک روی صورتش نشده بود.

وقتی صدای کشیده شدن فلز روی کاشی های یخ زده امد، با ترس و وحشت به پشت سرش نگاه کرد.

با دیدن کشو جنازه که بیرون کشیده شده بود، به عقب قدم برداشت تا جایی که به در کوبیده شد.

آب دهنش رو قورت داد، از ترس نمیتونست تُن صداش رو مدیریت کنه، با التماس با فردی که نمیدونست هنوز صداش رو میشنوه یا نه صحبت کرد: لطفا.. در رو باز کن

صداش با اشک قاطی شده بود و کمرنگ تر از قبل بود.

صدای چرخیدن کلید داخل قفل در امد

اشکاش رو به سرعت پاک کرد و با التماسی ناخواسته، خیلی مطیع و پر از بی قراری نزدیک در ایستاد.

در اندکی باز شد و مرد قد بلندی از لا به لای در بهش چشم دوخت

شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید