ویرگول
ورودثبت نام
باران
بارانآدما واسه من پر از لحظه ان، از هر کسی جزییاتی درونم جا مونده اونایی که هستن کسایی که رفتن. یه تیکه «نشون» به یادگار، از وجودشون همیشه تو قلبم زنده است .
باران
باران
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

شنبه دوم خرداد ماه

..
..

من آدم محتاطیم
هنوز که هنوزه از خیابون که می‌خوام رد بشم از عابر پیاده میرم .
دوم خرداد دم مترو اومدم سوار اوتوبوس بشم که یه پراید سیاه زیرم گرفت هنوز باورم نمیشه من تصادف کردم.
اینقدر سرعت راننده بالا بود که شیشه کامل خورد شد و من از این سمت خیابون کامل پرت شدم اون طرف اگه فقط یکم فرمون کوفتی رو کج کرده بود به من نمی‌خورد اگه اینقدر سرعتش زیاد نبود کمتر آسیب دیده بودم .
من هیچی از شنبه یادم نمیاد جز اینکه دستامو گرفتم جلوی سرم و سرمو جمع کردم توی پاهام مامانم میگه هزار بار سوال پرسیدی که کجام چی شده راستش هنوزم توی شوکم چون یادم نمیاد هم بدتره هی فکر میکنم بهش که یه چیزی بفهمم ولی خب ...
یه نفر که اونجا بوده می‌گفت اینقدر سرعت آمبولانس کم بود که ما گفتیم هرکسی توی این آموبلانسه مرده تا الان :)
زانوی پای راستم خورد شده ،پوست کمرم رفته و نقطه به نقطه بدنم کوفته است یه شب تا صبح توی اتاق عمل بودم
خود عمل که بیهوش بودم ولی بعدش
امان از بعدش
تا چهل دقیقه بعد یادشون رفته بود پمپ دردی که بهم وصله رو باز کنن و به خودم میپیچیدم میله تخت رو فشار میدادم و گریه میکردم تازه پرستار از راه رسید که ای وای این چرا بسته است :)
از بعدشم حالت تهوع سرگیجه شدید داشتم جوری که به عالم آدم التماس میکردم یه کاری برام بکنن . الانم روزی چند بار از درد گریه میکنم بهونه میگیرم یه کلمه رندوم می‌شنوم و گریه میکنم :)
تازگی ها خواب دیدم یه پرنده سیاه مرده توی دستامه غریب بود
من همینجوری خواب خوبی نداشتم همیشه کابوس می‌دیدم و فراری بودم از خوابیدن
الان خیلی بدتر شده بیشترین زمانی که خوابم یک ساعته بعدش از درد بیدار میشم ،توی بیمارستان که اوضاع عجیب تر هم بود وقتی تازه خوابم برده بود نصفه شب پرستار پشت در اتاق با دوست پسرش دعوا میکرد .
سه چهار باری هم با آمبولانس جا به جام کردن از یه بیمارستان به یه بیمارستان دیگه واسه عمل
از اونجا به خونه
از خونه به پزشک قانونی
تجربه عجیبیه از همون تجربه های نخواسته است که متنفرم ازشون .
غذا خوردنم درامای خودشو داره فکم سمت راستم کبوده و فشارم پایینه یا نمیتونم چیزی بخورم یا مجبورم توی‌ چند ساعت یه مقدار کمی از غذا رو بخورم .
هر روز هم باید آمپول بزنم من کل زندگیم تا میتونستم دکتر نمی‌رفتم که آمپول واسم ننویسه الان هر روز استرسشو دارم نمی‌دونم چرا از بچگی اینقدر از آمپول میترسیدم .
زیاد نوشتم امیدوارم اذیت نشید از خوندنش سعی کردم با نوشتن افکارمو آروم کنم .
من خیلی از این جمله استفاده نمیکنم ولی
دعا کنید برام :)

بیمارستانشنبهخواب
۰
۰
باران
باران
آدما واسه من پر از لحظه ان، از هر کسی جزییاتی درونم جا مونده اونایی که هستن کسایی که رفتن. یه تیکه «نشون» به یادگار، از وجودشون همیشه تو قلبم زنده است .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید