می دانید او هم شعر می نوشت از شعر نوشتن متنفرم برای من نوشتن شعر مثل درگیر شدن با طوفان کلمات و احساساتی است که مرا به در و دیوار می کوبند اما راستش آن قدرها ادعایی ندارم شعرهایم زیبا نیست هیچوقت سواد کافی برای خواندن کتاب های شعر کهن نداشته ام اما به آنها حسودی می کردم چطور می شود هزاران بار خود را در صفحات یک کتاب عریان کرد و به این فکر میکنم یک انسان تا چه حد می تواند رها شود شاید دنیا رو پوچ بدانم اما به این راحتی ها قصد دل کندن از آن را ندارم مصخرفات آهنگین او را دوست داشتم راستش آن قدر به من اهمیت نمی داد که نوشته هایش را برایم بخواند اما از هر چیزی که خواندم خوشم آمد می دانی شعرها پریشانم می کنند آشفته ام می کنند از خود بی خودم می کنند و مرا تا لبه ی پرتگاه پوچی می کشاندند می ترسم روزی شعری بخوانم و در یک چشم به هم زدن نیست و نابود شوم در مقابل آن داستان نوشتن مثل ساختن یک دنیای جدید است مثل استخدام شدن در وزارتخانه است هر روز صبح باید از خواب بیدار شوی و طراحی کنی و روی کاغذ بیاوری میتوانی خودت نباشی می توانی وقایع زندگی ات را به شیوه ای نو تحریف کنی و آنها را دوباره بنویسی میتوانی در پشت کلمات داستانت پنهان شوی در دل یک داستان میتوانی انتخاب کنی که عشق بورزی یا تنفر تخم پوچی را در دل مردم بکاری یا عدالت جویی می توانی کلمات را آن قدر بیارایی که همگی عاشق کلماتت شوند و برای متخصصان هم فلسفه بافی کنی نوشتن داستان روندی طولانی است برای پختن ایده ای که آن قدر فریبنده باشد که همه دوستش بدارند پس شعر نمی نویسم چون نوشتن شعر نشان دادن سیرت عریان ات است به جهانیان و من نمیخواهم کسی مرا بفهمد البته همه ی ما همین طوریم مصخرفات ام را با یک جمله از سارتر به پایان می برم انسان نه میخواهد بشناسد و نه شناخته شود .
شعرهایم او را آشفته کرد و فراری داد شاید اگر او مرا می پذیرفت مجبور نبودم در یک شب هزاران شعری که در وصفش نوشتم را بسوزانم شاید امروز من هم یک شاعر بودم .
شاید ....
