
باز هم دیشب نخوابیدم و دوباره او را دیدم که لب پنجره نشسته بود از همیشه زیباتر شده بود و آن لبخند روی لب هایش نقش بسته بود هیچوقت نمیتوانم آن لبخند را فراموش کنم اصلا هیچ انسانی وجود ندارد که بتواند چنین لبخند زیبایی را از ذهنش پاک کند بدون هیچ اغراقی.
او به سمت من برگشت و چشم هایش پر اشک شد و با لحنی طلبکارانه شروع به صحبت کرد:
- تا وقتی که زنده بودم تلفنم را جواب نمی دادی و رهایم کردی ولی حالا که مردم نمی تونی از فکر کردن بهم دست بکشی تو آدم نفرت انگیزی هستی.
- بابت اینکه چیزایی رو بهم گفتی که ازشون خبر دارم ازت ممنونم.
- می دونم که لحنم کمی تنده اما نگرانت هستم این ششمین ماهی است که تو خودت را در اتاقت حبس کردی و با کسی صحبت نمی کنی اگر این روند را ادامه بدهی ممکن است هرگز نتوانی به اجتماع برگردی حداقل از رختخوابت بیرون بیا ریش هایت را اصلاح کن این قیافه ات مرا هم افسرده می کند برو و قدم بزن از هوای پاییزی لذت ببر راستش من کسی هستم که جان خودش را گرفته است اما انگار تو از من هم مرده تری.
-راستش کسی نمونده که تلفنام رو جواب بده بعد از این که رفتی دیگه هیچ چیز لذت قبلا رو نداره تو زندگی رو برام قابل تحمل می کردی و دیگه زندگی بدون تو رو نمی خوام.
-امیرحسین راستش کلی آدم خوشگل تر از من اون بیرون هست فقط لباس جدید بپوش یکم به خودت برس و اون موقع دوباره عاشق شو نمی خواهم من را بهانه ای کنی که دیگر عشق را تجربه نکنی یه جوری رفتار نکن که انگاری همسرت رو بعد از سالها زندگی مشترک از دست دادی.
-فکر نمی کردم این قدر کوته فکر باشی تو برایم فراتر از هر عشق و ازدواج هستی می دانم حرف هایی که قرار است بزنم هرگز مرا رها نمی کند اما چاره ی دیگری ندارم تو بهترین دوست من بودی من قبل از اینکه تو را ببینم یک پوسته ی توخالی بودم و بعد تو را دیدم به من آموختی که شعر را بفهمم تو برای اولین بار مرا دیدی اگر تو نبودی هرگز موسیقی را درک نمی کردم تو باعث شدی که نفس بکشم و عاشق زندگی باشم و حالا که رفتی همه چیز مرا به یاد تو می اندازد من تمام زندگی ام را با تو زیستم و حالا بدون تو نمی دانم اصلا زندگی چه معنایی دارد انگار به همان روز اول برگشتم پوچی درونم ذره ذره همه چیز را بلعیده است و هیچ دستاویزی برای ادامه دادن ندارم و درد نبودنت فقط اوضاع را سخت تر می کند پس بهتر است بروی و تنهایم بگذاری تا بخوابم.
-راستش از بچگی در فلسفه بافی ماهر بودی و علاقه ای به ادامه بحث با تو ندارم درسته که من رفتم اما تو باید زنده بمونی با این وضع دووم نمیآری اینکه رفتنم این بلا را سرت آورده باعث می شود از خودم متنفر شوم میشه به خاطر من ادامه بدی.
-دارم به شیوه ی خودم ادامه میدم تو هم فرقی با دیگران نداری انگار تصویری که از تو در ذهنم ساختم قادر به دیدن کارهایی که می کنم نیست من روزی سی صفحه می نویسم که واقعا کار سختیه تو فقط باید منو تشویق کنی یا در نوشتنم کمک کنی این سرزدن های بی دلیلت فقط باعث آزارمه.
-آها پس تو خودت رو نویسنده می دونی و این بهانه ای شده که تو خونه بمونی پشت دفتر و قلمت پنهان بشی عزیزم میشه بگی چند نفر کارات رو می خونن.
- هیچ نفر.
-پس چطور خودت رو نویسنده می دونی حداقل نوشته هات رو تو فضای مجازی بذار تا کسی اونا رو بخونه.
- اینها حرف های من راجب توعه و متعلق به منه دوست دارم تا ابد بین برگه های کاغذ تو را برای خودم نگه دارم و بعدشم دوست ندارم اتفاقات دفعه ی پیش تکرار بشه.
- مگه دفعه ی پیش چی شد؟
- پدرم وقتی دفترهایی که در آن می نوشتم را دید همه را پاره کرد و دور ریخت شعار پدرم همیشه این بود که تا وقتی که درست را بخوانی و نتیجه خوبی بیاوری مهم نیست چیکار می کنی اما از وقتی که تو رفتی دیگه توان درگیری با درسا رو نداشتم و اون هم ازم ناامید شده و حس می کنه همه ی این ها تقصیر چیزهایی که می نویسم اینکه نمی دونه این نوشته ها تبدیل به تنها دلیل زنده موندنم شده ناراحتم می کنه.
-پس خودکشی کن.
- راستش نمی تونم چون جرئتش رو ندارم.
- برای اولین باره که از این که اینقدر ترسویی خوشحالم اصلا بذار اینو ازت بپرسم چرا زندگی نمی کنی؟
- راستش به نظرم این یه انتخاب نیست فقط باید در جریان زندگی قرار بگیریم و من کنار گذاشته شدم وجودم برای دنیا هیچ اهمیتی نداره این آزارم نمیده پس منم تصمیم گرفتم از دنیا دور بشم و تنها بمونم دیگر بعد تو نمی خواهم به کسی آسیب بزنم باید از دنیا دور بمانم تا دنیا از من در امان باشد و البته دلیل بهتری هم دارم من دیگر توان آسیب دیدن را ندارم ممکن است بی اهمیت ترین جملات مرا تا لبه ی پرتگاه بکشاند.
-می دونم الان بهترین و تنها راه اینه که تو اتاقت پنهان بشی و شاید امروز کار درست همین باشد دنیا تو را رها کرده چون می خواهد که ترمیم شوی او فقط به تو استراحتی داده تا به یک زندگی خارق العاده برسی و شاید تصورش برایت سخت باشد اما روزی از این اتاق بیرون می روی زیر باران قدم می زنی دوباره عاشق می شوی و قلبت می شکند اما تو مصمم تر از همیشه به سمت آرزوهایت حرکت می کنی شاید لحظاتی باشد که حس کنی همه چیز از دست رفته اما آن قدر قوی خواهی بود که همه را تحمل می کنی و شاید در انتها تنها باشی اما زندگی ای را زندگی می کنی که هر کسی آرزو دارد تجربه اش کند فقط به من قول بده که اگر زندگی به تو فرصتی داد به آن نه نگویی می دونی اگه این حرف ها رو قبل از مرگم می دونستم تمام تلاشم رو می کردم که زنده بمونم تا زندگی رو تجربه کنم اما یک احمق ترسو مثل تو بودم اما تو مثل من یک مرده نباش و یک مرده نمان.
به او قول دادم که وقتی زمانش فرا رسید مثل او نباشم راستش این حرفش کمی مرا آزرده کرد.
و بعد از طاقچه به پایین پرید و از اتاق بیرون رفت نور وارد اتاق شد و انگار می خواست راه فرار را به من بیاموزد وقتی حرف هایش را شنیدم به نظرم مسخره می آمد اما یک سال بعد بالاخره از اتاق بیرون زدم زندگی به من فرصت دوباره ای داد و به خاطر قولی که به او داده بودم مجبور به پذیرفتنش بودم و شاید او امروز اینجا نباشد اما من به جای او هم زندگی خواهم کرد زندگی برعکس میلیون ها نفر به من فرصت دوباره ای داد و من تصمیم گرفتم برای تمام کسانی که نمی توانند زندگی کنند ادامه دهم و لبخند بزنم و باعث
لبخند دیگران باشم.
:)