ویرگول
ورودثبت نام
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸عاشقی .دانشجو .
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
خواندن ۲ دقیقه·۱۱ روز پیش

جایی که نامه‌ها هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند

سامان هر عصر درست ساعت شش به ایستگاه قدیمی قطار می‌رفت؛ همانجایی که سال‌ها پیش، آخرین بار دست‌های النـا را رها کرده بود. قطار آن روز آمد، بخار زد، سوت کشید… اما النـا هیچ‌وقت برنگشت.

مردم نمی‌دانستند چرا او هنوز می‌آید. فقط می‌دانستند مردی‌ست که هر عصر کاغذهای کوچکی را تا می‌کند، چیزی رویشان می‌نویسد و بین ریل‌ها می‌گذارد؛ انگار مطمئن باشد قطاری که قرار است بیاید، مسافری دارد که نامه‌ها را می‌گیرد.

یک روز عصر، باران شدیدی شروع شد. ایستگاه تقریباً خالی بود. سامان زیر باران قدم گذاشت روی خطوط فلزی ریل، یک کاغذ دیگر بیرون آورد و نوشت:

«النـا… امروز فهمیدم آدم‌ها از دست نمی‌روند؛ فقط از دسترس خارج می‌شوند.»

باران نوشته را محو کرد، انگار خودش می‌دانست این حرف‌ها برای خوانده‌شدن نیست.

ناگهان نگهبان پیر ایستگاه کنار سامان ایستاد. سال‌ها بود او را تماشا می‌کرد، اما هیچ‌وقت حرف نزده بود. این بار گفت:

«پسرم… قطاری که منتظرشی، سال‌هاست از این مسیر رد نمی‌شود.»

سامان لبخند تلخی زد؛ از آن لبخندهای بی‌صدا که فقط گوشه‌ی چشم‌ها را خسته می‌کند. گفت:«می‌دونم… من منتظر قطاری نیستم. من منتظر خودمم… شاید روزی برسم به جایی که قبول کنم رفتنِ یه آدم همیشگیه.»

نگهبان چیزی نگفت.

باران ادامه داشت، دنیا ساکت بود.

سامان آخرین کاغذ را روی ریل گذاشت. این‌بار چیزی ننوشته بود. فقط یک کاغذ سفید. انگار پذیرفته بود حرف‌هایی هست که گفتنشان دیگر لازم نیست.

بالاخره عقب رفت، ایستاد، و برای اولین بار بعد از سال‌ها، بدون اینکه سرش را برگرداند، از ایستگاه بیرون رفت.

اما وقتی رفت، باران شدت گرفت و کاغذهای کوچک یکی‌یکی از ریل‌ها بلند شدند و روی زمین پخش شدند. روی یکی از کاغذها که سال‌ها میان ریل گیر کرده بود، هنوز یک جمله خوانا مانده بود:

«اگر روزی برگشتی، من دیگر منتظر نیستم… اما هنوز همین‌جا دوستت دارم.»

هیچ‌کس نفهمید النـا برگشت یا نه.

اما آن شب، برای اولین‌بار، سامان دیگر ساعت شش به ایستگاه نرفت—

و شاید این یعنی گاهی عمیق ترین عشق ها آنهایی هستند که یاد گرفتن بدون جواب… ادامه بدهند.

بارانکاغذ
۱۴
۰
کبری عاشقی 🌸
کبری عاشقی 🌸
عاشقی .دانشجو .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید