نگرانم!
دلم میخواد شب زودتر تموم بشه و بساطش رو جمع کنه،
آفتاب که زد، پسرم بره مدرسه و برگرده،
فردا نوبت آزمایش داره…
دلم میخواد یهو ساعت شش عصر بشه
و همهچی از این حال منفی دربیاد،
تا من از تهِ جهنمِ انتظار برگردم روی زمین.
انتظار…
اونم برای فرزند، برای سلامتی فرزند،
خیلی سخته.
حال و حوصلهای برای هیچ کاری ندارم،
انگار دنیا وایساده و تکون نمیخوره،
انگار شب قول داده تا ابد بمونه…
مثل وقتی که آدم هی دلش میگیره،
دلش خستهست…
ترسِ نتیجهها، از نگرانی برای عزیزش،
از اینکه هر بار باید قوی باشه، حتی وقتی درونش میلرزه.
اون لحظههایی که شب ساکته و فکرها بلندتر میشن،
آدم بیشتر از هر وقت دیگهای احتیاج داره یکی بگه:
«میفهممت… حق داری بترسی… ولی تنها نیستی.»
و غصه همینجا قشنگ و تلخ میشه؛
جایی که عشق به بچه،
نگرانی رو هزار برابر میکنه.
اگر بخوام واست دلیل غصه های قبل خوا بچه ها رو بگم،
«غِصه،حرفای دلِ مادریه که قبل از هر چیزی، برای سلامت فرزندش حاضر تموم دنیاشو حتی جونش رو بده اینو به زبون ساده هر شب تو گوش بچه اش زمزمه میکنه تا اون راحت بخوابه...
زن بچه اش نگران بچهاش میلرزه.»