


انقدر سرشار از انرژی مثبت و حال خوبم، که شدم مثل بادکنکی که گره دمش (😂) باز شده... هی وول میخورم اینور و اونور و اصلا نمیتونم کارامو انجام بدم یا حداقل یه جا ثابت بمونم.
دیروز رفتم نمایشگاه کتاب، خبر داشتم که یک هفته قبل از نمایشگاه کتابم چاپ شده اما نمیدونستم تو غرفه انتشارات به نمایش میزارنش یا نه؟
جلوی غرفه غلغله بود و سخت میشد واردش شد. یکی دو نفر که از جلوم رفتن کنار یهو دیدم عه!! کتاب عزیز منه که مدتها براش زحمت کشیدم... اونجاست... چاپ شده و تو نمایشگاهه. با ذوق صدا زدم: «محمد محمد اوناهاششش» همسرم رفت پیش کتابم و من رفتم پیش خانم فراهانی (از مسئولان انتشارات) ذوقم رو که دید گفت: «لمسش کردی؟» گفتم: «هنوز نه! فقط تا دیدمش همسرمو صدا زدم😂» رفت کتاب رو آورد داد دستم و گفت: «لمسش کن لذت ببر، بعدشم آماده شو یه ویدیوی معرفی کتاب بگیریم ازت»
ذوق بود که از سر و روم میریخت... هنوز هم میریزه! من کلا همیشه آدم ذوق کنی بودم. کافیه بدون اینکه ازم بپرسی برام یه لیوان گنده چای بیاری؛ انقدر ذوق میکنم که نگو، ذوقمم بهت حسابی نشون میدم. دیگه چه برسه به هدیه گرفتن و چه برسه به چاپ شدن کتابی که کلی براش زحمت کشیدم که بشه اولین کتابم...😍
سجده بر موجها، زندگینامه شهید سید مصطفی خادمی، به قلم سارا تقیزاده از انتشارات جمکران.
این کتاب دو تا داستان داره، یه داستان اصلی که زندگینامه شهید سید مصطفی خادمیه و یه داستان فرعی که زندگی دختری به نام نسترنه که عاشق شده و داره این کتاب رو برای مادربزرگ مبتلا به آلزایمرش میخونه. تقریبا تمام این کتاب واقعیه... زندگینامه شهید که خط به خطش بر اساس روایات خانواده و دوستانشه، زندگی نسترن هم در واقع زندگی خودمه :))) نسترن، قصه منه با یه ریزه تغییر کوچولو... اسم شخصیت هم گذاشتم نسترن، چون اسم صمیمیترین دوستی بوده که داشتم. دوستی که همیشه و همیشه من رو برای نوشتن تشویق میکرده و همه انشاهاش هم من مینوشتم و به گفته خودش منتظر بوده کتابم چاپ شه تا پُز من رو به عالم و آدم بده ولی خب... دنیاست دیگه... الان چند ساله که روحش تو آسمونه و جسمش زیر خاک و من به یادش اسم شخصیت اول داستان فرعی (یعنی خودم رو ) گذاشتم نسترن🙂. به یاد دوستی که نموند تا کتاب دوستش رو بخونه. اون آقا پسری هم که نسترن عاشقش میشه در حال حاضر بابای پسر کوچولوی بنده هستن😍 مردی که همیشه به معنای واقعی کلمه همراه من بود و موتور نوشتن من رو روشن میکرد و هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد تا موفق بشم... و شدم... و خودش هم کتاب رو خرید😂 خانم فراهانی میگفت: «بابا شما که نباید بخرین! بهتون هدیه میدیم» ولی محمد گفت: «دوست داشتم براش هزینه کنم...»
خدا رو شکر میکنم و باقی ذوقم رو برای مراسم رونمایی نگه میدارم.
به عنوان پاراگراف آخر میخوام دوست داشتنی بخش کتاب رو از نظر خودم بنویسم. بخشی که واقعا جای تامل داره... :
«با خود فکر میکند برای مراسم شهدا، اگر تمام ایران هم شرکت کنند، باز هم کم است. آدمی با هر عقیدهای که باشد، انقلابی یا غیر انقلابی، لیبرال یا دموکرات، مذهبی یا آتئیست، شهدا برایش ارزشمندند؛ چرا که این قصه دفاع است، جنگ نه، دفاع؛ اینجا، پای یک مملکت با تمام آبادیها و با تمام مردمان و قومیتهایش وسط است. آدمها هر اعتقادی که داشتهباشند، اگر انسان باشند و شرافت را بشناسند، در قلبشان تا همیشه به روی مردان و زنانی که برای وطن، برای یک مملکت با تمام مردمان متفاوتش، ایستادند و جان دادند، باز است.»