
بخشی از دیالوگ های مجموعهی تلویزیونی «ترنسپرنت» ساختهی جیل سالووی اما اوضاع برای جاش کمکم از کنترل خارج میشود. اواخر فصل دوم، دارد با چند نفر از اعضای یک گروه موسیقی رانندگی میکند که برخلاف همیشه، شروع میکند به غر زدن: «این ترافیکو نگاه! یه جوری زمانبندی میکنن که به هیچ جا نرسی. اصلاً یه توطئهی لعنتیه.» و مدام برای رانندههای دیگر بوق میزند. «برو دیگه، آشغال عوضی! دارن دورم میکنن این لعنتیا!» دارد اختیارش را از دست میدهد. زنی که کنارش نشسته، با اصرار از او میخواهد بزند کنار. نفسنفس میزند.
چندی بعد، جاش میرود سری به مادرش، شلی، بزند، اما میفهمد که خانه نیست. شوهر جدید مادرش، باز، در را به رویش باز میکند. جاش پیش باز درد دل میکند: «هیچی با هیچی جور درنمیآد. فکر میکردم تا حالا دیگه باید یه چیزایی دستم اومده باشه، اما همه چی داره از لای انگشتام در میره.»
باز، با آن گیسهای دماسبی جوگندمی و پیراهن هیپیوارش، از نسل دیگری است غیر از جاش. مدل دنیایش مال دوران دیگری است. به جاش میگوید که احتمالاً به خاطر «از دست دادن» پدرش دچار «شوک» شده. جاش حرفش را پس میزند. «باز حالیاش نیست؛ کسی نمرده که!» با دلخوری میپرسد: «فکر میکنی دلم برای مورت تنگ شده؟»
باز میگوید: «خودت چی فکر میکنی؟» «خب، آخر انگار یک جوری ناجور است که بگویی دلم برای کسی که تغییر جنسیت داده تنگ شده، برای همین...» «مسأله سر جور بودن و نبودنش نیست، جاشوا، مسأله... مسأله سر سوگواریه. عزاداری. تو اصلاً برای از دست دادن پدرت سوگواری و عزاداری کردی؟» «اون؟ یعنی از دست دادنش؟ نه، من... بلد نیستم این کارو بکنم.»
لحظهای سکوت میشود. جاش در آغوش مرد مسنتر از هم میپاشد و هایهای گریه سر میدهد.