نگاه میکنم و از خودم میپرسم پس آدم برای کی دو خط شعر حفظ کنه، این شونهها رو کجا میخواد ببره وقتی تکیهگاه غم و شادی کسی نیست؟
سرم رو از پنجره بیرون میبرم. بوی سیگار پیچیده تو حیاط. ساعت از دوازده گذشته. سایهای کنار درخت قد کشیده. حتما طبقه چهارمی است؛ گویا این را بلند گفته باشم سر از روی ساعد دست برداشته و میگوید: پنجره رو ببند، سرده!
فکر میکنم "فقط یه مرد کلافه یا خسته که نمیدونه چِشِه کنار تک درخت حیاط، این وقت ساعت سیگار دودمیکنه".میپرسم:
_از بو مارکش رو میشناسی؟
دستی به چانهی زبرش میکشد و دانهها نوک زدهی مو را با صدا میخاراند:
_آره
_چیه؟
کشدار میگوید:
_وینستون!
وقتی میگویم وینستون؟! یک جوری با کشش و مکث و غلظت باز تلفظش میکند که با وجود شَکَم به اشتباه دیگر جرئت تلفظ دوبارهاش را به خودم نمیدهم.
_ باز تا رسیدی خونه تو چرتی؟!
فکر میکنم مثل یه رابطهی معکوس چشمها بسته، دهان همزمان باز و تنفس هم حلقی!
_مگه خونه جاخوابه؟
جاخواب را یک بار که بردارش به کنایه جلو من گفت یاد گرفتم. آنقدر گیج است که فقط مات نگاه میکند و دوباره حلقی نفس میکشد...
نگاه میکنم و از خودم میپرسم:
_پس آدم با این ثانیههای کشدار و بیخوابی چه کار کنه؟ با دود آخرشب سیگار همسایه که دلتنگی میریزه به قلب آدم؟ با پنجرهی بسته و شب تاریک این خونه؟
باز نگاه میکنم به صورت مردانهاش که خواب به آن حالتی بچهگانه داده و دلم بیشتر میگیرد. به خودم میگویم "فردا بهتر میشی لعنتی"
صورت در بالش فرو میبرم. بغض اشک شده است. بی آن که بدانم چرا این بو، تاریکی، تنهایی و بیحرفی حسی را درونم آزاد کرده که نمیشناسم. و همهی ناشناختهها انگار به دروازههای جهنم باز میشوند...
مرد گاریچی اسب را هی میکند. نفس اسب بخار میشود. خسته است و پرههای بینی اش گشاد شده. مرد از سرما دستهایش را به هم میسابد.گردن اسب را نوازش میکند؛ حیوون، میدونم خستهای ولی اگه همین طور معطل کنی هر دو یخ میزنیم.
در بسترم از پنجره مرد را تماشا میکنم که هر شب همین وقتها از جادهی کنار خانه رد میشود. مهتاب بدر است و مدام پشت ابرها میرود. سوز بدی امشب میزند. دلواپسم. قرصهایم را خوردهام ولی دلشوره نمیگذارد بخوابم. فکر میکنم اگر مردم تو برای وداع میآیی؟ میآیی تا خاکم کنی؟ این تن خستهی سرد را در گور بگذاری و بعد فراموشش کنی؟
سرما مرد را ترسانده، اسب زیر بار گاری نزدیک است تلف شود. شوری خون به مشام مرد میخورد. تن اسب زخم برداشته و روی سفیدی برفِ پشت سر قطرههای خون ریخته. چشمهای مرد به دوران افتاده، مرگ دور و برش له له میزند.
من در بستر ماندهام. توان جلو رفتن و گشودن پنجره و صدا دادن ندارم. امشب او و من و اسب میمیریم.
آهنگ را قطع میکنم و در داستان غمناکش شناور میشوم. دیگر نزدیک صبح است. درهای جهنم را بستهاند...