
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدنسهراب سپهری
میدانی؛ برای من دور دستها دیگر آن تودهی آبی تیره یا خاکستری دلگیر نیست، حتی میشود به یاد شعری افتاد یا به یاد دوستی. من چشم میدوزم به آن حجم وسیع خاکستری که در غبارِ دوری کمرنگ شده مثل هر وقت دیگر که گاهی در مه سرما و گاهی در تابش گرم خورشید فرو رفتهاست و فکر میکنم میشود مثل این دورها و دلگیرها هزار فرسخ فاصله داشت اما در نگاهی تمام راه را طی کرد، تا آن قلهی برف پوش که ابرها سایه انداختهاند رویش.
چقدر زندگی کردهام! چقدر صدای باران را شنیدهام، عطر گس درختان را به سینه کشیدهام، صدای لذیذ گنجشکان، بلور نور که عصرهای تابستان تا غروبش مدام آسمان را رنگ به رنگ میکند...و در دل میگویم: چه خوش باشی است زندگی.
گاهی باید مثل سهراب ایستاد، با دیدن یک برگ خم شد و شگفت و شیفته لمسشان کرد؛ با ستایشی که درخورشان است، به حرمتی پاسدارانه.
عمر، رنجها را کمتر به چشم میآورد و لذتها را بیشمار میکند. گاهی یک دریچه برای سفر کافی است. تنها یک درخت برای وقوف به زیبایی بس است.
چقدر شگفت است، نه؟
برای ما که شمعهایمان را گیراندهایم و میدانیم نور چیست زندگی پهنهی وسیعیست. ما شبها را با همین شمعها و شعلههای لرزان به صبح رساندهایم.
دیگر صبر کردن آسان است. و شب قامت سیاه رعبآورِ دشنام در دهان نیست. "حتی اگر کلاغها حمله کنند!" وهم خندهداری بر زبان هرزه گویی بیش نیست.
نورها باید گره بخورند در هم. شعلهها باید یکدیگر را برافروزند. مثل رعدی که ناگهان میغرد و آسمان شب روشن میشود. آن رگههای عظیم که تا زمین میرسند و تازیانههایی از نور بر گردهی زمین میریزند و ترس و شوق در جان ما.
نور در دستهای تو میلغزد وقتی مینویسی و واژههای بیجان را چون منظرهای به هستی میکشانی.
و من اینجا، روز که از نفس میافتد کنار ستونهای کمرنگ نور دراز میکشم چشم به ذرات معلق شناور درونشان.
به وقت باران پاییزی بهار و ستارهها که هر شب در آسمان گل میکنند ادامهی دنیا را فراموش نکن! امتداد این هستی عاریتی را.
ما شب را هرگز نفرین نکردهایم که نور از شب زاده است و تاریکترین نقطهی شب نزدیکترین وقت به سپیدهی صبح است.
جانم به دو دستِ توست،آمادهی اعجازم
باید من و شعرم را در آب بیاندازم
دردی که به دوشم ماند از کوه سبکتر نیست
این پردهی آخر بود اما غمِ آخر نیست
دستانِ دلم بالاست،تسلیمِ دو خط شعرم
هر آنچه که بودم هیچ،اینبار فقط شعرم
علیرضا آذر
من وارث درد دیگرانم آری
ققنوس همیشه سر بر آتش دارد