
من رهین عمر باختهام. در تبعید مرگ. مرگِ از سایه نزدیکتر که بر پیشانی سرانجامبودنش را مهر کرده است. دنیا پشت سر در هم میپیچد در آتشی که عمق و حرارتش متغیر است.
همه چیز در جذبهی کِشندهی فنا فرومیرود. تمام موقعیتها و زمینههای اعمال و رفتار. حتی به یاد ندارم این کینه از کدام اتفاق بر روحم خیمه زده است. آن نفرت از کجاست. آن اتفاق چه بود که دیگر دوستیام با شخصی گرم نشد. آن دشمنی ریشه دار با آن آشنا از کی این چنین برافروخته شد. فقط حسها ماندهاند. همه چیز در گذر زمان رنگ باخته جز لطفی از دوستی یا قهری از دوستی دیگر و از خوبی و بدی که ماندگار در روح ماندهاند.
گویی خودم را در صحنهای میبینم که در میان مردگان، زندگانی برمیخیزند با چهرههای گوناگون و مرا در احاطهی خویش میگیرند. این زندگان منام! بازتاب آنچه بودهام در جهان که برگشتهاست به من.
من باید برای زندگی تلاش میکردم اما مرگ را ستودهام.
من باید برای امید به پا میخاستم اما یأس تکیهگاه اندیشههایم شد.
من باید برای بهبود جهان گامی برمیداشتم هر چند کوتاه، اما وسوسهی شهرت، ستایش شدن، به چشم آمدن در قلبم لبریز شد و بعد ناپایدار و گریزان به سرعت آمدنش پشت کرده گریخت.
میباید اگر شده خاری از سر راه کودکی برداشته، اگر شده اشکی از صورت یتیمی سترده، سنگی از میانهی جادهای دور کرد، اگر شده با لبخندی به روی ناامیدی... با هر چه... سهم کوچکی پرداخت در حساب گردش محبت زمین. اما چه کردهام؟ به روی آسمان تف انداختهام و خدا را غرق اتهام کردهام! زندگی را به خالی بودن اتهام زدهام و مرگ را به فرض آسودگی ستودهام...
حال بر لبهی گودالی از آتش نشستهام با قلبی ذوب شده از غم. دیر است و دست کوتاه... آتش را ندا دادهام تا نجات یابم و در گداختگی شعلههایش ذوب شدهام.
آسمانِ من که با محبت بر سرم سایه میانداختی! و من دوزخ را به تو ترجیح میدادم به من رو کن، به من که دستم کوتاه است بر شاخسار بلند آرزو بر فراز نگاههای تَفزدهام. به من برگرد و ببار، به من برگرد و بوز.
به شاخههای تهیِ دستانم که از اجابت خالیاند و دعا را فراموش کردهاند اندکی باران ببخش.
من از درهای یأس هم عبور کردهام و باز به تو رسیدهام که همهی راهها به تو ختم میشود. در انتهای کفر هم تو ایستادهای.
تبعیدی توام در این بیابان تفتیده. بگذار اباذر تو باشم شده حتی به قدر ذرهای و تو وحی کنی: زیر چادر آسمان که بر همه کس افراشته است اباذر را دوست میدارم... و من سینه چاک و بیخود شده از خویش آنقدر از شوق، تو را فریاد بزنم تا جهان تبعیدم کند. میان ریگزار سوزان و تابش جهنمی آفتابش اندکی تنفس کافیست تا بشود در هر نفس تو را دوست داشت و با روحی آزاد به سویت شتافت.
ای که سرپرست دوستدارانت هستی مرا به سمت سبکبارترین پروازها رهنمون باش.
*برخی جملات از نهجالبلاغه اقتباس شدهاند.