
گاهی در خلوتِ خاموشِ ذهنم، در آن ناحیهای که واقعیت دیگر قدرتِ فرمانروایی ندارد، تو بازمیگردی.
نه با هیاهو، نه با معجزهای بیرونی؛
آرام، همانگونه که بهار بیآنکه کسی فرمانش دهد،
بر شاخههای خشکِ اسفند مینشیند.
میدانم،
میدانم که این فقط بازیِ خیال است،
میدانم که جهان، راهِ رفته را بازنمیگرداند؛
اما مگر میتوان دل را از تماشای این بازگشتِ ناممکن محروم کرد؟
تو در توهمِ من میآیی،
و همین آمدنِ بیواقعیت
چنان زیباست که گویی حقیقت،
چیزی جز همین رؤیا نیست.
اما چه خوش است،
که روبهرو بنشینیم،
و جهان، برای لحظهای،
از حرکت بازایستد.
در خیالِ من،
چشمانت هنوز همان پنجرههاییاند
که نور را بیدریغ به اتاقِ تاریکِ من میآورند.
دیدنت، حتی در وهم،
چنان شکوفه میدهد در جانم
که زمستانِ درونم
به اشتباه میپندارد بهار شده است.
ای شبهای زمستان و روزهای بهار،
شما گواه باشید
که من این رؤیای محال را
با آگاهیِ تمام دوست میدارم.
میدانم که هرگز
در آستانهٔ در نخواهی ایستاد،
میدانم که این بازگشت
تنها در اقلیمِ خیال ممکن است
اما همین اقلیمِ ناپایدار
برای دلِ من
پناهی است گرم.
بگذار حقیقت،
راهِ خود را برود؛
من نیز سهمِ خود را از رؤیا برمیدارم.
اگر قرار است تو هرگز بازنگردی،
دستکم بگذار در ذهنِ من
هر از گاه
بهار شوی.
و حتی پس از مرگ،
اگر چیزی از من باقی بماند
نه جسم، نه نامم
همان آرزویی خواهد بود
که در سکوت تکرار میکند:
کاش یکبار دیگر،
هرچند در خیال،
روبهرو بنشینیم.