
بعضی آدمها برای رسیدن به نور، از آتش عبور نمیکنند؛ تمام عمرشان را روی آن میرقصند.»
بعضی سرزمینها، پیش از آنکه کودکانشان راه رفتن را یاد بگیرند، به آنها یاد میدهند چگونه رؤیاهایشان را پنهان کنند.
اینجا، آرزوها پیش از آنکه قد بکشند، اندازهگیری میشوند؛ اگر زیادی بزرگ باشند، قیچی میشوند. اگر زیادی متفاوت باشند، شرم نام میگیرند. اگر دختری بخواهد از زمین فاصله بگیرد، هزار دست از پایین مچ پایش را میگیرند تا مطمئن شوند هیچوقت پرواز را باور نکند.
در اینجا، بعضی پدرها دخترانشان را از روی عشق در آغوش نمیکشند؛ از ترس قضاوت دیگران، رؤیاهایشان را خفه میکنند. گاهی مردها آنقدر از «آبرو» حرف میزنند که فراموش میکنند آبرو، روی جنازهی آرزوهای فرزندانشان ساخته شده است.
اما تاریخ همیشه یک اشتباه را تکرار کرده است.
همیشه تصور کردهاند اگر صدای موسیقی را خاموش کنند، رقص هم میمیرد.
نمیدانستند رقص، پیش از آنکه در پاها متولد شود، در روح انسان به دنیا میآید.
و روح را نمیشود زندانی کرد.
این، داستان دختری است که روی صحنه تمرین نکرد...
روی آتش تمرین کرد.
ملیکا شهبازی.
ساختمان چهارطبقهای که ملیکا در آن زندگی میکرد، انگار سالها بود از دنیا قهر کرده بود.
درِ آهنی ورودی هر بار که باز میشد، صدایی میداد؛ شبیه نالهی حیوانی که دیگر حتی امید فرار هم ندارد.
راهپلهها آنقدر باریک بودند که اگر دو نفر روبهروی هم قرار میگرفتند، یکی باید به دیوار میچسبید. لامپ طبقهی سوم سالها پیش سوخته بود و کسی زحمت عوض کردنش را به خودش نداده بود. تاریکی آن پاگرد، دیگر نقص ساختمان نبود؛ بخشی از هویتش شده بود.
پنجرهی اتاق ملیکا رو به آسمان باز نمیشد.
رو به دیوار ساختمان روبهرویی باز میشد.
دیواری آنقدر نزدیک که اگر دستش را بیرون میبرد، میتوانست زبری آجرهایش را لمس کند.
سهم او از آسمان، فقط نوار باریکی بود که هر روز، چند دقیقه میان دو ساختمان ظاهر میشد و دوباره گم میشد.
مثل امید.
کوتاه.
گریزان.
دستنیافتنی.
ملیکا هجده سال داشت.
صبحها در خیاطی کار میکرد.
عصرها لباسهای مشتریها را تا خانه میبرد.
شبها...
شبها زندگی واقعیاش آغاز میشد.
وقتی صدای تلویزیون خانه خاموش میشد...
وقتی مادر ظرف آخر را میشست...
وقتی پدر سرفهکنان به اتاقش میرفت...
وقتی سکوت، روی خانه مینشست...
ملیکا آرام در را قفل میکرد.
فرش را جمع میکرد.
موبایل قدیمیاش را روی چند کتاب میگذاشت.
ویدئوی اجرای بالرینها را باز میکرد.
صدا آنقدر کم بود که بیشتر حدس زده میشد تا شنیده.
اما او موسیقی را حفظ بود.
نیازی به شنیدنش نداشت.
بدنش آن را از بر بود.
پنجه.
چرخش.
تعادل.
فرود.
اشتباه.
دوباره.
دوباره.
دوباره...
اتاق کوچک، هر شب تبدیل به سالنی میشد که هیچ تماشاگری نداشت؛ اما بزرگترین نبرد زندگی او در همان چند متر مربع اتفاق میافتاد.
آن شب...
همهچیز دیرتر از همیشه تمام شد.
ملیکا برای نخستین بار موفق شده بود سه دور کامل روی پنجه بچرخد.
لبخند کوچکی روی لبش نشست.
نه از جنس شادی.
از جنس نجات.
در همان لحظه...
در با لگد باز شد.
صدای کوبیده شدن چوب به دیوار، موسیقی را کشت.
پدر ایستاده بود.
چشمهایش از خشم سرخ نبود.
از چیزی بدتر بود.
از ترس.
ترس از حرف مردم.
ترس از قضاوت.
ترسی که سالها خودش را به شکل غیرت جا زده بود.
ملیکا حتی فرصت نکرد چیزی بگوید.
دست پدر میان موهایش گره خورد.
بدنش روی زمین کشیده شد.
گوشی از روی کتابها افتاد.
به دیوار خورد.
تصویر بالرینی که در حال چرخیدن بود، میان شیشههای شکسته پخش شد.
پدر فریاد زد:
«باز این کثافتکاری؟!»
سیلی اول، صورتش را چرخاند.
سیلی دوم، صدای اتاق را دور کرد.
بعد کمربند از حلقهی شلوار بیرون آمد.
هوا را شکافت.
اولین ضربه روی شانه نشست.
دومی روی کمر.
سومی...
دیگر فرقی نمیکرد کجاست.
بدن انسان بعد از مدتی درد را نمیشمارد.
فقط منتظر تمام شدنش میماند.
پدر نفسنفس میزد.
«رقص؟!
میخوای رقاصه بشی؟
میخوای فردا همه تو محل اسم منو بیارن؟»
ضربهی دیگری فرود آمد.
«تا من زندهام...
تو فقط همون دختری هستی که من میگم.»
بعد نوک کفشش را روی انگشتان پای ملیکا گذاشت.
همان انگشتهایی که هر شب ساعتها وزن تمام بدنش را تحمل میکردند.
آرام...
فشار داد.
صدای شکستن ناخن، از نفسهای بریدهی ملیکا واضحتر بود.
پدر خم شد.
صورتش را نزدیک گوش دختر آورد.
با صدایی آرامتر از همیشه گفت:
«رؤیا، مال آدمهاییه که حق انتخاب دارن...
تو نداری.»
بعد در را محکم بست و رفت.
اتاق دوباره ساکت شد.
فقط صفحهی شکستهی گوشی هنوز نور میداد.
در آن نور لرزان، بالرین ویدئو هنوز میچرخید.
گویی هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
ملیکا به صفحه خیره ماند.
چند لحظه بعد...
با انگشتانی که از درد میلرزیدند، تکههای شیشه را کنار زد.
گوشی را برداشت.
ویدئو را از اول پخش کرد.
آرام از زمین بلند شد.
دستش را به دیوار گرفت.
روی همان انگشتانی که چند دقیقه پیش زیر کفش پدر خرد شده بودند، ایستاد.
بدنش میلرزید.
تعادل نداشت.
درد مثل آتشی از کف پا تا ستون فقراتش بالا میرفت.
اما باز هم...
یک قدم برداشت.
بعد قدم دوم.
و چرخید.
خیلی آهسته.
خیلی دردناک.
اما چرخید.
زیرا بعضی آدمها، درست از همان جایی شروع میکنند که دیگران مطمئناند همهچیز تمام شده است.