ویرگول
ورودثبت نام
الهام
الهاممی نویسم هر آنچه را که از درونم تراوش میکند تا باشم حتی به صورت کلمه .
الهام
الهام
خواندن ۲ دقیقه·۱۲ روز پیش

دفتر خاطرات من

در گوشه ای از کتابخانه نشسته ،کتابی در دست دارد اما به نظر می آید در داستانی عمیقتر غوطه ور شده .

«خیلی ببخشید جناب داریم می بندیم ، میتونیم فردا درخدمتتون باشیم .»

« اوه ، بله بله ممنون .»

« کتاب رو یادداشت کنم میبرید یا …»

«نه نه برای خوندنش باز میام همینجا .»

«بسیار هم عالی در خدمتتون هستیم.»

از پشت در شیشه ای کتابخانه نگاهی به بیرون می اندازد ، با دیدن درختان خواب رفته و بی برگ پاییزی سرما بر تنش مینشیند. کلاه بافتش را پایینتر می کشد . در حالی که سرش را خم کرده تا لبه یقه پالتو محافظی برای نفسهایش باشد با دستی که هنوز وارد جیبش نشده در را باز می‌کند.با قدمهایی آرام محو در افکارش به سمت خانه حرکت می کند.

نمی داند مشکل کجاست، کجای مسیر را اشتباه کرده . در آستانه ۳۴سالگی است و خود را بسیار دور از آرزوهایش می بیند . نه، این آن میان سالی ای نبود که تصور میکرد.ساعتها راه رفته بود واصلا متوجه نشده بود کی و چطور به جلو خانه اش رسیده.خانه تاریک است و هیچ صدایی نیست .یک ماه میشود که مائده ترکش کرده و از آن روز هر چه فکر می‌کند نمیفهمد کجای مسیرش اشتباه بوده.

مقصر کیست ؟ چرا ،چرا مردم ،همکاران ،آشنایان همه و همه تا این اندازه فرق کرده اند ؟ یادش می اید آن زمان‌ها که کودک بود همه چیز زیباتر و قشنگتر بود ،مردم مهربانتر و قدر شناستر بودند ،اما ….

به کتابخانه اش رفت ، به دنبال کتابی که شاید جواب سؤال‌هایش را داشته باشد . خاطرات من ، ناگهان نگاهش روی دفتر خاطراتش قفل شد .عادت به نوشتن خاطرات داشت کاری که مدتی بود رها کرده بود.

شاید همین جواب سؤال‌هایش باشد.همانجا نشست و شروع به ورق زدن دفترش کرد. آن روز که دوستانش برای بازی گروهی خبرش نکردند،روزی که همکارش نگذاشته بود نظرش را بگوید، آن شبی که پسر های فامیل از حرف‌هایش رنجیدند،آن بعد از ظهر که ساعتش زنگ نزده بود و دیر به قرار رسیده بود ،آن سالی که به خاطر مشغله کاری به میهمانی پدر بزرگ و مادر بزرگ نرسیده بود،آن ماه که ترافیک باعث شد به پیشواز پدر و مادرش نرود و هزاران روز و ساعت و ماه و سال که عاملی باعث مشکلی برای او شده بود.

اما چیزی عجیب بود ،در دفتر خاطراتش خودش کمترین نقش را داشته همیشه یک عامل دیگر نقش اصلی بوده .ترافیک اب و هوا ،مشغله کاری،سکوت دیگران حرف های دیگران…… پس نقش او چه بود در این خاطرات؟ چرا خودش همیشه نقش دوم بود؟

چرا سکوت نکرده بود؟چرا حرفش را نزده بود ؟چرا زودتر راه نافتاده بود تا به موقع برسد؟چرا اولویتش اشتباه بوده ؟و هزاران چرای دیگر که وقتی سعی کرد در میام خاطراتش نقش خودش را پیدا کند برایش پیش آمد . آری ،کلید همین بود مدتهابود نقش خودش را در زندگی فراموش کرده بود. تلفنش را برداشت به مائده زنگ زد.

پدر مادرخاطراتداستانداستانک
۵
۰
الهام
الهام
می نویسم هر آنچه را که از درونم تراوش میکند تا باشم حتی به صورت کلمه .
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید