سکوت چه دارد که ما را نیازمند خود میکند؟ آیا سکوت مطلق وجود دارد ؟ تنها هستم , در اتاقم نشسته ام , من هستم ,کتابهایم ,گلها و دیگر وسایل اتاق که هر کدام برای بودنشان دلیلی هست .پنجره ها را میبندم اما سکوت نیست .
به گلها نگاه میکنم هر کدام به زبانی با من حرف میزنند .زیباییم را ببین ,آب نیاز دارم, برگهایم را تمیز نکرده ای ,کمی پنجره را باز کن هوای تازه میخواهم .سرم را می چرخانم نگاهم را به سمت کتابخانه ام هدایت میکنم هر کدام از کتابها بسته به محتوا ,داستان و یا مطلبی را در ذهنم روشن میکنند .مجموعه ای از قصه ها و ماجراها در ذهنم روشن میشود.
دیوار را نگاه میکنم ساده ,سفید اما گویی ان نیز سخنها دارد سختی و استواری او ترکهای ظریفش را نمیپوشاند .شنیده ام درد و رنج تو را سخت و پر قدرت میکند .چشمهایم را میبندم شاید این چشمها هستند که صداها را فرا میخوانند.ناگهان انبوهی از داستانها در مغزم روشن میشوند.خاطراتی تلخ و شیرین, رنگی و سیاه و سفید.از درونم صداهایی میشنوم آرام و کم سو که سالهاست فراموش شده .صدای کودکی ،صدای تنهایی ،صدای افسوسهای فراموش شده ،آرزوهایی که رسیده ام ولذت بودنشان را فراموش کرده ام.
آری سکوت سرشار از هیاهوست . گاهی باید برای سکوت هم جایی در زندگیمان باز کنیم تا صدایش را بشنویم ,صداهایی که فرصت شنیده شدن پیدا نکرده اند .صدای بی صدا ترین های اطراف و درونمان .قلم را برمیدارم تا داستان سکوت را بنویسم میبینم دفتری لازم دارم بینهایت.