
من فرانک هستم.مینویسم از جایی که قلم، آخرین سنگر آدمهایی است که هنوز با واژهها نفس میکشند. مینویسم از مسابقهای با نام زیبا و موضوعی نوستالژیک: دنده عقب به گذشته. قرار بود خاطرات ماشینی، روایتهای روغنی شده در دل تاریخ، دوباره جان بگیرند. جایزهها چشمگیر بود: چهل میلیون ، بیستوپنج میلیون ، پانزده میلیون. و چندین جایزه کوچک تر، مثل تکستارههایی در آسمان.
دوستان نویسندهام، همانها که در پلتفرمهایی مثل ویرگول، سطر به سطر، جان خود را بر کاغذهای دیجیتال میریزند، با عشق شرکت کردند. داستانهایی نوشتند از زیر گنجههای قدیمی، از بوی بنزین و خاطرات جادههای خاکی. قلمهایشان را صیقل دادند.
اما وقتی برگه ی برندگان گشوده شد، دنیای واژهها برای یک لحظه از حرکت ایستاد. سه نام ، سه نفری که هیچ ردپایی از زیستن در قلمرو قلم نداشتند. پروفایلهایی تکپست، با یک دنبالکننده فرمالیته. گویی فقط برای همین یک بار، از سیارهای دیگر، سوار بر موشکِ پول به این جوّ نزدیک شده و جایزه را ربودهاند.
آری، میدانم. اینجا ایران است. میدانم که عدالت گاه آنقدر خشکیده که حتی سایهاش هم بر زمین نمیافتد. میدانم که در بسیاری میدانها، بازی، از پیش برده ی دستهایی نامرئی است. اما ما عاشقان خط و واژه این پناهگاه کوچک را داشتیم؛ قلم. همین یک چیز. همین تواناییِ آفریدن جهانی با حروف. فکر میکردیم حداقل در این قلمرو، معیار، زیبایی، واقعی و رنجِ کشیدهشده بر صفحه است.
این بار اما، بازی به حریمِ آخر ما نیز کشیده شد. با پنج داور اهل قلم. چگونه میتوان پذیرفت که سه نویسنده گمنامِ بدون سابقه، بر صدرِ نوشتههای ریشهدار بنشینند؟ پاسخ در کلمهای تلخ است: پول.
میگویم با صدای بلند؛اگر جایزه این مسابقه یک کتاب بود، یک شاخه گل خشکشده بین صفحات یک دفتر بود، یا حتی یک قدردانی ساده بر کاغذ پوستی، باز ما میآمدیم. با همان شوقِ کودکی که اولین انشایش را مینوشت. چون برای کسی که قلم را میشناسد، گنجینه، در همین توانایی نهفته است. کتاب، برای ما، بالاتر از پول است. آن گنجی است که هم میتوانی بیافرینیاش و هم تا ابد در آغوشش بگیری.
پس این درخواست را مینویسم، نه از روی حسد، که از روی دردِ مشترک همهی آنانی که قلم، روحشان است؛
کاش هرگز و هرگز، در هیچ مسابقهای که برای نوشتن و نویسندگی برپا میشود، جایزه، پول نقد نباشد.
اگر جایزه، یک جلد دفتر کاهی باشد، شرکت در دورههای نویسندگی، هدایایی نمادین از جنس کتاب و قلم و فرهنگ باشد، آنگاه است که صفا برمیگردد. آنگاه است که سر و کلهی آنانی که تنها بوی پول را استشمام میکنند، در این قلمرو مقدس پیدا نمیشود. آنگاه است که مسابقه، میشود حریمی برای اهلش؛ برای رؤیاپرورانِ کلمات.
امروز، دنده عقبِ این رویداد، ما را به گذشتهای برد که در آن، ارزش قلم، به شمارش لایک و بازدید و معادلات مرموز نبود. شاید این نوشته، فریادی در بیابان باشد. اما همین فریاد هم، با قلمِ خودمان است. و مادامی که این قلم در دستانمان میتپد، امیدِ بازگشت به اصالت، هرچند کمرنگ، زنده است.
برای همه دوستانی که داستانهای قشنگ نوشتند و نادیده گرفته شدند: قلمتان را زمین نگذارید. گنجهایتان، همان داستانهاست. و تاریخ، همیشه از آنِ افراد صادق و خالص میماند، نه فرصتطلبانِ زودگذر.