ویرگول
ورودثبت نام
مائده سادات
مائده ساداتجمله بی‌قراریت از طلب قرار توست***طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
مائده سادات
مائده سادات
خواندن ۱۲ دقیقه·۱۲ ساعت پیش

اگر بغلش کرده بودم چه میشد؟!

نمیدونم چرا ذهنم یه هویی پرکشید سمت اون روز.

رابطه ی ما خیلی عجیب و غریب شکل گرفت جوری که اصلا یادم نمیاد چطوری باهم صمیمی شدیم و چی شد که همه چی بهم ریخت.

ولی گاهی وقت ها یاد اون روز می افتم وقتی توی راهروی دانشکده اون یه چیزی گفت و من به هم ریختم و با یه حالت تمسخر جلوی کلی از بچه ها براش دست زدم و با صدای بلند گفتم: "واااو؛ آفرین به تو."

میدونم رفتار اشتباهی بود؛ بعدش جفت مون بدون کلمه ای حرف رفتیم سر کلاس، کنار هم نشسته بودیم. استاد که داشت وارد کلاس میشد، آروم بهش گفتم: "بعد از کلاس بیا تا حرف بزنیم."

کل تایم کلاس اعصابم خورد بود. هیچی از کلاس و درس متوجه نشدم، اما اون داشت تند و تند جزوه می‌نوشت ،اون موقع این رفتارش خیلی عاصیم کرده بود. چطوری بعد از اون ماجرا انقدر بی تفاوت و ریلکس رفتار میکرد و انگار فقط من بودم که ذهنم درگیر بود.( اما حالا میگم شاید اون هم سعی میکرد خودش رو سرگرم جزوه و متوجه استاد نشون بده!)

این فکر و رفتار بیشتر از قبل اعصابم رو خورد کرده بود کل تایم یا الکی گوشه برگه جزوه رو گل و بوته می‌کشیدم یا سرم رو توی گوشی کرده بودم و سودوکو حل میکردم.

کلاس ساعت ۱۱ و نیم تموم شد و اون آخرین کلاس روز های دوشنبه بود. رفتیم سمت سرویس بهداشتی ته راهرو که معمولا خلوت ترین سرویس بهداشتی دانشکده بود.

شروع کردم از گفتن اینکه اون حرف چرا منو بهم ریخت و اون هم طبق معمول شروع کرد از دفاع کردن از خودش. یه مکالمه‌ی رایج و بی نتیجه.

جفت مون رسیده بودیم به اینکه حرف هامون باید عمیق تر میشد. مسئله فقط یک بار و دو بار سو تفاهم نبود. تعداد این چنین اتفاقات و جو بین مون مدام داشت زیاد میشد، جوری که باید جدی تر درمورد خود رابطه با هم حرف میزدیم.

"من اصلا کجام؟ تو منو چطوری میبینی؟"

"من خیلی برات اهمیت قائل بودم. اون شبی که اون پیام ها رو دادی تا صبح خوابم نبرد و داشتم گریه میکردم. اخرش مامانم اومد پیشم تا صبح آرومم میکرد. من هیچ وقت نذاشتم مامان و بابام حال بد من رو ببینند اما اون شب خانواده ام دیدند که من نابود شده بودم. تو بدون اینکه جرمم رو بگی محکومم کردی، بدون اینکه من اصلا بفهمم چی کار کردم منو مجازات کردی و بعد با یه بیخیالش ازش گذشتی و تمام اون پیام ها رو پاک کردی."

تمام این حرف ها رو با حالتی که اشک تو چشماش جمع شده بود و تمام بدنش به وضوح از شدت اضطراب میلرزید میگفت‌.

توی اون لحظه وقتی حالش رو دیدم فقط یه چیز توی ذهنم میچرخید:" مائده برو بغلش کن."

این حجم از اضطرار و حال دگرگونش رو توقع نداشتم، اصلا نمیخواستم و تصور نمیکردم که اوضاع بخواد به اینجا بکشه. اون حالش بد بود و از حال بدی های گذشته اش حرف میزد و من فقط خودم رو مقصر میدیدم. اصلا دلم چنین وضعیتی رو نمیخواست، اصلا دلم نمیخواست اینطوری ببینمش.

وقتی اسم مامان و خانواده رو گفت انگار یه سطل آب یخ ریختند روی سرم! من نه تنها پیش اون بلکه پیش خانواده اش هم اعتبارم رو از دست داده بودم و اونها هم حتما من رو مقصر این وضعیت فرزندشون می دونستند و همین فکر کافی بود که منطقم بر احساسم غلبه کنه :"مائده بذار بحث درست پیش بره با بغل کردنش فقط مشکلاتتون رو سرکوب میکنی."

یه چیزی توی دلم میگفت حالش بده مهم نیست بحث سر چیه برو در آغوشش بکش و کمکش کن. یه صدای دیگه توی مغزم میگفت نه بذار برای همیشه این دندون لق رو بکشیم و تکلیف رو روشن کنیم.

آخرش صدای توی مغزم پیروز شد، اما مسئله فقط بغل نکردنش نبود من کلا لال شده بودم. هیچی برای گفتن نداشتم، هیچ واکنشی نداشتم و اون که انگار روز ها منتظر این روز بود می تازوند.

"من دیگه میخوام قید این رابطه و دوستی رو بزنم، این رابطه همش برای من آسیب داشته؛ دیگه نمیخوام خودم رو اذیت کنم، دیگه میخوام به خودم و درسم و خانواده ام اهمیت بدم، الویت من دیگه این چیزاست نه رابطه و دوستی با تو."

این حرف تیر آخر بود. فقط یه جمله تونستم بگم با صدای آروم و از ته چاه در اومده گفتم: خیلی خودخواهی.

اون که پر از هیجان و آشوب بود با صدای نسبتا بلند ادامه داد: آره من خود خواهم، اگه این اسمش خودخواهیه، من میخوام خود خواه باشم. برامم مهم نیست که تو یا بقیه چی درموردم فکر می‌کنید.

یه نگاه به ساعتش انداخت. سرویس های شهرستانی که دم در دانشگاه منتظر بودند، چند دقیقه دیگه حرکت می‌کردند و اگه نمی‌رسید به اونها ساعت بعدی سرویس ۴ بعد از ظهر بود از اتفاق اون روز من هم نوبت مشاوره داشتم و باید زودتر خودم رو می‌رسوندم.

هر دو عجله داشتیم و باید میرفتیم، در عین حال هر دو مون هم داغون بودیم. صدایی که پیروز شده بود دوباره توی سرم داد میزد که:" این وضعیت اصلا مناسب نیست." باید تکلیف روشن میشد اما این وضعیت هیچ نتیجه ای نداشت. فکر میکردم مشکل مون جوش زیر پوستی ای باشه که مدت زیادی درد میکرد و با یه فشار کوچیک، یکم عفونت از زیرش میزنه بیرون و بعد از یکی دو روز همه چیز خوب میشه. اما زیر اون جوش، سیلی از عفونت خوابیده بود که ور رفتن بهش باعث فوران سیل عظیمی از عفونت های خوابیده شده بود و می جوشید بیرون. اما در نهایت زمان و موقعیت برا مون شده بود یه چسب زخم روی اون جوش و سیل عفونت.

موقعیت ایجاب میکرد بحث رو تموم کنیم، اما توی این وضعیت با این بریز و بپاشی که اتفاق افتاده بود ترک کردن و رفتن بد ترین انتخاب بود. از اونجایی که اون روز، روز بدترین انتخاب ها بود و من کنترل و درک موقعیت از دستم در رفته بود و نمیدونستم باید چی بگم یا چی کار کنم میون تعلل و بی واکنشیم زمان داشت تلف میشد. وقتی سکون من رو دید روسریش رو درست کرد و شال و کلاه کرده داشت از سرویس بهداشتی میزد بیرون که بهش گفتم:" ولی من نمیخوام دوستی و رابطه مون از بین بره."

یه نگاه کرد و بی تفاوت گفت:" خوب قرار نیست از بین بره. اما دیگه هم قرار نیست مثل گذشته صمیمی باشه. یه رابطه عادی و همکلاسی طور مثل بقیه."

"ولی من اینو نمیخوام، نمی‌خوام مثل بقیه باشیم، من صمیمیت رو میخوام."

گفت: "نه با این همه آسیب " و در باز کرد و رفت. من مونده بودم و مکانی که توش بودم که تازه متوجه شدم یکی دوتا از بچه ها نگاه های متعجب شون از توی آینه روشویی روی من خیره شده.

بیخیال اومدم بیرون و هرچه سریع تر خودم رو به مرکز مشاوره رسوندم. تمام مدت هیچ احساسی نداشتم با اینکه مغزم داشت منفجر میشد؛ وقتی از مترو اومدم بیرون باید یه مسافت یک ربعه رو توی سرما طی میکردم انگار سوز سرما اون لایه یخ دور احساساتم رو پس زده بود و من گرمم شده بود. تند تند راه میرفتم، هفت هشت دقیقه ای رسیدم به مرکز. مرکز گرم بود تا رفتم داخل به منشی سلام کردم و روی صندلی لابی نشستم. گرما داشت چشمام رو می‌سوزوند جوری که دیگه نمیتونستم کنترلش کنم، بغض گلوم رو داشت خفه میکرد. با آخرین انرژی ای که برام مونده بود و تا جایی که میتونستم از برقراری ارتباط چشمی از منشی کاستم و بدون اینکه دقیق نگاهش کنم آروپ پرسیدم:" ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟" با دست بهم نشون داد، اولین در سمت چپ راه رو. سریع رفتم داخل، شیر آب یخ رو باز کردم و پاشدیم توی صورتم. اشک های گرم و آب یخ صورتم رو اذیت میکرد دلم نمیخواست هوای اون دستشویی کوچیک رو توی ریه ام کنم اما بغض بدجوری راه نفسم رو تنگ کرده بود. چند بار نفس عمیق کشیدم و با صدا دادمش بیرون. یکم که کنترلم رو دست گرفتم از سرویس اومدم بیرون که دیدم مشاورم تازه رسید، بعد از سلام و گرفتن پرنده از منشی رفت سمت اتاق یه برقی توی چشمام زد و از اینکه قرار نبود دوباره پیش منشی برگردم و منتظر بمونم خدارو شکر کردم. سریع پشت پای مشاور، با سری که پایین بود وارد اتاق شدم و دم در بهش سلام کردم. همیشه عادت داشتم قبل از ورود یه لیوان اب از اب‌سردکن همراه خودم ببرم، آروم و با طمانینه جلسات رو شروع میکردم؛ اما این بار به طور ناشیانه ای معلوم بود حالم بده تا نشستیم مشاور فهمید چشمام قرمزه بعد از سلام کردن پرسید:" حالت خوبه؟"

حالم خوب نبود به وضوح مشخص بود حالم خوب نیست با این حال باز هم اثرات همان چند نفس عمیق در وجودم باقی مانده بود و تصنعی لبخندی زدم و گفتم:" نه خیلی‌."

"چی شده؟"

داستان را برایش را گفتم، جسته گریخته و ناجور، طوری که وقایع به بی ربط ترین حالت ممکن داشتند پشت سر هم تعریف میشدند. اما چهل تیکه توضیح دادن همانا و اشک هایی که یکی پس از دیگری از چشمان من سرازیر میشد همان. توضیح دست و پا شکسته ماجرا که تمام شد مشاور رفت و خودش یک لیوان آب آورد و دستمال روی میز را به سمتم نزدیک کرد. آب را خوردم و با دستمال به جان بینی و اشک های روی صورتم افتادم که فکر کنم جای رد قرمزش ماند.

از میان تمام حرف هایی که در آن اتاق رد و بدل شد هنوز که هنوز است یک سوال و یک پاسخ در ذهنم حک شده.

"چه چیزی ناراحتت کرده؟ الان بخاطر رابطه‌ دوستی ای که از بین رفته ناراحتی؟"

"نه. من فقط بخاطر این ناراحتم که انگار من مقصرم،اون جوری رفتار میکنه انگار من مقصر همه این چیز ها هستم."

"اگه مقصر باشی چی میشه؟"

_ _ _ سکوت.

جوابی برای این سوال نداشتم نه آن زمان و نه هیچ وقت دیگر جواب درست و درمانی برای این سوال پیدا نکردم. اما یک چیز را خوب فهمیدم؛ از آن به بعد هر وقت که میبینم در تلاطم و دست و پازدن و دعوا و حال بد درحال غرق شدن هستم همان لحظه این سوال در ذهنم می‌چرخد:" می‌ترسی که تو مقصر باشی؟" "اگه مقصر باشی چی میشه؟"

بعد از آن جلسه دستم به مادرم و بیمارستان و سنگ کلیه و روزمرگی های دیگر بند شد. یکی دو روز وقفه تایم مناسبی بود برای رها شدن از آن ماجرا.

وقتی مغزم بیشتر قوه منطق از خود نشان داد؛ فکر هایم را حسابی سر و سامان دادم. کاغذی برداشتم و حالات مختلف را بررسی کردم: او برای من چه جایگاهی داشت؟ چقدر برایم عزیز بود؟ اصلا عزیز بود؟ چه چیزِ او عزیز و متفاوت بود اصلا او عزیز و متفاوت بود یا من دنبال رابطه صمیمانه بودم و می‌خواستم او را متفاوت ببینم؟

جواب همه ی این سوال ها را در ذهنم دادم.

آن مکالمه حک شده را بارها و بارها مرور کردم؛ آن سوال و آن پاسخ بدون درنگ یک چیز را مشخص میکرد. "خودخواهی من و خاص نبودن او."

من بخاطر هزاران ترس و ماجرا دنبال رفاقتی صمیمی بودم که هر کسی را میشد جایگزین او کرد. رفتار های آزار دهنده اش، حسودی هایی که در من بر می انگیخت و دلایل دیگر، من را به این نتیجه نهایی سوق داد که برای آخرین بار فرصت بدهم و اگر نتیجه نداشت این ماجرا برای همیشه تمام است. (آخر هم همین شد.)

برای آخرین بار متنی بلند بالا برایش نوشتم. از ترس هایم، از احساساتی که داشتم و از اتفاقات و دلایل پشت آنها، همه چیز را شفاف و پوست کنده با او درمیان گذاشتم تمام آنچه که نباید، تمام آنچه که برای خودم هم حتی بازشان نمیکردم؛ میخواستم تکلیف را تمام و کمال روشن کنم. صحبت کردیم و باز هم کارمان به دعوا کشید. ما همدیگر را نمیفهمیدیم، ما آنقدر چشم مان به خودمان دوخته شده بود و آنقدر درگیر خودمان بودیم که نمی‌توانستیم دیگری را ببینیم و درک کنیم.

جفت مان شدیم چاقو در قلب هم.

بار های زیادی بعد از آن ماجرا و آن پیام ها که آخرینش توافق بر سر "دوستی همکلاسی طور" بود دلم می‌خواست برگردم و با او مثل گذشته چت کنم، تا صبح حرف بزنیم، چرت و پرت بگوییم، بخندیم و ساعت بگذرانیم. اما دست نگه می‌داشتم، بار ها پیام نوشتم و نفرستادم، بار ها پیام دادم و قبل از آنلاین شدنش پاک کردم. اما الان اوضاع فرق کرده. دوستان جدید، روابط جدید، آدم ها و شرایط و موقعیت های جدید به قدری توی زندگی ام جا باز کرده اند که دیگر دلم برای آن رفاقت و دوستی عجیب جایی ندارد.

آن رابطه به جد جز عجیب ترین روابط من بود و بزرگ ترین قسمت غریب بودن آن آشنایی من با خودم بود. چقدر از تایم های استراحت بین دو کلاس که بدون اینکه کسی را داشته باشم، مجبورم بودم تنها میان درخت ها و چمن های دانشگاه برای خودم ول بچرخم و این حسِ کسی را نداشتن روحم را چنگ میزد. چقدر انگار همه دوستی داشتند و در کنار یک نفر و متصل با او به سمت مقصدی مشترک می‌رفتند و من هیچ سنخیت و تعلقی به آنچه آنها تجربه میکردند نداشتم .چقدر تایم هایی که خبر های ناگوار به من رسید و تنها نفس به تنگ آمده از دانشگاه فرار کنان و گریه کنان میزدر خیابان های اطراف میپلکیدم و بعد باید مثل بچه آدمیزاد، شتر دیدی ندیدی به دانشگاه برمیگشتم برای حضور در کلاس ساعت ۲ و چقدر، چقدر های دیگر...

تمام آن تنهایی های بعد از آن رفاقت با وجود تلخی ها و تیز و آزرده بودنشان غنیمتی شد برای ماندن باخودم، برای شناخت خودم، برای اینکه بفهمم خودمم و خودم. چه مقصر باشم، چه نباشم، چه این مقصر بودن را دوست داشته باشم، چه دوست نداشته باشم، تنها منم و من.

در آن رفاقت عجیب و غریبی که هیچ چیزش منطقی نمیزد، کم اشتباه نکردم، کم اشتباه نکرد، کم آسیب نزدم و کم آسیب نزد. عجیب بود! به معنای واقعی کلمه عجیب بود. یک هو آمد، یک هو اوج گرفت، یک هو غیب شد و یک هو کلی درد و آگاهی با خود به جا گذاشت و رفت.

بعد از تمام آن ماجرا ها اکنون یک چیز در سرم پیچ و تاب می‌خورد: اگر آن روز بغلش کرده بودم آیا نتیجه فرق میکرد؟ آیا آن بغل عاقبت آن رفاقت را تغییر میداد؟ اگر تغییر میکرد چه گونه بود؛ درست شده بود؟ یا با درد ها و زخم های بیشتری تمام شده بود؟ اگر ادامه داشت هیچ وقت این غنیمت های دردناک را به دست می‌آوردم؟ اگر بغلش کرده بودم چه میشد؟

دوستیرابطهخاطرهداستان
۷
۰
مائده سادات
مائده سادات
جمله بی‌قراریت از طلب قرار توست***طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید