رو تخت نشست و به بیرون از پنجره نگاه کرد ،درخت شروع به جونه زدن کرده بود .بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت .برای رسیدن به آشپزخونه باید از پله های توی راهرو میگذشت .به آشپزخونه رسید و کتری رو برداشت و اب کرد ،وقتی کتری پر از اب میشد به این فکر میکرد که بقیه کجا هستند ،هیچ تصوری نداشت که منتظر چه کسانی است فقط میدونست نباید تنها می بود .
کتری رو روی گاز گذاشت و کبریت رو برداشت و گاز رو روشن کرد .منتظر موند تا اب به جوش برسه ،توی این زمان با خودش فکر کرد که خانواده ای داشته ،شوهری و فرزندانی که دوستشان داشته .اما کجا هستند ،چرا هیچ کسی به اون صبح بخیر نگفته بود .
حالا اب به جوش رسیده بود ،چایی رو توی قوری ریخت و اب جوش رو روی اون ،بعد منتظر شد تا چایی دم بکشه و اینجا بود که دیگه توان ایستان نداشت ،
خیلی وقت بود که ایستاده بود .خیلی وقت بود که تنهایی ایستاده بود و حالا دیگه توانی برای ایستادن نداشت ،به سمت صندلی رفت و تلاش کرد به یاد بیاره که افراد خانه کجا هستند .هیچ خبری از خاطرات نبود .بلند شد و به سمت در رفت ،با خودش فکر کرد شاید اینجا خونه ی من نیست ،شاید باید برگردم خونه .شاید توی خونه بقیه منتظرم باشند .به سمت در رفت که تلفن زنگ خورد .احساس کرد باید جواب بده، گوشی رو برداشت و گفت :باید برگردم خونه
"مامان کجا میخوای بری خونه همون جایی هست که هستید . خونه ی که از اول اونجا بودید با درخت نارنج و سنجد وسط حیاط"
