وقتی به سمت لرستان میرفتم به چیز های زیادی فکر میکردم ،مثل اینکه چرا بیشتر درس نخوندم تا تهران قبول بشم و چرا به خودم استراحت دادم و زمان بیشتری صرف درسخوندن نکردم ،یکی از چیز های که بهش فکر نمیکردم این بود که لرستان هم میتونه پر از اتفاق های خوب باشه.از پنجره اتوبوس به منظره های بیرون نگاه میکردم و سعی میکردم خودم رو اروم کنم و نیمه پر این لیوان سر خالی رو ببینم .
خانم انابل رو اولین بار سر کلاس بیوشیمی دیدم .اومد کنارم نشست ولی به من نگاه نمیکرد .جزوه هاش رو هم کامل نمیکرد .سرش توی ابر ها بود بدنش اینجا توی کلاس گیر کرده بود .از نیم رخ چشم هاش برقی داشت که باعث میشد نفسم بند بیاد .بچه های اتاقمون حمید رضا، طاها ،علی و اسفندیار بودند وقتی اولین بار دو هفته بعد از شروع کلاس ها بهشون اعلام کردم که عاشق شدم همه کف زمین نشسته بودیم و چای میخوردیم .اون شب چایی رو حمید درست کرده بود و مثل همیشه مثل زهرمار تلخ و مثل داستان من سیاه بود .تنها خاصیتی که چایی های حمید داشت این بود که اونقدر بدمزه بود که مجبور میشدیم حرف بزنیم و خودمون رو گول بزنیم که اصلا چایی میخواستیم .وسط حرف های طاها درمورد خانم رضایی و اینکه چجوری بهش جزوه نداده پریدم و گفتم
_منم از یکی خوشم اومده
تمام کله ها به سمت من چرخید ،حتی علی که مثلا خواب بود تا از زهرمار حمید دور باشه هم پرید پایین و گفت
_چی میگی ،یا الله ،بچهههه تو هنوز دو هفته است اومدی
طاها که میخواست دوباره داستان خودشو بکشه وسط در ادامه گفت .
_بله میتونی جزوه هاشو بگیری ولی عاشقی و اینا برای ترم ۴و ۵عه .
تو هم دیونمون کردی با این جزوه گرفتنات ،میتونی یه کتاب چاپ کنی انقدر جزوه داری ،نمیخوای بس کنی ؟
اسفندیار که پای کتاب هاش بود این رو گفت و اومد وسط جمع ،زد روی پای رضا که یعنی کارت ها رو جمع کن داستان جدیه .رضا خب مسئول تفریح جمع بود .باز ها و بیرون رفتن ها و گردش همه چی به عهده رضا بود ولی ذاتا ادم کم حرف بود .شروع کرد یه جمع کردن کارتا و بعد در جواب علی ادامه دادم
بابا مگه عشق دسته من که بهش بگم نه الان برو اخر ترم دو برگرد ،شما نمیدونید وقتی چشم هاشو دیدم ...انگاری ..انگاری رفتم توی یه دنیای دیگه .
طاها گفت حالا کی هست ؟بگو ازش جزوه نگیرم برای خودت باشه جزوه هاش .
خانم علی پور
تمامی چشم ها زل زده بود بهم علی داد زد
علی پور؟ همون علی پوره انابل ؟
بچه ها اینجوری نگید .
حمید یه قلوپ از چایی تریاکیش خورد و چندتا قند فرستاد بالا
اره اینجوری نگید ...علی پوره عجوزه بهتر نیست ؟
با همکاری علی که یه پس کله ایی بهش زد و من که لگدی زیبا بهش هدیه دادم حمید گفت
بابا باشهه ولم کنید ،حالت برنامه داری بهش بگی ؟
خب اگه نگم و بعد پشیمون بشم چی ؟
بگو احمد بگو احمد ،یادمه یه بار پیش دبستانی بودم از یه دختری خوشم اومد اونقدر بهش نگفتم که رفتیم مهدکودک و دیگه دختر توی کلاسمون نبود .
همه به طاها نگاهی کردیم ،نگاهی همراه با تاسف .
به هرحال اون شب رو اونقدر حرف زدم که همه راضی شدن که به انابل خوشگلم بگم که ازش خوشم اومده .بعد از کلاس اناتومی یه گوشه ایستادم و منتظر شدم بیاد بیرون .
میتونم وقتتون رو بگیرم ؟
بفرمایید .
میشه بریم توی حیاط .
راه افتادیم .هندزفری هاش توی گوشش بود و صدای اهنگش به گوش میرسید .تا حیاط چیزی نگفتیم .به اهنگ گوش میکردیم .یعنی اون به اهنگ گوش میکرد و من تلاش میکردم زمزمه ها رو متوجه بشم .به حیاط رسیدیم .ایستاد و نگاهم کرد .این بار چشم هاش دقیقا به چشم هامنگاه میکرد حرف زدن سخت شد .
خانم علی پور ..من ازتون خوشم اومده ..میشه..میشه بیشتر آشنا بشیم؟
