ویرگول
ورودثبت نام
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسدبرای رهایی از فکر کردن ، می نویسم
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسد
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

گریه اجباری؟

وارد سالن آرایشگاه شدم ،چون فضا برام جدید بود بعد از سلام و نشستن شروع کردم به دیدن اطراف . آرایشگر یه مشتری بیشتر نداشت و چون حواسم به اطراف بود نه متوجه شدم مشتری برای چه کاری اومده بود و درمورد چه چیز های حرف میزدن ،یه چیز های میگفتند اما خب پوستر های قدیمی روی دیوار ،پله ی کنار اتاق که میرفت طبقه بالا و بطری های اکسیدان و درکل فضا بیشتر برام جالب بود .بعد از چند دقیقه خانم تپل از روی صندلی بلند شد تشکر کرد و خانم آرایشگر اشاره کرد که نوبت منه پس شالم رو درآوردم و روی صندلی نشستم .خانم تپل میانسال همونجوری که حرف میزد روی صندلی نشست ،خانم آرایشگر بالای سرم اومد و گفت شمع یا بند ؟

اولین بار های که اصلاح صورت انجام دادم از بند انداختن وحشت داشتم و همیشه شمع رو انتخاب میکردم ،شمع باعث میشد بیشتر بسوزی شاید حتی دردش هم بیشتر بود اما در نظر من چون زودتر تموم میشد به صرفه تر بود اما به مرور زمان متوجه شدم این که پوستم زیر دمای داغ شمع بسوزه همچین هم به صرفه نیست پس به بند روی آوردم و متوجه شدم تمام این سال ها اشتباه کرده بودم. تلاش کردم از شمع تا میشه فاصله بگیرم ،البته خب وقت های که صورتم به علت تنبلی یا وقت نشدن برای سر زدن به آرایشگاه پر از مو میشد دیگه نمیشد بند رو انتخاب کرد این بار یکی از اون دفعه ها بود .پس با رغبت بسیار کمی شمع رو انتخاب کردم و خانم آرایشگر رفت مواد رو توی دستگاه بزاره تا کار رو شروع کنیم .شمع باید داغ باشه پس باید صبر میکردیم که داغ باشه ،خانم آرایشگر به سمت خانم میانسال و تپل برگشت و پرسید خب دیگه چه خبر ؟ خانم میانسال گفت "من که دیگه هیچی ،راستی خانم عباسی پور چیشد ؟همون که گفتی مریض بود ." خانم آرایشگر با تعجب نگاه کرد و بعد اضافه کرد "عباسی پور ؟...ها مرادی ،فوت شد ."

برگشتم و به هر دوی اون ها نگاه کردم ،خانم ارایشگر لبخندی به لب داشت اما نه از اون لبخند های تمسخر مانند بیشتر انگار این داستان ناراحت کننده رو بالاخره پذیرفته ،چشم هاش یک قدم با اشک فاصله داشت اما باقی صورتش انگار میگفت "زندگیه دیگه ،اون زودتر ما رفت " غم صورت خانم میانسال رو فرا گرفته بود ولی فقط تونست چند کلمه ی کوتاه اضافه کنه "وای خدای من"

خانم آرایشگر به سمت من اومد شمع حالا داغ شده بود ،چوب بستنی رو توی شمع داغ زد و شروع کرد به فوت کردن و داغی رو زد به صورت من و شروع شد ،اشک از چشم هام سرازیر شد . شمع باعث شده بود اشک ها توی چشمم جمع بشن ،همیشه همین جوری بود .درد اصلاح صورت رو فقط چشم هام بیان میکنن. یه سمت صورتم و زد و برگشت با خانم تپل و میانسال حرف زد .

"دخترش یه هفته قبل از فوت شدن مادرش اومده بود اینجا گفت دیگه همه توی خانواده میدونن مامان زمان زیادی نداره ." زن تپل در جواب گفت " خیلی ناراحت کننده است "به نظرم ناراحت کننده اینجا بود که چیز بیشتری نمیتونست بگه .

خانم آرایشگر اومد سراغ من و شمع ها رو کند .دردناک بود و همونطور که اشک های من جاری میشد سمت چپ صورتم رو شمع زد و دوباره شروع به حرف زدن کردن .

"میدونید خانم راستین،اماده شدن واسه مرگ یه عزیز خیلی سخته .همه میدونیم بالاخره یکی یکی عزیزانمون رو از دست میدیم ولی اینکه دقیقا بدونیم کی زودتر میره ،برای کی چقدر وقت داریم واقعا وحشتناکه ." بعد دوباره به سمت اومد شمع رو از روی صورتم کند .دوباره گریه کردم . با خودم فکر کردم شاید اشک ها فقط بخاطر داغی شمع نیستند . خانم آرایشگر همونطوری که به شمع زدن ادامه میداد شروع کرد به تعریف کردن ."اما مرگ اونقدری که ما فکر میکنیم ساده نیست ،مامانم چند سال خودشو اماده کرده بود که بابا بره .ظرف های بزرگ میخرید که برای مراسم اماده بشه .چون بابا یه چند باری سکته کرده بود .اما مامان سه سال زودتر رفت .کاملا یهویی ."

کارش با صورتم تموم شد ،دلم میخواست هنوز داغی رو به صورتم بزنه که بازم گریه کنم .

خانمنوشتهداستان
۰
۰
ماهی می‌نویسد
ماهی می‌نویسد
برای رهایی از فکر کردن ، می نویسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید