وقتی جنگرخ داد ،هیچ وقت فکر نمیکردم میتونه انقدر وحشتناک باشه . اره جنگ زشت بود شاید حتی توی فیلم ها بسیار ترسناک بود اما هیچ وقت فکر نمیکردم تا این اندازه میتونه وحشتناک باشه .وقتی به اون یک ماه و خورده ای فکر میکنم احساس میکنم جزوی از زندگی من نبوده با اینکه بخش عظیمی از زندگی منو شکل داد .به نظرم واقعی نبودن با اینکه هر بار صدای در میشنوم از ترس از روی صندلی بلند میشم .فکر میکنم کابوسی بیش تر نبوده و صدای موتور ها تن منو به لرزه در میاره.
حالا شروع کردیم به خندیدن ،شروع کردیم به زندگی .به زندگی کنار پنجره ها. هر کسی تجربه ی خودشو با خنده تعریف میکنه .تجربه ی که با اشک و غم پشت سر گذاشتیم رو حالا با خنده تعریف میکنیم .تعریف میکنند که چطور بی خواب شدن .چطور عصبی شدن .چطور دلتنگ کوچیک ترین داشته های زندگی شده بودیم دلتنگی های مثل دعوا با صدای بلند وقتی خونه ی داشته باشی که برای خودت باشه .دلتنگی های مثل بازی کردن بچه ها و نترسیدن از ترسیدن اونها .دلتنگی های مثل اشک ریختن برای جزییات زندگی مثل عشق .دیدن آسمون بدون ترس دیدن موشک یا جت .چیدن توت ،کشت زدن توی کوچه ها بدون ترس از صدا های بلند .
حالا دوباره به زندگی عادی عادت کردیم .حالا دوباره مقداری عادی هستیم .ولی خبر ها از شروع احتمالی طوفان حرف میزنند و قلبم برای یه لحظه می ایسته .
به هر حال امشب به دیوار تیکه میزنم .درست از زیر پنجره دنبال ماه میگردم .امشب کنار پنجر میخوابم و ارزو میکنم ای کاش هر شب بتونم کنار این پنجره باشم . ای کاش بتونم به این دیوار تکیه بزنم و از پنجره به بیرون نگاه کنم و نگران هیچ انفجاری و هیچ از دست دادنی نباشم .فقط به ماه نگاه کنم و دغدغه های عادی داشته باشم مثل اینکه فردا ناهار چی بپزم ؟
