سید مهدار بنی هاشمی
خواندن ۱ دقیقه·۲۱ روز پیش

آخرین برف .. ( شعر سپید)



شاید آخرین برف است

که می بارد

شاید آخرین حرف است

که می گویم

شاید آخرین غم بود

که می روید

ولی نه

هست تا باشم

تا باشی

برف خشکی

می بارد

لیز است خیابان

سُر میخورد آدم

مثل دامی

که شیطانی

پهن میکند در راه

تا بلغزی

تا بیفتی

تا گردی ساقط

می سرایم این شعر

تا کنم غم پنهان

تا شوم راحت

از دست آدم ها

عجیب است این سرا

این دنیا

هر چه بهتر باشی

کنند بیشتر در حق تو جفا

شایدم من

سخت میگیرم

این شوخی را

زندگی را

دنیا را

همینی هست که هست

بیخیالش باش

شایدم خل شده ام

فکر بیخود

می رقصد در ذهنم

تانگو

سالسا

بندری

همین ها ها ها را بلدم

اسمشان را فقط

و کجایی ای طنز؟

ای پل من

برای فرار از غم ها

بنویس ای دست

بنویس از عشق

بنویس از گرما

از تابستان

از بوسه ای گرم از عشق در تابستان

کنار ساحل ناپیدای شادی ها

موجی آمد

لبریز از بغض و آه

مملو از بود و نبود

سرشار ز کسالت

ز غم و بیم و سیاهی

و من نگرییدم

گریه ام را باز خنداندم

خنده ای تلخ اول

ولی بعدش گشت

خنده ای قاه قاه وش

خنده ای هااار هااار طور...

زندگی را باید خنداند

و نوشیدش

با یک مَن عسل

و چند عدد شیرینی

12 اسفند 1403

سید مهدار بنی هاشمی


نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید