#آزاد_نویسی

چپیده بود توی خانه. گاهی کتاب دستش می گرفت. گاهی می نوشت. می رفت تو آشپزخونه چیزی بر می داشت و می خورد. صدای در زدن آمد. کسی پاشنه ی در را داشت در می آورد. پدارم بود. سلام نکرده ،پایش را توی یک کفش کرده بود که من می خوام بروم خانه ی پروین خانوم اینها. مادرش هم گفت: خب برو خدا پدرت را بیامرزد. راستی پاستیل هات رو فراموش نکنی. بروید با پویا با هم بخورید .. برای ناهار هم دوست داشتی برگرد خانه. می خوام پاستا درست کنم. چهره ی پدارم پر از ذوق شده بود. آخر عاشق پیتزا و پاستا و پن کیک بود.

پدارم آمده داخل. کتاب هایش را از توی کوله اش خالی کرد و توپ و ظرف پاستیلش را برداشت و رفت. مادرش پاچه های شلوارش را بالا زد و به سراغ شستن پاگرد خانه رفت. وسواس داشت بنده ی خدا. روزهایش یا پر مشغله بود یا خلوت. وقتی روزگارش خلوت میشد وسواسش بالا میزد. پرسه می زد تا برای خودش کاری پیدا کند. پروسه ی آسانی نبود. اولش زنگ می زد به خواهرش و پس از کلی درد دل پا میشد و در خانه چرخ می زد، جایی را تمیز می کرد و بعد به حیاط می رفت و به آغل مرغ ها و خروسشان پاپلی نگاهی متجسس گرایانه می انداخت. از ابهت و مردانگی پاپلی خوشش می آمد. چون می دید چطور آن سه چهار مرغش را مدیریت می کند. گاهی به پروپایشان می پیچد و گاه هوایشان را دارد و در آغوش می گیردشان. می گفت سیاست دارد. همین آقایان پر مدعای تحصیل کرده مآش باید بروند از پاپلی کمی مردانگی بیاموزند.

آقا پرویز هم همینطور بود. شوهرش. البته چند زن نداشت. ولی هواسش به همه چیز بود. پوپک خانوم با وجود اینکه خوب خوابیده بود ولی هنوز هم حسابی خسته بود. کرکره ی پلک هایش را هر بار آرام و با طمانینه باز و بسته می کرد و خواب چون کشوری قدرتمند به خاکش تجاوز میکرد. صدای پوتین سربازان وهم را می شنید که به جنگ سربازان پا برهنه ی سپاه هوشیاری او آمده بودند.

به پهلوی ظرف شویی رفت و شیر دستشویی را باز کرده و یک مشت آب به صورتش زد. هوشیار شد. پیدا بود که حال اجیر شده است. خواب آلودگی های این روزهایش را چطور می خواست پنهان کند؟ از که؟ خودش را که نمی توانست گول بزند. معتاد شده بود. به آن قرص های پانتاپامین لعنتی که دکتر پورسیاه بی پدر برای درمان افسردگی بهش داده بود. اما مصرف آن قرص ها هر روز او را به سوی چاهی بی انتها پیش می برد. و پاسگاه مقاومتش را خالی کرده و او را تسلیم اعتیاد کرده بود.

یکهو به سرش زد. خسته شده بود. نا امید از زندگی. ترسان از آینده. بی تفاوت به دیگران. رها از دنیا. چند بسته قرص اعصاب را خالی کرد توی ماگی که پری پارسال برای تولدش به او هدیه داده بود. ماگ را آب کرد. قرص ها را در آن حل کرد و چشم دوخت به ماگش که پر بود از مرگ. می خواست به خوابی ابدی پرواز کند. اشک توی چشم هایش حلقه زد. ولی اشک نریخت. خیلی وقت بود که نتوانسته بود اشک بریزد. شاید برای همین هم بود که کارش به اینجا رسیده بود. پاره ای خاطرات از جلوی چشمانش گذشتند. لیوان را بالا آورد تا لاجرعه سر بکشد. پدر خدا بیامرزش جلویش ظاهر شد. چند ثانیه ای بهش نگاه کرد و گفت : از همون اول می دونستم هیچ پخی نمیشی پوپک. نتونستی درست خودتو پرورش بدی . برای همینم هست که می خوای خودت رو پر پر کنی. خاک بر سرت پدسگ...

ماگ از دستش افتاد روی زمین و تکه تکه شد. از تصمیمش پشیمان شد. روی پاشنه ی پا چرخید تا برود جارو بیاورد و تکه های ماگ را جارو کند توی پای کسی نرود یک وقت. اول با جاروی دستی تکه های بزرگ را جارو کرد و توی سطل آشغال ریخت بعد جاروی پارس خزرش را آورده و تکه ریزه های ماگ از هم پاشیده اش را جارو کرد. پر از بغض بود. زیر گریه زد. از خودش می پرسید."چرا پدر اینطور با من حرف زد؟" زیر گریه زد. لجن های اندوه از چشمانش پایین می ریخت. کم کم حالش داشت بهتر می شد. دلش چقدر برای یک دل سیر گریستن تنگ شده بود. غم باد گرفته بود. دلش برای پرویز خان تنگ شد... کاش انقدر زود از پیش او و پسرشان پدرام نرفته بود ...

#پنج_دقیقه_ای

سه-دو-یک