به وقت ام آر آی

چند وقتی بود که دست راستم کرخت شده بود و مور مور می کرد. پس به دکتری با تخصص مغز و اعصاب شتافتم و ایشان مرا نسخه ای داد تا از برای ام ارای گرفتن راهی بیمارستانی کلینیکی یا هر جهنم دره ای که دستگاه ام آر ای داشته باشد بروم. اولش می خواستم بروم بیمارستان رضوی که با کارشکنی و عدم پاسخگویی مسئولین امر مواجه شدم. یعنی هر چه زنگ می زدم بخش ام آر آی ش پاسخ نمی داد و به هر بخش دیگر از حراست گرفته تا بررسی شکایات و انتقادات زنگ می زدم باز وصل می کردند به بخش ام ای آی و باز بوق بوق بوق و کسی پاسخگو نبود. در دلم کمی غر غر کردم و گفتم مثلا بیمارستان بین المللی هستند خیر سرشان.

بعد به پرستار خانوادگی مان زنگ زدم و ایشان هم گفتند بیمارستان ناظران دستگاهش نو است و خیلی خوب است. قرار شد وقت بگیرند که دو روز بعد همانجا هم کنسل شد. پس گفتند آزمایشگاه پارسیان واقع در خیابان رازی که به بیمارستان امام رضا علیه السلام نزدیک است هم خوب است آنجا را برایت هماهنگ کرده ام. بیا و ساعت هفت صبح پنجشنبه آنجا باش. گفتم چشم.

ساعت 6 صبح پنج شنبه ی مذکور

از خواب بیدار شدم. صبحانه ای نه چندان مفصل خورده و حاضر شدم. پدر هم قرار بود همراهیم کنند. پس اسنپی گرفته و به آنجا رفتیم. وارد آزمایشگاه که شدیم دیدیم سوت و کور است و پرنده پر نمی زند. نگو پرستارمان با رفیقش صحبت کرده که فورس ماژور و به صورت پارتی بازی این ام آر ای از من گرفته شود. که پس از کلی تماس کاری و هماهنگی یکی از دکترهای بخش ام ار آی آمد و گفت : خب پذیرش کرده اید؟ گفتم نه. حال ساعت آمدن مسئولان پذیرش ساعت 7:30 بود و هیچ کس هم نیامده بود. پس به هر دری زدیم دیدیم نه فایده ندارد. مسئول پذیرش که آمد باهاش صحبت کردم و گفت به شما وقتی می دهیم برای جمعه هفته ی آینده. با خودم گفتم بهتر. چون به تازگی بیمه تکمیلی ثبت نام کرده بود و بیمه ی تکمیلی ام از شنبه ی هفته ی آینده قرار بود فعال شود.

راستش همیشه هم پارتی بازی و جلو زدن خوب نیست. پس صبر کردم تا جمعه ی هفته ی آینده ساعت 10:35 دقیقه شود. همینکه ساعتش مشخص بود و قرار نبود کار را با پارتی بازی و خارج از قاعده انجام دهم خیلی خوب بود. پس باز به آزمایشگاه رفتیم. و نوبت من شد. و برای حساب و کتاب که رفتم گفت یک میلیون و دویست هزار تومان می شود. فکم افتاده و برگ هایم همی شروع به ریختن کرده بودند که گفتم من بیمه تکمیلی دارم. و آن خانوم منشی شماره ی ملی ام را خواست و گفت درست است. و تمام هزینه ی ام ار ای به همین راحتی به همین خوشمزگی پرداخت شد. دیری ری دیدین و خون به رگ هایم دوید و چشم هایم طراوت گرفتند.

پس چون صدایم زدند به اتاق مذکور رفته و جامه های یک بار مصرف بگرفته و جامه ها بدریده و آن لباس های یک بار مصرف را پوشیدم. لباس های پلاستیکی آبی رنگ و یک جفت دمپایی پلاستیکی. لذا کفش ها و کوله پشتی و لباس ها و ساعت و انگشترم را گذاشتم در همان رختکن و چون صدایم زدند از برای عملیات مورد نظر کشان کشان خود را به آنجا رساندم و چون با ماسک همی خواستم وارد شوم پرستارک بخش گفت ماسکتان را هم در بیاورید چون توی ماسکتان ممکن است فلزی باشد و این حرف ها. البته منطقی اش را هم حساب می کردی. زیر آن دستگاه مخوف خفه می شد آدمی، اگر می خواست ماسک بزند.

پس همانطور به سمت تخت رفتم و از پله هایش بالا رفته و روی تخت دراز کشیدم. بعد پرستار آمد و پوز بند و محفظه ای روی سرم قرار داد و هدفونی بر روی گوش هایم. تا نکند سرم تکان بخورد و عکس نخاع و جمجمه ام خراب شود. قبل ازینکه دستگاه هم برود داخل قبر تذکر دادند که تکان نخورم و تا جایی که می توانم آب دهانم را قورت ندهم.این دیگر چه بدبختی ای بود؟ خب بگویند برو بمیر دیگر. همینکه گفتند آب دهانت را قورت نده. حس خفگی بهم دست داد. و همش دلم می خواست آب دهانم را قورت بدهم. اما از استرس آب دهانی در کار نبود. چه را می خواستم قورت بدهم؟

خانوم پرستار دکمه ای زد و تخت به داخل حفره فرو رفت. ژیییییی .. و من حالا توی دستگاه بودم. دکتر پشت دستگاه توضیح داد بهم که یک ده پانزده دقیقه ای یک صداهایی می شنوم که برای عکس گرفتن لازم است. پس کنترل خودم را از دست ندهم. پرسیدم آهنگ شجریانی چیزی نمی توانید پخش کنید؟ گفتند نه : پخش موزیک انتخابیمان خراب است. در آن فضای خفه با پوزبند و کلاه کاسکتی که بر سرم بود به یاد عالم قبر افتادم. گفتم شاید همینجا جان به جان آفرین تسلیم بگویم پس چه خوب است توبه هایم را بکنم و اشهدم را بگویم. پس شروع کردم : اشهد ان لا اله الا الله ... بیق بیق بیق ... گوپس گوپس گوپس گوپس ... تق تق تق تق ... بنگ بنگ بنگ بنگ ... صداهای دستگاه شروع شده بود. آب دهانم را قورت دادم. خدایا این دیگر چه بود. بگذار به بقیه ی کارم بپدازم. اشهد ان محمد رسول الله ... دین دین دین دینگ دینگ تق تق تق پوق پوق پوق بوکس بوکس بوکس ... حال صداها ترکیب هم شده بودند و واقعا روی مخ آدم می رفتند. پس اشهد ان علی ولی الله را گفتم و ذهنم را روانه ی خیالاتم کردم.

هر آنچه از آیات و روایات بلد بودم می خواندم و در آسمان ها پرواز می کردم. قطره ی آبی شدم که به آسمان رفتم. به ابری پیوستم و باران شدم. باریدم و در رود جریان یافتم و به دریا پیوستم.. دنگ دنگ دنگ بوکس بوکس بوکس جانگ جانگ جانگ ... نمی دانم تو این شرایط که هست آدم، هر یک دقیقه یک ساعت می گذرد. زیر بمباران اصوات ناخوش و ناموزون بودم و عوالم قبر را می گذارندم. و به خدا و اهل بیت علیهم السلام متوسل میشدم تا زنده از آن زیر بیرون بیایم. اما خب این ام ار آی تازه اولیش بود. بعد باید یک دانه با تزریقش را هم نجام می دادم.

القصه بعد از کلی بالا پایین ام ای ای اول تمام شد و من گیج و منگ ، مست و پاتیل ، تلو تلو خوران از پله ها پایین آمدم و به اتاق انتظار از برای تزریق ماده ای که ام ار ایم را رنگی می کرد رفتم. پس پرستار آمد و آنژیوکت را به دستم فرو کرد و از طریق آن آمپول مورد نظر را هم تزریق کرد و گفت یک ربع همینجا بنشین تا دوباره نوبتت شود. من هم نشسته بودم کنار سطل آشغال و حسابی تشنه ام بود. پس پرستار را گفتم آب دارید؟ گفت نه. پس از در بخش با همان تیپ بیمارستانی آبی بیرون رفتم و از آن خانوم منشی درخواست آب کردم که یک شیشه آب معدنی تک نفره ی دست نخورده ی نو بهم داد و من خیلی خوشحال شدم و داشتم عاشقش می شدم که خودم را نهیب زدم که هر کس بهت یک شیشه آب معدنی داد که نباید عاشقش شوی بی جنبه. ولی خب شما خودتان را بگذارید جای من. از کجا معلوم آخرین لحظات عمرم را نمی گذراندم؟ آدم عاشق بمیرد بهتر است تا بی عشق. البته می گویم عشق. منظورم از آن عشق های اساطیری نبود که. یک عشق مقطعی آزمایشگاهی کوتاه مدت مخلصانه ی تشکر آمیز فقط.

خلاصه همین خانوم منشی آمد در را دوباره برایم باز کرد و من وارد بخش شدم. بعد دیدم که کمدهایی هم هست برای اینکه وسایلت را بگذاری درشان و من همینطور وسایلم را انداخته ام درون بخش رختکن به امان خدا انگار رختکن بابام است. پس لباس ها و هر آنچه داشتم را به کمد منتقل کردم و کلیدش را هم دستم گرفتم تا نوبتم شد بروم بگزارم روی همان میزی که وقتی وارد اتاق میشدی می توانستی ماسکت را بگذاری آنجا درون جعبه. دوباره نوبتم شد و به داخل رفتم. دوباره هدفون و پوشش محافظ و دوباره ورود به قبر. این بار صداها که شروع شدند ذهنم به خاطره ای وارد شد. مادر بزرگم را داشتند دفن می کردند. پسر عمویم قرار شد به داخل قبر رفته و مراسم تلقین را او اجرا کند. می گفت اسمع افهم یا منور بنت محمد. اسم مادر بزرگم مُنَوَر بود. خودم را گذاشته بودم جای مادربزرگم. کسی داشت تلقینم می گفت. اسمع افهم یا مهدار ابن باباش. پسر تو خیلی خوب بودی حیف که مردی. آخه دستگاه ام ار ای هم جای مردنه؟ په نه په .. کرونا بگیره آدم بمیره خوبه ؟ ... نه جفتش به درد نمی خوره. و این نجواهای درونی همانطور ادامه داشت تا اینکه تمام شد و میت را از قبر بیرون کشیدند و گفتند لباس هایت را بپوش و برو خانه تان. سخت بود ولی همینکه پولش پای بیمه تکمیلی ام گذاشته شد کلی قوت قلب بود و حیاتی تازه به من بخشید خدا را شکر. و من کلی از آن خانوم منشی تشکر کردم و خوشحال و شادان ، رقصان و پای کوبان به خانه برگشتم.

#سید_مهداری_بنی_هاشمی

#جزئی_نگاری

8اسفند1400