#میوه_ممنوعه

رفته بودیم باغ دایی حسن. دایی حسن را خیلی دوست دارم. اندکی به خاطر خودش. کمی به خاطر زن دایی معصومه. و از همه مهمتر به خاطر ملیحه. راستش بیشتر آمده بودم ملیحه را ببینم. کمی حرف بزنیم. کمی بخندانمش و برویم کمی قدم بزنیم. اطراف باغ دایی کوچه باغ های قشنگی دارد. وقتی توی کوچه ها راه می روی شاخه های به هم پیچیده درختان سقفی شده اند بالای سرت. کودکی من لبریز از خاطرات دویدن ها و بازی هایمان با ملیحه در این کوچه هاست.

آن روز با ملیحه از باغ بیرون زدیم تا کمی قدم بزنیم. کمی درد دل کنیم و برویم کنار دریاچه سنگ پرتاب کنیم توی آب. توی راه که می رفتیم. به باغی رسیدیم که دیوار آجری نصفه نیمه ای داشت و راحت میشد پرید تویش. روی شاخه ی درختان باغ پر بود از هلوهای درشت و آب دار. ملیحه بهم سقلمه ای زد و با اشاره ی سر بهم رساند که برویم توی کارشان و یک دلی از عزا در بیاوریم. اولش با خودم گفتم خب باغ مردم است. درست نیست که. ولی خب ملی وقتی چیزی می گوید دست و پایم را گم می کنم و اگر بگوید بیا برویم جهنم هم می روم. پس از روی دیوار پریدیم توی باغ و شروع کردیم به هلو چیدن و خوردن از درختان باغ.

هلوهایش انقدر رسیده و آب دار بود و طعم خوبی داشت که انگار بهشتی بودند. با ملیحه هلو می چیدیم و می خوردیم و می خندیدیم. اصلا زمان از دستمان در رفته بود. با خودم می گفتم نکند آن میوه ی ممنوعه هم یکی از همین هلوها بوده! از طرفی دلم غش و ضعف می کرد و غرق شادی و خنده های ملیحه شده بودم و از طرفی دیگر با خودم درگیر بودم و عذاب وجدان گرفته بودم که حق الناس است و شاید صاحب باغ راضی نباشد ما آمده ایم هلو هایش را می خوریم.

ولی خب شیطان رفته بود توی جلدمان دیگر. چشممان کور شده بود و هیچ نمی فهمیدیم تا اینکه سنگی به پشت سرم خورد. دستی به پشت سرم کشیدم و به دستم نگاه کردم. پر از خون شده بود. «آخخخخ...» آه از نهادم بلند شد. آمدم پشت سرم را نگاه کنم سنگ دیگری به صورتم خورد. چند بچه جای دیوار ایستاده بودند و توی دست هایشان پر از سنگ بود. « برین گمشین ... تو باغ بابابزرگ ما چیکار میکنین ؟ » یکی از آن بچه ها این را گفت و بچه ها که شش هفت تایی می شدند شروع کردند به سنگ زدن به ما. چشمتان روز بد نبیند سنگسارمان کردند و من دست ملیحه را گرفتم و فرار کردیم از دستشان. اما مگر ول کن ماجرا بودند. کلی دنبالمان کردند و ما هم تا می توانستیم در رفتیم تا بالاخره گممان کردند. می خواستند گوشت بدنمان را آب کنند لعنتی ها. خدا بهمان رحم کرد.

عاقبت میوه ی ممنوعه خوردن همین است دیگر. جدمان حضرت آدم و حضرت حوا را از بهشت راندند و به زمین تبعید شدیم. من و ملیحه هم که سنگ باران شدیم و پشت دستمان را داغ کردیم که دیگر مال کسی را بدون رضایتش نخوریم.

26مرداد1401