
سلام ماه من،
شاید زودتر ازین ها باید نامه نوشتن برایت را شروع میکردم. شاید زودتر ازین ها باید حال دلم را با تو در میان میگذاشتم و از حال دلت می پرسیدم. آخر چه فایده دارد این عشق های یک طرفه ی اساطیری؟ خوبی جان من؟ ناراحت که نمیشوی جان من باشی؟ خب هستی دیگر. چکارش میشود کرد؟ اصلا دست تو بود مگر که عاشقت شوم؟ دست من بود مگر که عاشقت نشوم؟ شد دیگر. اصلا اسمم باعث شد. بسکه دیدم ماهی. بسکه دیدم خوبی و آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری. دلم خواست داشته باشمت. دلم خواست ماه داشته باشم. دلم خواست مهدار شوم.

ای ماه تر از ماه تر از ماه
تو دوری از من
همانطور که ماه از زمین
وجود تو نور است برای من
همانطور که ماه برای زمین
نمی دانم از چه بگویم. از کجای این دلتنگی که وجودم را لبریز کرده. چطور از میزان عشقم بگویم که در شمارش و عدد نگنجد. چطور توصیفش کنم که زبانم قاصر است در وصفش. نمی دانم که به هم می رسیم یا نه؟ کی می بینمت؟ از جسم ناقصم تنها نوشتن همین نامه بر می آید. از روح خسته ام تنها ناله و فغان دلتنگی ست که بلند میشود. مثنوی هفتاد من نمی توانم برایت بنویسم. ولی خب همین را برای نامه ی اول از من بپذیر..
از طرف قلبی که برای تو می تپد
برای ماه آسمان دلم ...