هم کوپه ای

بزنم به تخته چشم نخورم بالاخره بعد از مدت ها دست به قلم شدم. دیروز که می خواستم عازم مشهد شوم. یک ساعت زودتر از حرکت قطار به ایستگاه راه آهن رفتم و رفتم سراغ مغازه های خوراکی فروشی در راه آهن. به فروشنده گفتم : ساندویچ سرد می خواهم. فروشنده گفت: اینجا چیزی نمیابی باید از بیرون تهیت نمایی. پس سر به بیرون نهادم و از اطلاعات دم در آمار نزدیک ترین سوپری را پرسان شدم که ایشان مرا به بیرون و نقطه ای آنور خیابان حوالت داد. پس کوله پشتی سنگین خود را بر دوش کشیدم و به آن طرف خیابان رفتم و سوپری مورد نظر را که گرد و خاک گرفته و نه چندان شیک و امروزی بود یافته و وارد شدم. حاج آقای سن و سال داری بود و ازش پرسیدم : ساندویچ سرد دارید؟ گویی تمام مغازه ها یک صدا و هماهنگ، ساندویچ سرد و استفاده از کالباس را ممنوع کرده باشند گفت : نه، ولی الویه داریم! حال الویه مگر در ملاتش کالباس ندارد؟

خلاصه الویه ای گرفتم و بسته ای نان . داشتم می رفتم که مغازه دار پرسید : قاشق نمی خواستی؟ گفتم : چرا. هوا خیلی گرم بود و کاپشنم را درون پلاستیکی که کفش هایم را گذاشته بودم چپانده بودم و بعد هم پلاستیک الویه و نان و قاشق یک بار مصرف را. با دمپایی های آبی نیکتایم که اختصاصا برای این سفر خریده بودم ، لِخ کشیده و به راه آهن بازگشتم. سپس به اتاق انتظار رفته و صندلی ای خالی که اشعه های خبیث داغ آفتاب رویش نیفتاده باشد پیدا نموده و نشستم. با خودم فکر می کردم کاش هم کوپه ای های این سفر باحال باشند و کلی گل بگوییم و گل بشنویم تا مسیر زود بهمان بگزرد. در همین افکار غوطه ور بودم که پسرکی مو فرفری و عینکی که ماسک طرح داری هم زده بود آمد و در ردیف صندلی روبرویی رو به مادرش ایستاد و شروغ کرد به شکایت کردن که چرا فلان چیز را برایش نمی خرند و این حرف ها. خیلی با نمک بود آدم می خواست یک لقمه ی چپش کند. ولی چند ردیف پایین تر دو تا آقا رو به دو تا خانوم ایستاده بودند و داشتند با دست هایشان و لب و دهانشان ادا در می آوردند. با خودم گفتم حتما کر و لال اند. پسرکی که قد بلند تر بود و لباس مشکی آستین کوتاه مارک دار پوشیده بود مدام با دست هایش شکلک هایی در می آورد ، یک دو نشان می داد بعد زبانش را در می آورد بعد انگشت هایش را بالا پایین می کرد و بعد همه می زدند زیر خنده. جوک می گفت ظاهرا. بعد آن رفیق دیگرش که موهای فرفری داشت و شلواری که رویش انگار رنگ پاشیده باشد پوشیده بود شروع به صحبت کر و لالی با آنها کرد. خیلی جالب بود کارهایشان. و من پانزده دقیقه ای فقط به انها نگاه می کردم. با خودم می گفتم کاش من هم زبانشان را می فهمیدم. البته این را هر بار در جمعی که با زبان دیگری صحبت می کنند و نمی فهمم هم می گویم. فضولم خودتونید.

قطارِ مرا صدا زدند. مسافرین قطار 360 تهران-مشهد جهت سوار شدن به قطار به گیت شماره ی 6 مراجعه فرمایند. به گیت شماره ی 6 رفتم. قطاری سبز بود. سالن یک . صندلی شماره 25. بلیط ویژه ی آقایان گرفته بودم و از آنجا که معمولا بلیطم را خیلی زود. یعنی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کنید گرفته بودم باز مثل همیشه سالن یک افتاده بودم. یعنی سالن متصل به لوکوموتیر/و که سروصدایش خیلی بیشتر از سالن های دیگر است فکر کنم. به اول قطار رفتم و بعد از نشان دادن بلیطم به مامور چک کردن بلیط و گفتن اینکه مشهد پیاده میشوم به طرف آخرین کوپه ی سالن رفتم ، همان کوپه که چسبیده به کوپه ی خدمات سالن بود. ولی شماره ی بیستو پنجی در کار نبود. فکری شدم که یعنی چه؟ دفعه های پیش کوپه ی برادران چسبیده به کوپه ی خدمات بود. نکند اشتباه سوار شده ام. حال چه کنم؟ خب کار خاصی نباید می کردم. چند کوپه پایین تر آمدم و شماره ی 25 را یافتم. یک آقایی هم زودتر از من آمده بود و آنجا نشسته بود. سلام و احوالپرسی ای کردیم. یک مرد چهل پنجاه ساله ی لاغر اندام با کت شلوار قهوه ای کمرنگ بود که فکر کنم عینک مستطیلی ای هم می زد و ته لهجه ی ترکی داشت. پلاستیک کفش و کاپشن و غذایم را هل دادم زیر صندلی ام و کمی با مرد خوش و بش کردیم که نفر سوم آمد. (( سلام. خوشید ؟ )) کت شلوار آبی پوشیده بود و آمد نشست روی صندلی 27 یعنی در جایی روبرویم با زاویه ی 45 درجه. افغان بود. تلفنش زنگ زد : (( تیکتم رفت .. یک تیکت دیگر برای ملبورن برایم گرفته کن))

همین مکالمه که ما اصلا هم فوضول نبودیم و نشنیدیم سر صحبت را باز کرد. مرد تبریزی پرسید : (( به هواپیماتون نرسیدید ؟ ))

(( صحیح .. فکر می کردم بلیطم 14 فروردین است ولی 13 فروردین بوده برای همین می خواهم بیایم مشهد از آنجا بلیط گرفته ام برای دوبی. )) اوووف چه با کلاس. تلفنش دوباره زنگ زد. داشت درمورد اینکه چند روز دیگر به ملبورن می رسد صحبت می کرد. پس تبعه ی استرالیا هم بود. شلوارش کوتاه بود و ریش هایش را از ته زده بود. لهجه ی دری صحبت می کرد. خیلی حرف هایش را می فهمیدم اما برخی را نه. خیلی دوست داشتم صدایش را ضبط کنم. می گفت ریال چند تومان است؟ می خواست ببیند بلیط قطار یک میلیون و هفتصد و پنجاه هزار ریال شده یعنی چه؟ گفتم دستت را بگیر جلوی صفر آخر عدد و بخوانش . می شود صد و هفتاد و پنج هزار تومان. یعنی از ما دو نفر هم ارزان تر گرفته بود بلیط را. می گفت آشنا داشته ام در سپاه او برایم گرفته. پدرش جنرال جنگی در افغانستان بود. یک زمانی وزیر جنگ بوده. یک زمانی معین نظامی. حسابی برای خودش کسی بوده. و کلیپی که مردم برایش ساخته بودند و رویش به افغانی شعر می خواندند را هم نشانم داد/ می گفت چهل پنجاه تا محافظ داشتیم. با خودم می گفتم حتما دارد گنده می آید. ولی عکسش را نشان داد کنار دو تا لندکروزر که جلیقه ضد گلوله پوشیده بود و دو تا محافظ با اسلحه های اتومات کنارش بودند. می گفت ماشین هایمان ضد گلوله است.

من هم دیگر نشسته بودم پای حرف هایش و میگفتم چه معاشرت سازنده ای. صحبت با آقازاده ی یک ژنرال افغان که دو سال پیش با به قدرت رسیدن طالبان به ملبورن استرالیا مهاجرت کرده اند. از کار و بارش که پرسیدیم گفت : موتور سنگین داریم و وسایل جابجا می کنیم در استرالیا. میگفت ما به ماشین می گوییم موتور. خیلی کلمات را هم که ما معنی اش را می فهمیدیم می پرسید شما بهش چه می گویید؟ از وضعیت در آمدی اش که پرسیدیم می گفت : جان می کنیم روزمان به شبمان برسد. بعد معلوم شد که پدرش چهار تا زن داشته و ازین چهار تا زن بیست و چهار تا خواهر و برادرند. می گفت دو تا مادرهایم در ترکیه هستند دو تایشان در ملبورن. خودش هم دو تا زن داشت یکی در ترکیه و دیگری در ملبورن. هر چه حساب میکردم می دیدم با این کاری که در استرالیا داشتند اینکه بگوید بخور نمیر داریم خیلی شکسته نفسی ست. ولی مساله را باز کرد که خرجی یک سری اقوامشان در ترکیه و خانواده ی آن محافظ هایشان را که در افغانستان جان فدایشان بوده اند را هم می دهند. برای خودشان مافیایی بودند. داشتیم برای خواب می مردیم. من هم که حسابی گشنه ام شده بود. دیدم وقت خوبی ست که بروم تخت بالایی که فقط با یک بند به قلاب محکم شده بود و وقتی می آمدی پایین نصفه بالا می آمد و لق می زد و من همش در دل می گفتم اسم قطار را باید می گذاشتند قهوه ای. نه تخت درست درمانی داشت. فقط رنگ صندلی هایش سبز بود و پوسته ی آب معدنی هایش هم سبز بود و اینطور شده بود که بشود قطار سبز. یعنی هویت و ماهیت رنگ را به فنا داده بودند. تلویزیونش هم خراب بود و همش داشت تبلیغ نمایش اعتراف را که معلوم نبود کدام جهنم دره ای برگزار می شود را تمام مدت نشان می داد.

پس رفتم بالا و دزدکی با ته قاشقم روکش پلاستیکی الویه را باز کردم و با نان خوردم. ولی همش با خودم می گفتم چه زشت؟ خیلی تابلو است که. کاش الویه بزرگ گرفته بودم و تعارفی می کردم به هم سفری هایم. آخر آنها هم هیچ چیز نیاورده بودند و سفارش غذا هم نداده بودند. همینطور که در ذهن خودم کلنجار می رفتم. بالاخره دل را زدم به دریا و همان لقمه های آخر الویه ام را گرفتم و به پسرک تعارف کردم. آخیش. خیالم راحت شد. حسابی عذاب وجدان گرفته بودم. آخر کلی از خاطراتش در افغانستان گفت که می رفته اند ماه رمضان خانه مستمندان و باهاشان هم لقمه می شده اند و برایشان میوه و چیزهای دیگر می برده اند. می گفت زندگی همین است. لذت زندگی را در سفر و معاشرت با آدم ها و خودت را نگرفتن و غصه نخوردن و این ها می دانست.از تعلیمات نظامی اش که پرسیدم گفت : نرفته ام. همینطور داوطلبانه برای درگیری با طالبان و این ها می رفته ام. یک بار هم طالبان اسیرشان کرده بودند برای یک هفته ای. یک بار هم تیر قناصه خورده بود و میگفت رفیقم بهم تریاک خوراند و دردم محو شد. 26 سالش بیشتر نبود. ولی همه ش می گفت خیلی جاها رفته. می گفت یک بار به هامبورگ رفته و با دوستش می روند محله ی چینی های آنجا و غذایی شبیه ماکارونی می بیند، هوسش می کند و 3 تا سفارش می دهد. غذا را که برایش می آورند می بیند کرم اند و دارند حرکت می کنند. کلی فحش رفیقش می دهد و می گوید این ها چیه؟ من مسلمانم .. کرم بخورم؟ رفیقش هم قضیه را به پیش خدمت می گوید و او در جواب می گوید اتفاقا ما هم تعجب کردیم شما چطور این غذا را که قیمتش ده برابر غذاهای معمولی ماست سفارش داده اید. خیلی حرف ها زدیم. دهانمان کف کرده بود دیگر پس تصمیم گرفتیم همین دو ساعت باقی مانده به آخر سفر را چرت بزنیم. که قطار به جای ساعت 11 ساعته ده ساعت و نیمه رسید لذا زودتر ملافه هایمان را جمع کرده و تحویل مرد خدماتی دادیم و همانطور نشسته چرت زدیم تا رسیدیم و با هم خداحافظی کردیم. ولی واقعا کاش حرف هایمان را ضبط می کردم. خیلی کلمات جالبی استفاده می کرد. فقط همین کلان که به معنای بزرگ است را یادم هست و موتور که ما به جایش میگوییم ماشین. البته یه جایی هم بحث دینی شد ، گفت سَید ها خیلی احترام دارن پیش ما. منظورش سِید ها بود. چند تا جمله ی جالب هم گفت جا داره بهش اشاره کنم. می گفت توی ایرانی ها صد تا خوب هست یک بد. همیشه به بقیه می گویم از ایرانی ها بد نگویید. هیچکی مثل ایران آغوشش به روی مردم افغان باز نبود. بعد آن یکی گفت 5 میلیون مهاجر افغان داریم. و من با خودم گفتم : واووو .. خیلیه ها.

15فروردین01