ویرگول
ورودثبت نام
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمینویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
خواندن ۶ دقیقه·۸ ماه پیش

وقتی عاشق یک پرستوی اسرائیلی شدم .. (چالش هفته)

مدت ها بود که تنها بودم. مدت ها بود حتی با دختری هم کلام نشده بودم. از وقتی آن دخترک فری دیسکاشن گذاشت و رفت و من شکست عشقی خوردم. دیگر عهد کرده بودم با خودم که پیا هر چه دختر است از زندگی ام ببرم. ولی این نفس این چیزها حالی اش است مگر؟ هر بار تصمیم های این چنینی میگیرم ، صدایی در گوشم می گوید: سید ، صد بار توبه شکستی باز آی. یعنی برو و خاطره ی جدیدی بساز. برو و گند تازه ای بزن. این قلب شکسته ات تا پودر نشود فایده ندارد که. تازه چقدر مگر میخواهی عمر کنی؟ اسرائیل به زودی می آید و ایران را بمباران میکنند. برو و عاشق شو.

این صدای درونی این ها را میگفت. ولی من با خودم می گفتم، منو این کارها؟ من اصلا حوصله اش را دارم مگر؟ خود کیس مورد نظر بیاید. رخی بنماید. شماره اش را بدهد. بعد بگوید ازت خوشم آمده بعد من شاید بهش فکر کردم که آری یا نه؟ تازه درین دوران بی پولی. باید خرجم بکند. والا. مگر معجزه ای بشود. مگر بروم هند و آنجا خیلی مردی گفتن زنی گفتن ندارند. در همین افکار بودم که زنگ در خانه مان را زدند. رفتم و دیدم کسی پشت در است. هم تصویر درست نبود هم صدا درست نمی آمد.

رفتم دم در تا ببینم کیست. در را باز کردم. آخخخخخ ... وااااای ... نگم برایتان. فردی با چادری گلگلی را دیدم که پشتش به من بود. گفتم : بله بفرمایید؟

برگشت و من ..............................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

این نقطه ها طول باز ماندن دهان من بود. نمی توانم از زیبایی اش برای شما بگویم چه بسا که از درس و مشق بیفتند پسران و دختران از حسادت بشکنند. دستش سینی ای بود که تویش یک کاسه آش رشته بود. با عشوه ی خاص خودش گفت بفرمایید آقا ، گفتم ، آی ... قلبم.

-          چه شد آقای خوشتیپ

-          قلبم

-          قلبتان چه شده؟

-          سکته .. ننن ... ممم ... توووو .... نم

-          حالتان خوب نیست . بگذارید کمکتان کنم

سینی آش را گذاشت کنار و دستم را گرفت ، برق سه فاز بهم وصل شده بود گویی. دستم را انداخت دور گردنش و مرا برد داخل خانه. زورش هم زیاد بود ماشاالله .. گفت دوره های هلال احمر را گذرانده و بلد است حالم را خوب کند. حالا مامان بابا هم مسافرت کوتاهی رفته بودند به کاشان و من مانده بودم تنهای تنها. دخترک که به مسائل دینی خیلی اهمیت نمی داد خودش پیامبر دینی جدید بود. لبیک یا دخترک زیبارو. من به تو ایمان آوردم قربونت برم. آمد توی خانه و لیوانی پیدا کرد و تویش آب ریخت. بعد پرسید قندهایمان کجاست؟ که توی دلم گفتم تو خودت قند و نباتی ، شکلاتی لعنتی. ولی خب آدرسش را بهش دادم و یک شربت آب قند برایم درست کرد و آمد داد بهم. من منتظر کمک های اولیه ی بیشتری بودم. نفس مصنوعی ای چیزی. ولی خب زود بود هنوز.

توی دلم داشتم آنالیز میکردم کی غش کنم خوبه؟ دخترک همینطور بهم آب قند می داد و از همسایه مان که از فرماندهان سپاه بود سوال می پرسید. آش برایش برده بود و کسی نبوده خانه شان. گفتم سردار یک سر دارد و هزار سودا. ساعت 2 شب معمولا می آید خانه عزیزم. البته عزیزم را در دلم میگفتم فکر نکند زود پسر خاله شده ام. خلاصه زیر و بالای سردار را برایش گفتم. او هم که ازین مهمان نوازی من خوشش آمده بود بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت دیرش شده و باید برود.

بهش گفتم همینجا بمان ، کسی خانه مان نیست. من را با این وضع تنها می گذاری؟ من اگر مردم چطور جواب خدا را می دهی؟ گفت اگر به گناه افتادیم تو چطور جواب خدا را می دهی؟ گفتم : گناه ؟ چی هست؟ از همین حرف ها که شیخ ها ساخته اند؟  قلب من را برداشته ای و با خود کجا میبری؟

خندید و گفت باشد ، جایی نمی روم. ولی اگر بمانم تو هم باید کمکی بهم بکنی. من هم گفتم هر چه شما بگویید بانو. گفت فعلا یک غذا درست کنم بخوریم با هم بعد بهت میگویم. می دانست آقایان اگر شکمشان سیر شود خوب خر می شوند. سریع رفت و آشپزخانه را زیر و رو کرد و جای همه چیز را یاد گرفت و یک غذای خوشمزه درست کرد. حالا نمیگویم چی که دلتان نخواد. بعد از ناهار کمی نوازشم کرد. و خب باز هم نوازشم کرد. هی نوازشم کرد. چادر گل گلی اش هم از سرش پایین نیفتاده بود. و کار فقط به نوازش ختم شد فکرتان جای بد نرود منحرف ها.

دخترکی که آش نذری می آورد و این حرف ها؟ خلاصه فقط نوازش کردیم هم را و گفت حالا من باید خواسته ام را از تو بخواهم. این آش نذری را می شود به سردار بدهی؟ گفتم مگر این آش نذری برای من نبود؟

گفت نه ، این برای سردار بود ولی چون نبودند آمدم از شما بپرسم کجا هستند. گفتم باشد من میبرم و بهشان میدهم. میووو ... من بازم نوازش میخوام. لبخند زد و گفت عزیزم تو این آش را به سردار بده من هر چقدر بخواهی مورد نوازش قرارت می دهم. خانه خالی .. من تنها .. پای سجاده .. حوری بهشتی دم در .. تلفن دخترک زنگ زد و احضار شد تا جایی برود.

-          نه ... خانه نبودند .. رفتم خانه ی همسایه شان .. یک پسر خوب-شما بخوانید خر و ساده- آنجا بود .. همه چیز خوبه ، اطلاعات خوبی به دست آوردم.... نه ... نگران نباشید .. آش را به سردار می رسانم .. خداحافظ

تلفن را که گذشت من مشکوک شدم.

-          اسم شما چیست؟

-          پرستو

-          از آشنایی با شما خوشبختم. چه اصراری داری آش رو به سردار برسونی؟

دست هایش شروع به لرزیدن کرد

-          دیرم شده .. از خانه زنگ زدند ، باید بروم خانه، مواظب خودت باش ، بای بای

-          بای بای پرستوی من

او که رفت تازه مغزم شروع به تحلیل کرد. دچار آچ مز ذهنی شده بودم با دیدن آن زیبایی غیر قابل وصف. همه چیز مشکوک بود. خیلی وقت بود که اسرائیلی ها می خواستند سردار را ترور کنند. گفتم احتمالا نقشه ی دشمن است. چقدر وا داده بودم. تصمیم داشتم بروم آش را به سردار بدهم. خوب شد رفت و من از جادوی نگاهش بیرون آمدم وگرنه سردار را به کشتن داده بودم ولی خب من چه می دانستم پرستوی اسرائیلی ست و میخواهد سردار را ترور کند؟ خوب شد خودم از آن آش ها نخوردم که حتما بدجور مسموم بود. البته شاید هم حوری بهشتی بود که خدا برایم فرستاده بود .. ولی خب خدا معمولا ازین کارها نمیکند. پس همان مشکوک بودن بهتر بود ... ولی زیبا رو کجا رفتی

خانه خالی

من تنها

تو زیبارو

کمک های اولیه بلد

آبشار موهای طلایی ات

جوشان

آتشم زدی لعنتی

 جان من و سردار فردایت

پس تو کجایی؟

پی نوشت 1: با تشکر از روشن یلدای و کانی بانوی که از من دعوت کردن درین چالش شرکت کنم.

از پست های دیگه م بخونید :

معرفی فیلم "هیولا" یا (monster-2023)

حب الحسین یجمعنا (سفرنامه ی کربلا)

راننده ی اسنپ نازدار ...

 

آش نذریچالش هفتهعاشقی
۳۸
۹۶
سید مهدار بنی هاشمی
سید مهدار بنی هاشمی
نویسنده ی رمان یک عاشقانه سریع و آتشین- و رمان پدر عشق بسوزد - شاعر مجموعه: قشنگترین منحنی سرخ دنیا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید