
رها از آن آدمهایی بود که معتقد بود آدمها را باید در خلوتِ بیهواسشان غافلگیر کرد تا فهمید واقعاً چه شکلیاند. نه وقتی ژست گرفتهاند برای عکس، نه وقتی منتظرت هستند و چشم به راهِ در. بلکه یک لحظهٔ دزدکی، وقتی فکر میکنند جهان فقط مال خودشان است و هیچ تماشاگری وجود ندارد.
آن روز در کافه، رها منتظر کسی بود که نیامد. تلفنش ساکت بود، چای دارچین اش سرد میشد و او از سر بیکاری و دلخوریِ مختصر، بخار روی شیشهٔ پنجره را پاک کرد. انگار تقدیر میخواست او آنجا باشد تا یک پرترهٔ قابشدنی را از دست ندهد.
رها از پشت شیشهٔ بخارگرفتهٔ کافه، مَهدار را دید. همان مهداری که در جمع دوستان، گوشهگیرترین و در عین حال جذابترین بود. کسی که همیشه میگفت: «دلم میخواهد یک باران را از اول تا آخر نگاه کنم، بدون اینکه حواسم جای دیگری باشد.» آن روز، زیر آسمانِ سربیِ عصر، انگار به آرزویش رسیده بود.
او درست لبِ پیادهرو ایستاده بود، بیچتر، با کتی که شانههایش از باران تیره شده بود. دستش را از جیب بیرون آورد و کف دستش را زیر دانههای درشت باران گرفت. مشتش را بست. آب از میان انگشتانش چکید و لبخندِ رازآلودی روی لبهایش نشست. رها قلبش فشرده شد. مهداری که او میشناخت اهل هیاهو نبود، اما این سکوتِ خیسش، پرهیاهوترین تصویری بود که رها در عمرش دیده بود.
رها میدانست امروز باران میآید. تقویم گوشیاش گفته بود ساعت سه بعدازظهر، آسمان دلش میگیرد و تا شش عصر، گریهاش را تمام میکند. اما مَهدار زیر آن باران ایستاده بود. انگار با آب و هوا لج کرده بود. انگار عهد بسته بود که اگر قرار است خیس شود، با تمام تن خیس شود. لبخند بر لب داشت. لبخندی که انگار یک راز قدیمی را فاش کرده بود.
همان لحظه رها فهمید. نه فقط دلیلِ ایستادن مَهدار زیر باران را، که دلیلِ لرزشِ مبهمی را که تازه از پشتِ جناغ سینهاش جوانه زده بود. فهمید چرا مَهدار هیچوقت از تنهاییاش شکایت نمیکند. او آدمها را با تمام غیبتشان دوست داشت. با تمام دیر رسیدنها و هرگز نرسیدنها. عشق در چشمهای او مثل همان باران بود؛ چیزی که میآید، خیس میکند، میرود، و تو مزهاش را تا ابد روی لبت داری، حتی وقتی آفتاب پوست خیابان را خشک کرده.
و رها، بیاختیار، دلش خواست بارانِ مَهدار باشد. نه آن که میبارد و رفتنیست، چنان عمیق که ردّش تا ابد روی سنگفرشِ خاطره او بماند.
همین که به این فکر افتاد، انگار آسمان راز دلش را شنید و آرام گرفت. باران بند آمد. رها پنجره را باز کرد. بوی خاکِ نم خوردهی آسفالت و نفسِ تازهی برگهای چنار توی صورتش خورد. مَهدار برگشت. برای اولین بار توی آن نیمساعتِ عجیب، نگاهش مستقیم به رها افتاد، به دختری که از پشت شیشهی مات مثل یک شبح مراقبش بود. یک آن، رها احساس کرد رنگش پریده. دزدیده شدن لحظهی خصوصیاش را توی چشمهای مَهدار خواند. اما او خشمگین نشد. لبخند زد. این بار لبخندش نرم بود و خاص، انگار فقط برای رها از راه رسیده باشد.
رها نبضِ مچ دستش را پشت شیشه حس کرد. تند میزد. مسخره بود؛ مگر میشود از پشت یک شیشهٔ سرد، گرمای نگاه کسی را تا عمق استخوان حس کرد؟ اما میشد. مَهدار موهای خیس چسبیده به پیشانیاش را با انگشت عقب زد و دهانش را به جملهای تکان داد که رها صدایش را نشنید، اما معنایش مثل بخار روی شیشهی قلبش نشست:
«ماندن دارد، نه؟»
بعد، دستی تکان داد، منتظر نماند. فقط چرخید و در امتداد خیابانِ باران خورده راه رفت و محو شد. رها ماند و معمایی که توی سینهاش سنگینی میکرد: ماندن؟ کدام ماندن؟
---
سه روز بعد، رها در کتابفروشی ِ همیشگی، بین قفسههای بلند شعر و فلسفه، باز مَهدار را دید. او با انگشت روی عطف کتابها راه میرفت، انگار با هر جلد سلام و علیکی داشت. رها دل را به دریا زد، از پشت سر نزدیک شد و آرام گفت:
-مَهدار...
مَهدار برگشت. پشت عینکش، چشمهای قهوهایاش برق زدند. انگار منتظر همین صدا بود.
-رها… چه خوب که آمدی.
نه «چه خوب دیدمت».
«چه خوب که آمدی.»
رها دلش لرزید.
کتابی تصادفی از قفسه کشید بیرون و بغل گرفت، ولی حواسش پیش کتاب نبود.
-سه روزه یه سوال مثل خوره افتاده به جونم. اون روز پشت شیشهٔ کافه... گفتی "ماندن دارد، نه؟". منظورت چی بود؟ باران که بند آمده بود، چی مانده بود؟
مَهدار یک لحظه سکوت کرد. بعد خندید؛ نه از سر تمسخر، از سر شرمِ شیرینی که رها تابهحال در او ندیده بود. عینکش را با گوشهٔ پلیور بافتنیاش پاک کرد و دوباره زد. انگار با این کار، برای جوابی که میخواست بدهد آماده میشد.
-راستش رها... من اون روز رفتم زیر باران که ببینمش. که ببینم چطور میآید، چطور خیس میکند، چطور میایستد و میرود. وسطش یه حسی بهم گفت برگردم. برگشتم، دیدم تو پشت شیشهای. شیشهای که از نفسهات بخار کرده بود. فهمیدم تو هم داری همون بارون رو نگاه میکنی. و بدتر از اون، فهمیدم تنها نیستم توی این تماشا.
مَهدار یک قدم به رها نزدیکتر شد. بوی بارانِ سه روز پیش، عجیب پیچید بود بینشان.
مهدار برای اولین بار توی چشمهای رها زل زد. نه نگاه خیرهٔ عاشقانهٔ فیلمها. نگاه کسی که دارد از روی یک پل باریک رد میشود و نمیخواهد پایین را نگاه کند، اما ناچار است تعادلش را با نگاه به یک نقطهٔ ثابت نگه دارد.
- باران که بند آمد، من میتونستم بیام تو کافه، بگم "سلام، چه عصر قشنگی بود." اما این سلام، اون لحظه رو خراب میکرد. میدونی چرا؟ چون اون لحظه فقط مال من و تو و باران نبود. مال "ماندن" بود. باران رفت، اما تو نرفتی. تو هنوز پشت شیشه مونده بودی و نگام میکردی. حتی وقتی دیگه قطره ای نبود. گفتم "ماندن دارد" یعنی تماشا کردن تو، بعد از رفتن باران، از خود باران هم قشنگتر بود. یعنی تو بلدی "بمانی" و این بلد بودن تو... من رو دیوونه کرده.
رها نفسش در سینه حبس شد. مَهدار دزدکی لبخندی زد و ادامه داد:
· «نه؟» آخرش رو پرسیدم چون میترسیدم اشتباه کرده باشم. میترسیدم تو فقط از سر کنجکاوی شیشه رو پاک کرده باشی. اما الان که اینجایی و سوال میپرسی... یعنی اشتباه نکردم. یعنی تو همون لحظه یه چیزی رو حس کردی که من حس کردم.
رها کتاب را محکمتر به سینه اش فشرد. قلبش زیر جلد کتاب میکوبید. برای اولین بار از آن عصر بارانی تا حالا، لبخند زد و گفت:
-حس کردم که از این به بعد، هر وقت تقویم گوشیم نوشت "احتمال بارش"، دلم میخواهد بدوم سمت اون کافه یا سمت هر پیادهرویی که تو ایستادهای.
مَهدار خندید، این بار بلندتر، رهاتر:
-من که چتر ندارم. ولی اگر قول بدهی از پشت شیشه نگام کنی، من قول میدهم زیر هر بارونی که آمد، برای تو بایستم و دست تکان بدهم.
رها کتاب را سرجایش گذاشت. از کنار مَهدار رد شد، به سمت در خروجی. در آستانهٔ در برگشت و گفت:
-فردا هوا ابریه. ساعت پنج. کافهٔ همیشگی. شاید بارون آمد.
و بیرون رفت. مَهدار همانجا بین قفسههای شعر ایستاد، دستش را بیاختیار مثل آن روز زیر باران خیالی گرفت و با خودش زمزمه کرد:
ماندن دارد. واقعاً که دارد.
آن شب، لبخند از صورت رها پاک نمیشد. و مَهدار، برای اولین بار بعد از سالها، چتر کهنهای را که مادربزرگش به او داده بود، از ته کمد بیرون کشید. نه برای خودش؛ برای اینکه اگر فردا رها پشت شیشه نبود و خواست تا پیادهرو بیاید، شانههایش خیس نماند.
پایان😊
پی نوشت ۰ : در برخی نگاههای عرفانی به سیر درونی انسان، هفت مرحله برای تحول او گفتهاند: بودن، خواستن، شدن، داشتن، ماندن، رفتن و رها کردن.
«ماندن» در این میان لحظهای ظریف است؛ جایی که چیزی پس از پایانِ ظاهریاش همچنان در جان انسان ادامه پیدا میکند. وقتی واقعهای تمام شده اما اثرش هنوز در دل باقی است.
در این داستان، باران میرود؛ اما تماشا باقی میماند. نگاه باقی میماند. احساسی که میان رها و مَهدار شکل میگیرد درست در همین نقطه اتفاق میافتد: جایی که بعد از رفتن باران، چیزی هنوز «میماند».
شاید به همین دلیل است که مَهدار میگوید:
«ماندن دارد، نه؟»
پی نوشت 1: این داستان به درخواست من از سارا خانوم حیدریان برای ساختن اسطوره از اسم من نوشته شده. دمشون گرم. آخه خیلی اسطوره های قشنگی مینویسن و من از مهربونیشون حسن استفاده رو کردم ولی خب این داستان عاشقانه بود. قدم بعدی اسطوره ست انشاالله :))
پی نوشت 2: مثل اسبی زحمتکش دارم سفرنامه مینویسم. تا هفته ی دیگه انشاالله اونم میذارم.
پی نوشت 3: چقدر این داستان شبیه داستان رمانم، یک عاشقانه ی سریع و آتشین بود ولی خب به نظر خودم
پی نوشت ۴: و من پیر شدم برای انتشار این پست 😁
جذاب تر و قشنگ تر. قلم خانوم حیدریان حرف نداره!