تقریبا ۱ سال پیش یک پست نوشته بودم تحت عنوان «من آزادی را یافتم. از دست دادن تمام امید،آزادی است.» و الان میخواهم در مورد این بگویم که «چرا اکثر امیدها دروغ هستند؟»
عنوان پست، دیالوگی ماندگار بود از یک فیلم ماندگارتر. درباره اینکه چرا امید چیز خوبی نیست و آزادی، در رهایی از چارچوبهای جامعه و البته در رهایی از امیدهایی که جامعه به ما میدهد، به دست میآید. در این پست بحث ما درباره یکی از عناصری است که ما را قانع میکند تا در مسیری که جامعه برای ما ترسیم کرده است بمانیم. عنصر مورد بحث همان امید است.

امید چیز خوبی نیست (البته به جز یک استثنا که در انتها میبینیم). امیدها میتوانند واهی، تهی و خیالی باشند. میتوانند ما را بِکِشند تا انتهای پوچ مسیر. جلو ببرند در همان خطی که برای ما تعریف شده است و خودمان تعریفش نکردهایم. امیدها باعث میشوند تا روی تردمیل مسیرهایی که جامعه تعریف کرده بدویم. باعث میشوند تا کنشمند نباشیم و ما را به شخصیتهای واکنشی تبدیل میکنند. امیدها قول میدهند که روزی موفق خواهیم شد، روزی اتفاقی خواهد افتاد تا خوشبخت شویم و غمهایمان را از یاد ببریم. داشتن امید مثل داشتن یک لذت بیپشتوانه است. یک لذت مجازی ادامه دار. یک اعتیاد که ما را روز به روز پایینتر میبرد. آیا میخواهیم امیدوار باشیم؟ امید هم یک مخدر است. یک حس است که نمیگذارد معطوف باشیم به اینکه الان چه داریم؟ امید نمیگذارد به این فکر کنیم که همین الان چه خوشیها و نعماتی در زندگیمان هست. نمیگذارد به این فکر کنیم که الان چه باید بکنیم؟ امید نمیگذارد روی پای خودمان بایستیم. امید نمیگذارد الان شادمان باشیم. امید ما را منتظر روزهای روشن نگه میدارد. در صورتی که اگر روز روشنی نبود چه؟ اگر قرار نبود روز روشنی بیاید چه؟
امید معمولا چیزی است معطوف به دیگری. یعنی امید داریم که مثلا فلان آدم برای ما کاری بکند. امید داریم فلان آشنا کارمان را راه بیاندازد. امید داریم دوستمان معرفت به خرج دهد. یا حتی اینکه دشمن ما کاری کند که دشمن دیگرمان از بین برود. امید به کسی یا چیزی داشتن خوب نیست. امید باعث میشود الان رشد نکنیم. الان پیشرفت نکنیم. باعث میشود برای لحظهای حالمان خوب شود و البته این حال خوب، ادامه دار نیست. تریاک امید باعث میشود نپذیریم شرایط فعلی را. باعث میشود نپذیریم که واقعا کسی برای ما هیچکاری نمیکند و نکرده. امید باعث میشود آویزان باشیم و وابسته. موجب میشود که صرفا امیدوار باشیم تا افرادی به ما لطف کنند. در صورتی که هرکس دنبال منافع خودش است و اصلا کسی به ما فکر نمیکند.
در امید داشتن به کسی یا چیزی، خود آن کس یا آن چیز نیز موثر هستند. مثل فیلم باشگاه مشتزنی. جامعه به تو میگوید کارمند باش. دنبال ارتقا باش. دنبال حقوق بیشتر باش و بیشتر حرفشنو باش. این را جامعه میگوید. فرد امیدوار نیز یک فرد واکنشی است و در برابر فضایی که به او تحمیل شده، واکنش میدهد و امیدوار میشود به ارتقا. آن هم ارتقا در زمینی که جامعه برایش تعریف کرده و زمین خودش نیست. «تبلیغات به ما میگن که همهمون وقتی بزرگ بشیم میلیونر میشیم یا ستاره موسیقی یا بازیگر مشهور سینما. اما هیچ وقت نمیشیم. ما کم کم داریم این رو متوجه میشیم و از این موضوع خیلی عصبانی هستیم.». این دیالوگ خوب، این موضوع را مطرح میکند که خیلی از امیدهای تزریقی، حتی امکان رسیدن بهشان وجود ندارد و خیلی دیر، وقتی که دیگر کاری از دست ما بر نمیآید، میفهمیم سر کار بودهایم.
اما اگر بدون امید باشیم چه؟ خب در آن صورت ممکن است بگویید که هیچ فعالیتی نمیکنیم و ناامید و افسرده میشویم؟ نه! اینطور نیست. اتفاقا حساب و کتاب دستمان میآید. متوجه میشویم که اگر خودمان دست روی زانوی خودمان نگذاریم و قدم برنداریم،کسی برای ما قدم برنخواهد داشت. وقتی از همه ناامید بشویم، تازه وقت آن است که به سمت علاقهمان برویم. استعدادمان را بشناسیم و تازه درک کنیم به چه چیزی علاقه داریم. آن وقت است که در مسیر آن گام خواهیم گذاشت. مسیری که به جای جامعه، آن را خودمان تعریف کردهایم. آن موقع است که واقعا آزاد شدیم تا کاری را بکنیم که میخواهیم (به جای میخواهند) و جایی برویم که قبلا وجود نداشته.
خب خیلی از امید بد گفتم اما حداقل یک امید را میشناسم که واهیاش حتی خوب است. به این فکر کردم که اینجا بگویم. اما دیدم نگفتنش جالبتر است و مثل کارگردان مطرح، اصغر فرهادی نوشته را تمام میکنم!
شما فکر میکنید چه امیدهایی خوب هستند؟
پینوشت: این متن ۳ ماه پیش پیشنویس شده بود اما فرصت انتشار تا حالا به تعویق افتاد.